اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

رو تو واسه روزگار زیاد نکن...

یک- ... و اما وبلاگ. روز و روزگار رفقا خوش. دم‌تون گرم که به اینجا سر می‌زنید.

دو- به عنوان یه شهروند ساده که تا حالا یه ریال یارانه نگرفتم و نمی‌گیرم، هزینه‌های زندگیم تو سال جدید حداقل 40 تا 50 درصد افزایش پیدا کرد، بدون این که بدونم چرا. من اقتصاددان نیستم و در مورد طرح کذایی حذف ارز 4200 هم نظری ندارم. فقط و فقط یه چیز می‌دونم، اون هم اینه که حق مردم این سرزمین نیست اینطوری زندگی کنن. ایران کشور پرنعمت و ثروتمندیه. این که مدام شرایط زندگی برای آدم‌ها سخت و سخت‌تر می‌شه، این که ارزش پول ملی ثانیه به ثانیه در حال سقوطه، این که خاطرات دیروز به رویاهای دست‌نیافتنی امروز تبدیل شده و این که هر چند سال یه بار برای توجیه موج جدید و نامتعارف گرونی‌ها از عبارت «جراحی» استفاده می‌شه و چاقو می‌کنن تو بدن خلق‌الله واقعا برام غیرقابل درکه. خب بالاخره این جراحی‌ها یه جا باید تموم بشه و مریض سر پا بشه، اما چرا نمی‌شه؟ اینها تاوان سوءمدیریته. کسانی که تو بهترین حالت فقط در مورد کم و کیف طهارت گرفتن صاحب نظر هستند، تصمیمات مهم اقتصادی و سیاسی و اجتماعی می‌گیرن. با دنیا هم که رابطه نداریم، در نتیجه همین وضعی پیش میاد که می‌بینیم.

سه- در مورد اتفاقات تبریز؛ بنده جزو کسانی بودم که سال‌های ساله دارم در این مورد می‌نویسم و هشدار می‌دم. بسیاری از مطالبی هم که نوشتم و بعضا بازتاب‌های زیادی داشته، به راحتی در دسترسه. بارها هم اونجا رفتم و از نزدیک داستان‌ها رو دیدم. این ماجرا تبدیل به یه «چرخه نفرت» شده که خیلی قابل تحلیل و بررسیه. این که چرا این ماجراها استارت خورده، حتما یه بحث مفصل می‌طلبه که اصلا در سطح سواد من نیست، اما چیزی که الان داریم می‌بینیم، کمک کردن یه عده به بدتر شدن اوضاع و تشدید نفرته. این یه موضوع ساده نیست. متاسفم که بگم حس می‌کنم مجری قانون به هر دلیلی با متخلفان و افراد نفرت‌پراکن توی تبریز مماشات می‌کنه و تعمدا بهشون میدون می‌ده. شخصا با دو تا چشم خوم لیدرهایی که شعارهای ساختارشکن و ضد ملی می‌دن رو دیدم و جالبه که اینها در اوج آزادی میان و میرن و کسی هم بهشون کاری نداره. امیدوارم حدس من غلط باشه، اما حس می‌کنه آقایون خیلی هم بدشون نمیاد از این که این شرایط ادامه داشته باشه و مردم به جون هم بیفتن. طبیعیه که وقتی تو تبریز یه عده این کارها رو می‌کنن، یه سری افراد هم تو تهران واکنش نشون می‌دن و اوضاع همینطور هی بدتر و بدتر می‌شه. من نمی‌گم هیچ ظلمی به تبریز یا بقیه شهرها نشده، اما آش شوری که یه عده اونجا پختن و هم می‌زنن، اصلا اصلا اصلا ربطی به این ماجرا نداره. متاسفانه به نظرم می‌رسه شاهد سناریوی کثیفی هستیم.

چهار- من اگه جزو مسوولان ورزش این مملکت بودم، عرق شرم رو پیشونیم می‌نشست، بابت این که بعد از انصراف چین از میزبانی جام ملت‌های آسیا، کنفدراسیون در به در دنبال یک میزبان جدیده، اما یه تعارف خشک و خالی هم به ایران نمی‌زنه. زشته، بده، این که این آقایون اوج قباحت این پسرفت تاریخی رو درک نمی‌کنند، چیزی از زشتی ماجرا کم نمی‌کنه.

پنج- قهرمانی استقلال رو به رفقای استقلالی اینجا تبریک می‌گم. امیدوارم تن‌تون سالم باشه و از این موفقیت لذت ببرید.

شش- دیالوگ روز: « شب دراز است و قلندر بیدار. رو تو واسه روزگار زیاد نکن، همچین رو تو کم می‌کنه آقای گرگ، آقای خبره.» آرایش غلیظ، جمال اجلالی به حامد بهداد.

هفت- زمزمه این روزها: «من صدای سبز خاک سربی‌ام، صدایی که خنجرش رو به خداست، صدایی که توی بهت شب دشت، نعره‌ای نیست، ولی اوج یک صداست.» یه شاهکار دیگه از ایرج جنتی عطایی. کی می‌گه نمی‌شه با «کلمه» جادو کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 19:28  توسط رسول بهروش  | 

ببینید همین داخل خودمون چقدر بهتره!

یک- هزار درود بر رفقا. روزهای سختیه، با این حال امیدوارم همه شاد و سلامت باشید.

دو- یکی از رفقای مطلع و موثق می‌گه میرسیلم دوره وزارتش تو ارشاد، شخصا برای بعضی از کلمات خارجی معادل فارسی می‌ساخته. از جمله کلماتی که ایشون اون دوره ابداع کرده، خودروی جمعی بزرگ به جای اتوبوس و خودروی جمعی متوسط به جای مینی‌بوس بوده. می‌گفت زیرمجموعه‌های وابسته هم تا مدتی به اجبار استفاده می‌کردند، اما بعد همه با هم بی‌خیال شدن. فکر کن بری ته صف بپرسی: «آقا این خودروی جمعی متوسط کجا می‌ره؟» یکی از نوستالژی‌های دوره ما مینی‌بوس استادیوم بود که اصلا خودش یه فرهنگ جداگانه داشت. فکر کن بری دور میدون بپرسی: «آقا این مینی‌بوس‌های جمعی متوسط ورزشگاه کجا هستن؟» گویا میرسلیم تو این زمینه سه هیچ از حداد جلو بوده!

سه- رییسی گفته: «تا من زنده هستم اجازه نمی‌دم گرونی‌ها به مردم فشار بیاره.» گویا ایشون هشت ماه پیش دار فانی رو وداع گفتن! تو دو روز اخیر رستوران‌ها به شکل «آتش به اختیار» قیمت دلخواه رو روی غذاها کشیدند.

چهار- پدیده «فرهنگ» و چگونگی فراگیر شدن اون واقعا جذاب، جالب و در عین حال پیچیده‌ست. این روزها که کرونا کمرنگ‌ترین شرایطش رو داره و مردم همه جا تو هم هستند، باز می‌بینم که مسافران سواری‌ها حاضر نیستند سه نفری روی صندلی عقب بشینن. این در حالیه که قبل از کرونا چنین اتفاقی به شدت رایج و غیرقابل بحث بود. الان اما لااقل من ندیدم کسی اعتراض چندانی داشته باشه. کرایه نفر سوم تخس می‌شه بین دو نفر دیگه و مردم با حریم اجتماعی بیشتر مسیر رو طی می‌کنند. این مصداق بیشتر از قبل مطمئنم کرد همونطور که فرهنگ می‌تونه از بطن جامعه خودش رو به قانون‌گذار تحمیل کنه (حجاب و ماهواره مثال‌های دم دستی هستن) از اون طرف هم قانون مناسب می‌تونه تبدیل به فرهنگ بشه. قبلا هم مردم دو نفری روی صندلی جلو می‌نشستند که با ممنوعیت قانونی کاملا از بین رفت. الان اصلا فحشه اگه دو نفر با هم جلو بشینن. خلاصه که چیز بسیار غریبیه فرهنگ؛ فوق‌العاده قابل بحث و پرجاذبه.

پنج- از زمان تصویب افزایش حقوق‌های 57 درصدی، نگرانی شدید من این بود که تو بخش خصوصی کارفرما تحمل نکنه و دست به تعدیل نیرو بزنه. متاسفانه اخبار خیلی بدی در این مورد به گوش می‌رسه. سوپرمن بازی این نیست که الکی بگید اینقدر باید به حقوق مردم اضافه بشه. باید همه تبعاتش رو بسنجید.

شش- اظهارنظرهای احمقانه اینقدر زیاده که این دفعه واقعا نمی‌تونم یکی، دو تا شون رو انتخاب کنم و برای یادگاری بذارم اینجا. فقط یکی از حضرات گفته بود کوپنی کردن اجناس از اروپا شروع شده؛ فکر کنم آلمان و فرانسه رو هم مثال زده بود. اگه کسی اطلاع دقیق داره، خوشحال می‌شم راهنماییم کنه.

هفت- از شکنجه‌های روحی من، الزام به شنیدن اخبار رادیوست که صبح‌ها تو تاکسی اتفاق می‌افته. قشنگ حکم تازیانه روی صورتم رو داره. اخبار این روزها، به دو بخش تقسیم می‌شه: «تایید و تحلیل مردمی‌سازی یارانه‌ها و این که قبل از این طرح چقدر ما بدبخت و غافل و احمق و مالباخته و بی‌شعور و حیوون بودیم، بخش دوم هم بزرگنمایی قدرت روسیه.» دو روز پیش یادمه چیزهایی در مورد رژه روس‌ها تو روز پیروزی از رادیو شنیدم که واقعا فکر نمی‌کنم مشابه چنین محتوایی تو دوران جنگ ایران و عراق از شبکه‌های صداوسیما ارایه شده باشه. به قول یکی از دوستان، کم مونده بود اخبار قطع بشه و یه نفر بزنه زیر آواز: «روسیه، اگر دل تو را شکستند...»!

هشت- یکی از دیالوگ‌های رضا عطاران تو بزنگاه: «دعا کنید پولم پیدا شه، بهتون پول می‌دم برید خارج رو بگردید تا بفهمید همین داخل خودمون چقدر از همه جا بهتره.» ببخشید اگه قبلا نوشتم اینجا. کلا ببخشید اگه بعضی چیزها رو اینجا بیشتر از یه بار می‌خونید. یادم می‌ره که نوشتم. ممنون. ارادت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 19:27  توسط رسول بهروش  | 

بهترین دفاع، حمله است

یک- سلام. صبح دیروز مدت زمان طولانی منتظر قطار مترو بودیم و نهایتا در بدترین وضع ممکن سوار شدیم. واسه ما مسافرها این بی‌نظمی‌ها کاملا عادیه. فکر کنم نمی‌دونستن تعطیلات به پایان رسیده و «شنبه» شده. هیچ‌وقت هیچی نمی‌دونن؛ نمی‌دونن کی برف میاد، کی بارون میاد، کی هوا آلوده می‌شه، نمی‌دونن ممکنه عید فطر عقب بیفته، نمی‌دونن زلزله تهران قطعیه، نمی‌دونن تحریم گرونی میاره، جنگ قحطی میاره، دشمنی انزوا میاره، اینها حتی نمی‌دونن مدارس رو قبل از مدرسه رفتن دانش‌آموزان باید تعطیل کنند... کلا هیچی نمی‌دونن. فقط هستن که هستن.

دو- هنوز پنجاه روز هم از سال جدید نگذشته و کلی کلیدواژه جدید و جنجالی داریم؛ سیسمونی، افطاری، ماکارونی، فایل صوتی و... اینجا حتی سوژه‌های صبح هم تا شب بیات شدند. اینجا هر رفرش یعنی یه بمب خبری.

سه- «بهترین دفاع، حمله است.» مصداق تمام عیار این جمله، دو شماره اخیر کیهانه. بعد از یه هفته تعطیلی با توپ پر اومده میدون و دولت قبلی رو به خاک و خون کشیده. حالا نه این که دولت قبلی تحفه‌ای باشیه؛ چه این که تو انتخابات کاملا آزاد اونها گزینه صدم مردم هم نبودند، اما خیلی رو می‌خواد بعد از این همه گند، هنوز طلبکار باشی. باز خوبه دوره اینها خورده به بایدن و خیلی خیلی راحت‌تر نفت می‌فروشن. معلوم نیست اگه با ترامپ مقارن می‌شدن (یا دو سال دیگه بشن) برنامه چیه. خدا نگذره از اون‌هایی که تو هر دوره و روز و ساعتی می‌تونستن یه گام برای راحتی مردم بردارند، اما بر نداشتند. خدا نگذره از اونهایی که میلیون‌ها آدم رو تو تنگنا گذاشتند تا فقط خودشون راحت باشند.

چهار- استاد مخبر هم گفتند: «زمانی در این کشور عطسه رییس‌جمهور آمریکا هم روی اقتصاد تاثیر می‌گذاشت، اما امروز اینطور نیست.» بله؛ امروز به جایی رسیدیم که حتی اسهال و استفراغ رییس‌جمهور آمریکا هم روی اقتصاد ایران تاثیر نمی‌ذاره. ما با قدرت داریم راه خودمون رو می‌ریم. حالا بگذریم از این که هر وقت اسم ایشون رو می‌شنوم یاد پروژه واکسن ایرانی کرونا می‌افتم. چی شد آخر اون همه هزینه؟

پنج- محسن هاشمی هم گفته وزارت ارشاد بیش از صد مورد اصلاحیه رو خاطرات پدرش زده! نمی‌فهمم اصلاحیه رو خاطره یعنی چی. خب صددرصد مشکل از منه.

شش- قبلا هم گفتم که عاشق روزنامه‌ها هستم و هنوزم با ورق زدن مطبوعات کاغذی کیف می‌کنم، اما واقعا امروز داشتم فکر می‌کردم چرا مطبوعات باید واسه مردم ارزش سابق رو داشته باشند؟ همزمان با این انفجار عجیب تو بازار آرد و نون و متعلقات، روزنامه‌ها یک هفته کامل تعطیل بودند. بعد هم که برگشتند، نصف‌شون تو اولین شماره مشغول ماستمالی داستان و حتی مثبت نشون دادن اوضاع بودند. روی جلد جوان و شهروند دیروز، تصویر نانواها با انواع نون و لبخندهای پت و پهن رو می‌بینیم؛ انگار دارن خبر از ارزونی و فراوونی می‌دن. روزنامه منتقد شرق هم عکس یکش رو اختصاص داده به سه ساله شدن غیبت علی دایی؛ علی دایی، تو این شرایط؟ عجیبه. واقعا عجیبه. خیلی از روزنامه‌ها اصلا چاپ نمی‌شن. قیمت روزنامه ابرار هنوز روی جلدش می‌خوره 500 تومن. یعنی حتی نیازی به به روزرسانی این عدد هم حس نکردند...

هفت- وزیر مملکت وسط مذاکرات برجامی با مقام مسوول در ونزوئلا دیدار می‌کنه و شعار مرگ بر آمریکا سر می‌ده. طرف عین یه بزرگتر عاقل که داره یه بچه نادون رو خطاب می‌کنه بهش می‌گه: «اینو نگو.» کار از فکاهی گذشته، رسما انیمیشن شده وضع‌مون.

هشت- نگران آماده‌سازی تیم ملی هستم و همه جا در موردش می‌نویسم. یکی از بچه‌ها می‌گفت: «دلت خوشه ها. کل مملکت از دست‌شون در رفته، تو نگران تیم ملی هستی؟» بیراه نمی‌گفت به نظرم!

نه- بین سریال‌های کلاسیک ایرانی که به خیلی‌هاشون علاقه دارم، آژانس دوستی از اول به نظرم کار ضعیفی اومد و هنوز هم همین عقیده رو دارم. با این سوژه و اون همه ستاره، می‌شد کارهای بهتری کرد. خدا بیامرزه اسماعیل داورفر، حسین پناهی و خیلی‌های دیگه رو.

ده- جسته و گریخته بازپخش خوش‌رکاب رو می‌بینم. مریم سعادت موهای کاسبی رو کوتاه می‌کنه و ازش گله داره که: «چرا هی قربون صدقه کامیونت می‌ری، اما یه بار به من نگفتی خوشگل، خوش‌صحبت، خوش‌اندام؟...» شک ندارم چنین دیالوگ‌هایی تو کارهای امروز صداوسیما مجوز نمی‌گیرن. این که مدیران یه جامعه از سی سال قبل خودشون هم عقب‌تر باشند واقعا دردناکه.

یازده- دیدم که امین حیایی گفته: «گرین کارت دارم و می‌تونم برم، اما دلبسته این آب و خاکم.» شاید هم البته علت نرفتن استاد این باشه که اینجا امین حیاییه با کلی مزیت، اون طرف اما هیچی نیست، جز یه آدم معمولی!

دوازده- اینم بگم که فهرست غرغر امروزم کامل شه. خاندوزی وزیر اقتصاد نفری دو تا سکه به بازیکنان تیم بسکتبال شهرداری گرگان بابت قهرمانی جایره داده. چرا؟ چون اصلیت ایشون گرگانیه. البته که حق ورزشکارهاست که پشتیبانی بشن، حتی خیلی بیشتر از این، اما می‌خوام بدونم خاندوزی از کیسه پدرش بذل و بخشش کرده یا چی؟ اردتمندیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 18:27  توسط رسول بهروش  | 

مثل یک پلنگ زخمی...

یک- درود بر رفقا. امیدوارم شاد و سلامت باشید. همینطور خوش و خرم خونه نشسته بودیم که تعطیلات تا آخر هفته تمدید شد. من تصور می‌کردم فلسفه دو روزه شدن تعطیلات عید فطر اینه که اینطور شک و شبهات از بین بره و هر دو گزینه احتمالی برای شروع شوال تعطیل باشه، در حالی که ظاهرا اینطور نیست. خلاصه که گیج شدم و البته که گیجی تو این کشور یه چیز کاملا عادیه!

دو- نمی‌دونم چرا هر مجلس اصولگرایی که سر کار میاد اولین و مهم‌ترین ماموریتش لغو تغییر ساعته. واقعا نمی‌فهمم این موضوع چرا برای اینها اینقدر حیاتیه. تغییر ساعت رسمی تو وضعیت فعلی کشور، اولویت چندمه؟

سه- یه چیزی که تو ماجرای قالیباف متعجم کرد، حجم و شدت دفاع از ایشون توسط اقلیت حاضر در قدرت بود. طبیعتا همه ما از این دست ماجراها زیاد دیدیم. قبلا این رسوایی‌ها با سکوت و چند خط اظهارنظر ماستمالی می‌شد می‌رفت پی کارش، اما این دفعه قشنگ قشون‌کشی اتفاق افتاد. از نامه آتشین و بلند بالای دویست نماینده مجلس و اظهارنظرها در مورد ضرورت پیگیری طرح صیانت تا نطق سخنرانان رسمی که علنا مردم رو متهم به فضولی و قدرنشناسی می‌کردن! راستش اینه که یکه خوردم. شکاف بین مردم و مسوولان بدیهی بود، اما این حجم از فاصله حیرت‌انگیزه. داریم می‌ریم تو فضاهایی مثل این که: «هر کاری بخوایم می‌کنیم، به شما هم مربوط نیست. همینه که هست.»

چهار- از اول سال تا حالا هشت تا پرونده فرزندکشی تو کشور داشتیم. تو یکی از این پرونده‌ها تو آبادان، مشخص شده قاتل قبلا همسر و یکی دیگه از بچه‌هاش رو جداگانه کشته و گیر نیفتاده؛ یه چیزی تو مایه‌های پرونده خرم‌دین‌ها. با شنیدن هر کدوم از این اخبار بی‌اندازه متاثر می‌شم. بچه‌دار نشید لعنتی‌ها، بچه‌دار نشید حیوون‌ها. یه تفریح دیگه واسه خودتون پیدا کنید. حالا اگه نسل نکبتی شما ادامه پیدا نکنه، آسمون به زمین میاد؟

پنج- خیلی وقته به دلیل مشغله زیاد با سینما فاصله پیدا کردم. دیروز «ملی و راه‌های نرفته‌اش» رو دیدم. همون «دو زن» بود، ده پله هم پایین‌تر. فقط حس این که یه مرد بتونه زن به اون ضعیفی رو اینطور کتک بزنه آزارم می‌داد. می‌دونم که حتما هست و چقدر تلخ و ضد انسانیه. چند تا نقد هم خوندم در موردش. یکی از اونها تیتر خوبی داشت:«ملی و راه‌های نرفته‌اش، میلانی و راه‌های رفته‌اش!»

شش- خیلی دور و جزیی در جریان داستان‌های حمله به پرویز پرستویی، اسنفندیار منفردزاده و... قرار گرفتم. شاید به دلیل عدم آگاهی کامل، کار درستی نباشه که اظهارنظر کنم، اما چیزی که من رو می‌ترسونه خشم، خشم و باز هم خشم بدون مرز این روزهاست. جامعه آشکار کم‌تحمل و پرخاشگر شده؛ بعضی جاها به حق و بعضی جاها ناحق. تصویر آینده ترسناکه.

هفت- هیچ‌وقت ماکارونی دوست نداشتم، اما نمی‌دونم چرا با این داستان تغییر قیمت یهو هوس کردم! خارج از شوخی، خدا به فریاد مردمی برسه که یکی دیگه از غذاهای کم‌هزینه‌ترشون رو هم از دست دادند.

هشت- همه از خز پسندی و ساده‌گیری من در تعقیب آثار کمدی مطلع هستند. خواستم بگم حتی با چنین سطحی، نتونستم گشت ارشاد سه رو ببینم. حتی وقتی صدای تلویزیون قطع بود و داشتم به کارم می‌رسیدم هم حس کردم نمایش بی‌کلام این حجم از ابتذال روی مخه و شبکه رو عوض کردم.

نه- همچنان هرازگاهی کارهای قدیمی مثل خانه به دوش، بزنگاه، برره یا ساختمان پزشکان رو می‌بینم. جدا فکر می‌کنم محاله دیگه چنین آثاری توی تلویزیون تولید بشه. خیلی وضع خرابه.

ده- یه پیام خصوصی هم واسه پست قبلی اومد که کمی نگرانم کرد. خواستم بگم: «برقرار باشی برادر. الهی سال‌های سال با سلامتی و شادی زندگی کنی.»

یازده- این روزها چی زمزمه می‌کنم؟ این ترانه زیبا رو: «مثل یک پلنگ زخمی پر وحشته نگاهم، می‌میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم.» شاهکاری از ایرج جنتی عطایی. بعد از داستان غم‌انگیز پلنگ‌کشی افتاده تو سرم و بیرون بیا هم نیست. خیلی متناقض بود اخبار مربوط به اون ماجرا. یه جا هم خوندم یه نفر تیر هوایی زده؛ تیر هوایی، واسه پلنگ؟ که چی کار کنه؟ تسلیم بشه؟‌ ارادتمندیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 23:24  توسط رسول بهروش  | 

پرحرفی می‌نماییم...

یک- سلام بر دوستان. به روز می‌کنیم برای دومین روز پیاپی. الهی به امید تو!

دو- دوستان قدیمی‌تر اینجا و رفقای خودم خیلی خوب می‌دونند که من هرگز اهل گله‌گذاری‌های صنفی و این مدل کارهای چیپ و سطح پایین نبوده و نیستم. چیزهای زیادی می‌بینم که همیشه ازشون می‌گذرم. حتی تو جمع‌های خصوصی و این وبلاگ که همچنان صمیمی‌ترین رسانه منه هم هرگز یه جمله درمورد این مسایل حرف نزدم. با این حال به بهانه انتشار لیست پاداش‌های فدراسیون فوتبال به عناصر رسانه‌ای (که البته ده‌ها مدل شبیه این وجود داره که هیچ‌کس نمی‌دونه) خواستم اعلام انزجار کنم از خبرنگارهای دوزیست؛ کسانی که همه جا خودشون رو «مستقل» معرفی می‌کنند، اما اتفاقا آویزون‌ترین آدم‌های این حرفه هستند. طرف با همه می‌بنده، تو همه دوران‌ها با همه شهرداری‌ها و دولت‌ها و فدراسیون‌ها کار می‌کنه و پول یامفت می‌گیره، از این طرف هم ادعای استقلال داره و مثلا مجله‌ش رو می‌فرسته واسه بهنود که اون طرف آب معرفی کنه. اینها خدایگان تنفربرانگیز توبره و آخور هستند؛ اپوزیسیون‌نماهایی که تو همین جمهوری اسلامی به همه مقامات می‌چسبن و پول و موقعیت به دست میارن. کل داستان به من مربوط نیست. یک دنیا تخلف دیگه هم تو این حرفه می‌شه که هیچ‌وقت ذهنم رو درگیرش نکردم. همه زجر من از اون عبارت «مستقل» کذاییه که این تفاله‌ها پشت اسم‌شون می‌چسبونند. خود سردار آزمون که به بحرین گل زده قد اینها پول نگرفته، بعد ادعای آزادگی و عدالت‌طلبی دارند. متاسفم که بگم تعداد این آدم‌ها اصلا هم کم نیست و طبیعتا محدود به حوزه ورزش هم نیستند.

سه- پیرو بند بالا، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای شکرگزار خدای بزرگم که هیچ احدالناسی تو کل این کره خاکی نمی‌تونه ادعا کنه به اندازه یه چای تلخ بهش مدیونم. سال‌های سال سخت کار کردم. مجموعه‌ای هست که 9 ساله توش مشغول کارم، اما هنوز حتی سردبیرش رو یک بار هم ندیدم. منتی سر کسی نیست. کارم رو دوست دارم، در ازاش دستمزد می‌گیرم و شکر خدا حال و روزم هم خوبه. با تمام اینها هیچ‌وقت داد آزادگی سر ندادم، در نتیجه همیشه برام سخت بوده که ژست استقلال این چسبیده‌های ارزون‌قیمت رو هضم کنم. شاید اینها رو نوشتم که بعد از سال‌ها فقط خودم را سبک کنم. فکر نمی‌کنم دیگه هیچ‌وقت به چنین بحثی برگردم. ببخشید.

چهار- یکی از مسایل غیرقابل هضم جهان برای من اینه که چطور ممکنه شخصیت سیاسی علی مطهری با شخصیت فرهنگیش تا این حد تفاوت داشته باشه؟ چطوی این دو موجود تو یه قالب می‌گنجن آخه؟ از نظر سیاسی چیزهایی می‌گه که تندروها تو تلویزیون‌های خارجی نمی‌تونن بگن، از نظر فرهنگی اما علیه ساپورت‌پوشی زنان قیامت به پا می‌کنه و معتقده هواداران فحاش رو باید وسط ورزشگاه شلاق زد!

پنج- احتمالا شما هم این تجربه رو دارید؛ بخش زیادی از مکالمات روزانه با دوستان صرف این می‌شه که اگه فلان چیز رو خریده بودیم الان قیمتش اینقدر شده بود و مسایلی از این دست. وضعیت اقتصادی عجیب مملکت علاوه بر مشکلات معمول، با خودش دغدغه مستمر ذهنی رو هم به همراه آورده. حتی اون‌هایی که پول دارند هم مدام درگیر این داستان هستند که چطوری ارزش پول‌شون رو حفظ کنند. از طرف دیگه بسیاری از تحلیل‌گران عقیده دارند افزایش 30 تا 50 درصدی دستمزدها، یه موج تورمی جدید رو به دنبال داره. در این مورد می‌تونید شماره امروز سازندگی رو ببینید.

شش- تعداد گندها تو کشور زیاده؛ در نتیجه هر گندی زده می‌شه، یه عده هستن که به بقیه می‌گن گول نخورید، اینها می‌خوان حواس‌ها رو از گند قبلی پرت کنن! بابا کار از دست رفته. بی‌خیال شید.

هفت- این بخش رو هم اخیرا از خاطرات ناصرالدین شاه می‌خوندم، گفتم نقل کنم شاید جالب باشه: «کسانی که روزه می‌خوردند، اول خودمان بودیم که به هزار دلیل عقلی و نقلی و شرعی نمی‌توانستیم روزه بگیریم. مجدالدوله هم ناخوش است، می‌خورد. اکبرخان هم ناخوش بود و می‌خورد. دو روزی هم روزه گرفتند، ولی اذیت کرده، ناچار خوردند. باشی، برادر اکبرخان هم ناخوش بود، می‌خورد. امین‌الملک، قبل از رمضان ناخوش شده بود و حقیقتا خیلی ضعیف و لاغر بود، نمی‌توانست روزه بگیرد، می‌خورد. میرزاحسین‌خان، شرف بنائی هم ناخوش نبود، می‌خورد و راه می‌رفت؛ خودش می‌گفت ناخوشم. صنیع‌الملک معمارباشی، ابدا عیبی نداشت و روزه می‌خورد، ولی می‌گفتند دمل دارد. آغابشارت و آغاعبدالله و آغاعلی و مرتضی‌خان و شمع قهوه‌خانه هم روزه می‌خوردند. اعتمادالسلطنه هم گویا روزه می‌خورد. زین‌دارباشی هم گویا روزه می‌خورد. اقبال‌الدوله هم به جهت خوردن روزه، به محمد‌آباد رفته بود که تماما را بخورد. معیرالممالک قدیم هم روزه می‌خورد. ناصرالملک هم روزه نبود. حاجب‌الدوله و کالسکه‌چی‌باشی هم روزه می‌خوردند، اغلب هم مشکوک بودند. امین‌اقدس هم که ناخوش بود و روزه نبود. عایشه‌خانم می‌خورد. بدرالدوله هم روزه نبود. گلین‌خانم هم روزه نمی‌گرفت. زاغی هم روزه نبود. امین‌السلطان هم به واسطه‌ درد چشم که ناخوش شد، ده-دوازده روزه خورد. میرزامحمودخان وزیرمختار هم چون مسافر بود و قصد اقامه نکرده بود، روزه می‌خورد. حکیم‌الممالک چون می‌خواست به گلپایگان برود، روزه نبود. امین‌لشکر هم چون از گلپایگان معزول شده بود، روزه نبود. ایلخانی ریش‌سفید که هیچ‌وقت روزه نبوده است. میرزاسیدعبدالله، برادر میرزاعیسی هم با خود میرزاعیسی روزه نبودند.»

هشت- و این بخش رو هم از روزنامه جمهوری اسلامی، در نقد دولت بخونید: «یک روز که برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین‌شاه هوس درشکه سواری به سرش زد. دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و بساط عیش و نوش را هم در آن مهیا کنند. آنگاه در حالی که دو سوگلی‌اش در دوطرف او نشسته بودند، به درشکه‌چی دستور حرکت داد. کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله‌گویی به سرش زد و برای آنکه سوگلی‌هایش را بخنداند، با صدای بلند به درشکه‌چی که از شدت سرما می‌لرزید، گفت: «درشکه‌چی! به سرما بگو ناصرالدین‌شاه برای تو تره هم خرد نمی‌کنه!» درشکه‌چی بیچاره سکوت کرد..‌.اندکی بعد ناصرالدین‌شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد: «درشکه‌چی! به سرما گفتی؟» درشکه‌چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت پاسخ داد: «بله قربان گفتم!» شاه پرسید: «خب چی گفت؟» درشکه‌چی جواب داد: «گفت با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو رو درمیارم!» این، دقیقا حکایت کسانی است که برای تحریم‌ها تره هم خرد نمی‌کنند و مشغول رجزخوانی و خط و نشان کشیدن برای این و آن هستند در حالی که مردم گرفتار فقرند و در پیچ و خم زندگی روزمره گرفتار و درمانده.»

نه- یه صدای بی‌نظیر دیگه هم جاودانه شد. روح سرکار خانم ناظریان شاد.

ده- پرونده آخر هفته‌مون احتمالا در مورد ستاره‌های سوخته خواهد بود؛ پیام صادقیان، رضا حقیقی، مهرداد اولادی، مجاهد خذیراوی ، علی اکبریان، جواد منافی... گزینه دارید؟

یازده- چقدر پرحرفی کردم. مخلص.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 17:34  توسط رسول بهروش  | 

این هم از روزنوشت‌های امروز...

یک- درود فراوان.

دو- روزهای اول سال و بحث تکراری افزایش نرخ کرایه. امروز در تمام طول مسیر شاهد بگومگوی سرنشین جلویی با راننده در مورد نرخ کرایه بودم. 10 تومن مسیر ما شده 12 تومن و همون جملات تکراری رو از زبان طرفین می‌شنیدم: «من دیروز همین مسیر رو رفتم 10 تومن دادم.» و «تقصیر ما که نیست. برچسب دادن بهمون.» آنچه فراوان است، جنگ اعصاب.

سه- خبر خوش این که بهشت زهرا 24 ساعته شد. آیا احساس خوشبختی نمی‌کنید؟

چهار- «محسن رضایی، معاون اقتصادی رییس‌جمهور از ترکیب کمیسیون اقتصاد دولت حذف شد.» من که نمی‌فهمم این یعنی چی. اگه کسی می‌دونه راهنمایی کنه لطفا.

پنج- «غفلت از مردم، فساد لجام‌گسیخته، تصمیمات غلط، اختلافات داخلی، جنگ بر سر قدرت درون دربار، ناکارآمدی و... از عوامل انحطاط و فروپاشی این سلسله بودند.» هر کدوم از ما بیست بار تو دوران مدرسه اینها رو در مورد زوال حکومت‌های مختلف توی تاریخ ایران خوندیم. تقریبا هیچ حکومتی هم از قبلی درس نگرفته.

شش- حتما این بخش از سخنان آقای آقامیری، عضو شورای شهر تهران رو هم خوندید دیگه: «این خانواده با چهار ساک رفتند و با پنج ساک برگشتند و دو قلم جنس هم همراه خود آوردند که مشخص است، دو جوانی که اول ازدواجشان است و می‌خواهند صاحب فرزندی شوند، ذوق دارند و به یک سفر خارجی رفتند و در یک حراجی سیسمونی دیدند و دو قلم جنس هم خریدند. حالا باید از این دو قلم جنس فیلم بگیرند و عکسبرداری کنند و آن را رسانه ای کنند و به اقتصاد مقاومتی ربط دهند!؟ اگر رییس مجلس به خانواده‌اش اجازه می‌داد، با پروتکل‌های امنیتی رفت و آمد کنند و چندین محافظ داشته باشند و از گیت مخصوص می‌رفتند و از گیت مخصوص بر می‌گشتند، کسی این‌ها را نگاه نمی‌کرد و متوجه نمی شد اما رییس مجلس گفتند مثل یک فرد عادی با هواپیمای معمولی بروید و با مردم بروید و با مردم برگردید. چه خطایی کردند؟ جای خاصی رفتند؟ مکان خاصی رفتند؟ چیزی خوردند؟ حرکتی کردند؟ این عقده‌ها از کجا در می آید که به یک نیروی انقلابی و جهادی که چهل سال از عمر خود را در این مملکت وقف انقلاب و نظام کرده است و در این کشور کار کرده و زحمت کشیده انتقاد می‌کنند؟»

هفت- تیتر یک امروز روزنامه جوان رو هم دوست داشتم: «اروپا علیه اینترنت».

هشت- یکی از بدترین چیزهای دنیا «رسانه ارگان» بودنه؛ وقتی آزادی عمل نداری و خیلی مواقع ناچاری خیلی چیزها رو نبینی. اصلا هم فرقی نمی‌کنه ارگانش چی باشه، اصلا این طرف آبی باشه یا اون طرف آبی.

نه- خبر اومده که شام خوردن ساعت 19 باعث افزایش طول عمر می‌شه. حتی یک روز از اون عمری رو نمی‌خوام که توش قرار باشه ساعت هفت شب شام بخوری! این از من.

ده- احساس می‌کنم خداوند بزرگ تو بهشت از بنده‌های خاصش با سوسیس تخم‌مرغ رب زده، بربری داغ و پیاز پذیرایی می‌کنه.

یازده- امروز به کمک قیمت‌های 12 سال پیش با بچه‌ها حساب و کتاب کردیم، دیدیم 12 سال دیگه ساندویچ بندری می‌شه تقریبا 800 هزار تومن. شاید با نون اضافه و نوشابه به یه میلیون تومان هم برسه البته.

دوازده- از گلزنی سردار آزمون خوشحال شدم. همه نگاه‌ها به طارمیه که حقش هم هست، اما سردار هم واقعا استعداد زیادی داره. امیدوارم تو بهترین فرمش به جام‌جهانی برسه.

سیزده- احتمالا از امشب توی ورزش‌مدیا مرور و بررسی کوتاه جلد روزنامه‌های ورزشی رو خواهیم داشت. یه اضافه‌کاری دیگه که خیلی وقته ذهن‌مون رو درگیر کرده و مطمئن نیستم که انجامش بدیم یا نه.

چهارده- مخلصیم. ارادتمند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 18:45  توسط رسول بهروش  |