|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
آمدم، غر زدم، رفتم...
یک- سلام به رفقای خوبم. امیدوارم رو به راه باشید.
دو- همه این سالها خیلی اینجا در مورد انتخابات و رای دادن و ندادن با دوستان صحبت کردیم؛ بحثهایی که زمانهایی به شدت هم داغ میشد. امروز اما سیستم موفق شد من رو هم تسلیم کنه و چند سالی هست که دست از امید واهی اصلاح از طریق صدوق کشیدم. میدونم دور و دیر بود، اما همه تلاشم رو کردم که باور نکنم فقط یه رعیت محکوم به جبرم. بگذریم. تو یه مطلب مستقل روی صفحه شخصی خودم نوشتم که چرا بعد از این همه مقاومت بالاخره سپر انداختم و الان هم نمیخوام به هیچ نکتهای در مورد مناظرات و حواشی و اخبار انتخاباتی توجه کنم. با این همه حیفم میاد یه چیزی نگم؛ این که خیلی اوقات ذات آدمها عوض نمیشه. مثلا موجودی مثل امیرحسین ثابتی سالها کیفکش سعید جلیلی بوده، از همین مسیر پیشرفت کرده، مجری تلویزیون شده، رفته قطر جامجهانی، تو افتضاحترین انتخابات تاریخ مجلس و صدقهسری قحطالرجال تاریخی، رای آورده و به بهارستان رسیده، اما ظاهرا این تغییرات رو هنوز از درون باور نکرده و از نظر خودش همون نوچه و کیفکشیه که بود. این مدل تبلیغات و پاچهخاری این یارو واسه جلیلی، قشنگ نشون میده حتی جایگاه ظاهرا رفیع هم علاج درد کوتولهها نیست. جالبه که علاوه بر شخصیت، حتی برای جنیست خودش هم ارزش قائل نیست و از طرف جلیلی میره نو برنامهای میشینه که قرار بوده دختر یا همسر نامزدها مهمانش باشند!
سه- این اواخر بعد از سالهای طولانی بعضی از آیتمهای طنز «ساعت خوش» رو مرور کردم. میدونم که واسه خیلیها جزو مقدساته، میدونم که ستارههای خیلی زیادی تحویل سینما و تلویزیون ایران داده و میدونم که هر برنامهای محصول ظرف زمانی خاص خودشه، اما نمیتونم نگم که اغلب این آیتمها به نظرم چقدر لوس و ضعیف و تکراری هستند. شاید منهای تقلید مسابقه هفته و بعضی بخشهای دیگه، واقعا هیچکدوم از آیتمها رو تا آخر نشه تحمل کرد. موضوع جالبیه به نظرم، چون به هر حال ما کارهای قدیمیتری هم داشتیم که بامزه بودند و ارزشهای خودشون رو تا همین حالا هم حفظ کردند. شاید واقعا فضیلت و حسن شهرت ساعت خوش جدای از کیفیت، به خاطر روییدن این گل تو کویر دلخرانش اون سالهای تلویزیون بود...
چهار- هر از گاهی مسیرم به سینما هم افتاده و یادم نمیاد آخرین بار که راضی بیرون اومدم کی بوده. سعی میکنم با تماشای فیلمهای کمدی کمی حال و هوام رو عوض کنم، اما نتیجه قابل قبول نیست. هتل خیلی معمولی و کشدار بود و از تمساح خونی هم راضی نبودم. ویلای ساحلی اما میتونه لقب بدترین فیلمی که توی عمرم تو سینما دیدم رو بگیره. حقیقتا در صورت دریافت چند میلیون پول هم حاضر نیستم دوباره بشینم این خزعبل رو ببینیم. شما حتی اگه رضا عطاران و پژمان جمشیدی رو بدون هیچ سناریو و پیشفرضی، یهویی بنشونی کنار هم و بگی هر چی به ذهنتون میاد بگید هم نتیجه صد هزار برابر از این درخشانتر خواهد بود؛ نیازی به این همه خرج و مخارج اضافه هم نداره. تا افتادم رو دنده غر زدن این رو هم بگم که جوکر دو مخصوصا با اجرای احسان علیخانی خودنما، افتضاح و عملا غیرقابل تحمله. آخیش!
پنج- مصاحبه با امیرحسین صادقی، یکی از سختترین کارهایی بود که تو همه این سالها داشتم. قشنگ تا فردا عصرش دچار سردرد بودم. نسخه یک ساعتهای که منتشر کردیم با کلی مکافات سر هم شده بود؛ اونقدر که استاد پراکندهگویی کرد و حرفهای تکراری زد. حداقل هفتاد دقیقه از مصاحبه حذف شد. فقط بخش خداحافظیمون بیست دقیقه طول کشید و رضایت به پایان بحث نمیداد. مدام میگفتم رو به دوربین خداحافظی کن، میگفت باز هم سوال بپرس! خیلی ازمون انتقاد شد که چرا ایشون رو دعوت کردیم، اما حتی یک لحظه هم پشیمون نشدم. به نظرم با چنین آدمی یک بار باید به طور جدی بحث میشد تا جریان تندروی بیمنطقی که ایشون ازش نمایندگی میکنه به چالش کشیده بشه. این دستاورد، به سردرد بعد از مصاحبه و بعضی فحش و بد و بیراههایی که خوردیم میارزید. خطر بزرگ خیلی از آدمها اینه که «حرف نزده» پذیرفته میشن، هرچند که عیار امیرحسین قبلا کم و بیش تو مصاحبههاش مشخص شده بود.
شش- در انتها شاید بد نباشه این نکته رو هم بدونید که تو بخشی از مصاحبه گفت به مناسبت درگذشت رییس دولت یه استوری تسلیت گذاشته و درجا هشت هزار نفر آنفالوش کردن. خیلی سعی کردیم جاش بدیم تو مصاحبه، اما به هیچ جای گفتگو نچسبید وافعا!
هفت- مخلصیم. تنتون سالم و روزگارتون آروم.