|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
در مورد یک جمع متناسب و باقی قضایا
یک- سلام و با آرزوی سلامتی. چند روز پیش یه مطلب حسی و نوستالژیک در مورد احمدرضا عابدزاده نوشتم که اگه خواستید میتونید «اینجا» بخونیدش. یه مطلب هم در مورد وضعیت کارلوس کیروش تو کلمبیا که «اینجا» موجوده. کلا علاقهای به نبش قبر ندارم و به نظرم باید نگاهمون به جلو باشه، اما در این مورد یه سری حرفها رو نمیشه نزد.
دو- یه تغییری اون سر دنیا اتفاق افتاده که ممکنه برای زندگی یومیه مردم محاسنی داشته باشه یا لااقل وضع رو با اون سرعت سابق بدتر نکنه، بعد یه سری تندرو تو ایران دارن خودشون رو میکشن که اتفاق مثبتی رخ نده. هر کدومشون یه سری شرط برای بازگشت بایدن به برجام تعیین کردن؛ حالا انگار طرف پشت کاخ سفید خوابیده تا نوبتش بشه و فوری برگرده به برجام. فهمیدنش سخت نیست که آقایون تو تحریم منفعت دارند، اما دیگه خیلی بیشرمی میخواد که صدای خرد شدن استخون مردم تو این چند سال رو نشنون و باز دنبال کاسبکاری خودشون باشن. واقعا چطوری دلتون میاد نون به خون مردم بزنید و بخورید؟ جدا دیگه حالت تهوع بهم دست میده وقتی از این دست اخبار و مصاحبهها میخونم. وا بدید لعنتیها.
سه- کاش بین محدودیتهای جدید کرونایی، تماس تلفنی بالای یک دقیقه رو هم لحاظ میکردند و مخابرات ملزم به قطع تمام تماسها بعد از یک دقیقه میشد. میدونم ربطی نداره، ولی در کل لازمه!
چهار- از معجزات روزنامه خوندن تو مترو اینه که آدم دوست داره دیرتر به مقصد برسه! سطح کیفی روزنامه «هفت صبح» قابل تحسینه. تو شرایطی هستیم که برای خیلی از نشریات، به دلایل متعدد درآوردن یه روزنامه آبرومند کار سختیه، اما هفت صبح واقعا خروجی قابل اعتنایی داره. قلم روان و پرهیز از اضافهگویی از جمله چیزهاییه که من به عنوان مخاطب بهشون اهمیت میدم و تو این روزنامه معمولا به خوبی رعایت میشه.
پنج- یه چیزی که خیلی مواقع من رو اذیت میکنه، دیدن آدمهاییه که دوست ندارن کار کنند. به طور کلی کشور ایران شامل هشتاد میلیون آدم میشه که همه فکر میکنند حقشون خورده شده! در نتیجه خیلیها با همین طرز تفکر حاضر نیستند به اندازه کافی کار کنند. طرف به اصطلاح روزنامهنگار یا خبرنگاره، اما خبر غلطی رو که خودش هم متوجه مفهومش نشده، همونطوری بازنشر میکنه و در نتیجه شما میبینی که یه خبر اشتباه، بیست جا کپی شده. البته که آدم شریف و سختکوش هم زیاد داریم، اما به چشم میبینم که بعضا حاضر نیستند در ازای حقوقی که میگیرند یه سر سوزن انرژی بذارن و زحمت بکشن. همه هم خدا رو شکر از سیستم طلبکار هستند. جمع کثیری از آدمها رو میشناسم که تو حوزه رسانه با وجود دریافت حقوق منظم در طول یک هفته حتی یک پاراگراف مطلب نمینویسند، اما پای حرفشون که میشینی بالا تا پایین مملکت رو فحش میدن و یه بغض فرو خورده غریبی دارند! بقیه جاها هم همینطوره. در طول روز آدم چیزهایی میبینه که باورش نمیشه. کار کردن و زحمت کشیدن تو جامعه ما رسما داره به «ضد ارزش» و نماد بلاهت و کوتهفکری تبدیل میشه. بارها گفتم که ما همیشه دنبال یه دولت درجه یک و پاک و به درد بخور میگردیم، اما انصافا لیاقت چنین دولتی رو نداریم. خودمون به عنوان شهروند چقدر تو کاری که میکنیم وجدان و پیگیری و تلاش داریم؟ چقدر نونی که در میاریم رو حلال میکنیم؟ اصلا مگه میشه شهروند ناکارآمد باشی و دولت کارآمد داشته باشی؟ در کل ما و دولتمردانمون جمع خوب و متناسبی داریم. حال میکنیم دور هم. کلی هم خوش میگذره.
شش- سالها اسم «نقطهضعف» رو به عنوان یکی از تحسینشدهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران میشنیدم همیشه دوست داشتم فیلم رو تماشا کنم. این فرصت بالاخره دست داد و اثر مرحوم محمدرضا اعلامی رو دیدم؛ فیلمی که سال 62 ساخته شده. قاعدتا واسه آدم جالبه فیلمی رو ببینه که سال تولدش ساخته شده. حس عجیبیه. فیلم نسبتا خوبی بود؛ بیزمان و مکان. در مورد دلدادگی یه مامور امنیتی به یه متهم تحت نظر. اثر اقتابسیه و ایده نویسنده کتاب واقعا خوبه. تماشای «آتقی» آینه عبرت تو یه نقش کاملا متفاوت هم جزو جذابیتهای دیگه فیلمه.
هفت- حس زیبا و حال خوبی دارم. خدا رو شکر. الهی که خوب باشید.

کاش یکی بود عکسی از ما میانداخت
یک- سلام و کلی آرزوی خوب.
دو- گویا مشارکت تو انتخابات آمریکا رکورد قرن رو شکسته. همیشه برام سوال بوده وقتی مردم تو کشورهای دیگه هم پای صندوقهای رای صف میکشند، تلویزیون اونها آهنگ حماسی روی تصاویر میذاره یا مثلا «آمریکا ای سرای امید» پخش میکنه؟ به عنوان کسی که به جز انتخابات مجلس اخیر تقریبا همیشه رای دادم، معتقدم تو یه فضای سالم حضور تو انتخابات نه تنها تکلیف نیست، بلکه حق شهروندی محسوب میشه و عدم استفاده از اون هم پیام دموکراتیک خاص خودش رو منتقل میکنه. قاعدتا کسی رو هم برای استفاده از حقوق شهروندیش تحریک و تهییج نمیکنند. امیدوارم شرایطی به وجود بیاد که انتخابات تو ایران همون معنای حداقلی قبلی رو هم از دست نده، وگرنه دیگه خود آرش کمانگیر هم نمیتونه خیلی از مردم رو پای صندوق رای بکشونه. در نتیجه مثل این چند روز باید منتظر نتیجه حماسهآفرینی مردم همیشه در صحنه آمریکا باشیم! چه شکست بزرگیه این که مردم حس میکنند نتیجه انتخابات آمریکا از انتخابات خودمون مهمتره.
سه- هیاهوی اخیر انتخابات آمریکا باعث شد با پدیدهای به اسم عبدالرضا داوری بیشتر آشنا بشم. اطلاعاتم راجعبه ایشون مختصر بود، اما شکر خدا هنرنمایی مشاور پیشین آقای احمدینژاد باعث شد به طور مضاعف پی به وجود پر از برکتشون ببرم. اینکه شما پیروزی ترامپ رو پیشبینی کنی و وقتی عقب افتاد تیتر بزنی «طاقت بیار رفیق»، خداییش عالیه. اعتراف میکنم حتی از دیدگاه ایشون در مورد امکان برونسپاری قتل میترا استاد هم بیاطلاع بودم. مسلما این حرفم به معنای دفاع از هیچ دولت و آدم دیگهای نیست، اما خداوکیلی گاهی فکر میکنم چقدر بدبختیم که چنین آدمهایی برامون تصمیم گرفتند، میگیرند و خواهند گرفت.
چهار- داشتم بخشی از دادگاه محمد امامی، تهیهکننده شهرزاد رو میخوندم. کارچاقکن ایشون در مورد دو دست چوب اسکی که برای رشوه دادن به یه نفر از امارات تهیه کرده بود، گفته: «امامی گفت از امارات بخر، اما من از میدان منیریه خریدم و به طرف دادم.» ببین این دیگه کی بوده که خود امامی رو پیچونده. یاد یه ماجرایی افتادم. تو فوتبال ایران مشهوره که یه تیم، یه فصل با اهدای سکه به تعدادی داور قهرمان لیگ برتر شده. یه بار یکی از خبرنگاران اون شهر به من میگفت مامور رشوه دادن به داورها، پول سکه تمام رو از باشگاه میگرفته، به جاش نیمسکه واسه داورها میخریده! خب البته راست ودروغش گردن راوی.
پنج- این روزها حوالی سالمرگ مرحوم منصور پورحیدریه. ایشون رو بسیار دوست دارم. نمادی از یک عاشق واقعی. یکی از جنبههای عشق اینه که توش حساب و کتاب نیست. بنابراین این آدم میتونه تیم ملی بزرگسالان رو تو یکی از بهترین مقاطعش ول کنه و چند روز قبل از داربی برگرده استقلال؛ اون هم مسابقهای که شانس استقلال توش زیاد نیست و آخرش هم میبازه. هر کسی بود، فکر میکرد لااقل بعد از بازی با پرسپولیس برگرده تا شکست به پاش نوشته نشه، اما منصورخان «محاسبه» نمیکنه، چون عاشقه. آدم محترمی که استقلال رو جمع کرد، به دندون کشید و یه دلخوشی برای چند میلیون آدم درست کرد، شایسته بالاترین احترامهاست. هم بازیکن تیم بود، هم سرمربی و هم سرپرست. لابد اگه پاش میافتاد برای کمک به استقلال از تدارکاتچی بودن هم حذر نمیکرد. چقدر وجود این آدمها ارزشمنده. روحشون شاد.
شش- یه بار در مورد فیلمهای بدی که دوستشون دارم نوشتم. در همین راستا کلی شخصیت فرعی هم تو فیلمهای مختلف هست که بهشون علاقه دارم. مثلا تو «نهنگ عنبر» از نقش پدر رضا عطاران که نادر سلیمانی بازیش میکنه خوشم میاد. تو «یه حبه قند» هم عاشق کاراکتر سعید پورصمیمی هستم، هرچند این یکی اونقدرها فرعی نیست. به نظرم هر چی تو چنته داشت واسه پسر خوندهش گذاشت؛ آخرش هم جونش رو داد تا اون به عشقش برسه. تو فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» که پر از قاب خوشگله، از اون پیرمرده خوشم میاد که به لیلا حاتمی چای خشک میده. لعنتی جواب هیچ سوالی رو درست نمیده. آخرین دیالوگش خیلی عجیبه: «کاش یکی بود عکسی از ما میانداخت.» زیاد اهل عکس گرفتن نیستم، اما این جمله با اون لحنی که ادا میشه، حالم رو یه جوری میکنه. تو «دشنه» از غلام زنجیر با بازی جلال پیشواییان خوشم میاد؛ درسته خلافکاره، اما با پول رفته سر قرار با داداش شریک سابقش. این یعنی چه زدم و چه خوردم، حق طرف رو باید بدم. به قول خودش: «ما با اسممون زندگی میکنیم.» تو فیلم تلخ «کندو» هم یه کافهچی هست که خیلی شخصیت با حالی داره. ابی (بهروز وثوقی) بعد از آزادی از زندان میره سراغش که کلید یه خونه خالی رو بگیره شب اونجا بمونه. کافهچی بهش میگه: «امسال از هر سال سردتره. سر زمستونی پریدی که چی؟! کسی بیرون نیست. تک و تنها باشی که چی؟ قوت هم گیرت نمیاد تنهائی!» ابی جواب میده: «تو خیلی بدهکارم. سخته برام.» طرف میگه: «جور کن برو تو. چقدر میخوای، من بهت میدم.» ابی باز هم نه میگه. کافهچی تاکید میکنه: «یخوده پول مول هست ها، نمیخوای» و البته ابی با همه نداریش نمیگیره. فیلمهایی مثل کندو یا صمد به شهر میرود، اون روی سکه جامعه شهری و شیک ایران تو دهه پنجاه رو نشون میدن؛ رویی که واقعا تلخ و گزندهست. صد البته از اوضاع امروز هم میشه هزار تا «کندو» ساخت...
هفت- الهی سلامت باشید.

پراکندهنگاری از عادل تا شیراز...
یک- سلام. امیدارم سلامت باشید. باز ببخشید که کمی دیر شد.
دو- دلم واسه عادل فردوسیپور میسوزه. برخوردی که چند وقت پیش باهاش شد خیلی زشت بود. حالا اینکه از تلویزیون بیرونش کردند، بهش اجازه برنامهسازی تو فضای مجازی رو نمیدن و عملا دارن راه خروج از کشور رو نشونش میدن به کنار؛ اما یه همچین آدمی چرا باید اینقدر تو شبکههای اجتماعی فحش بخوره؟ رفقا یه سری کامنت بهم نشون دادند که واقعا حیرت کردم. دلم گرفت و یه مطلب بلند در موردش واسه همشهری نوشتم که اگه خواستید میتونید «اینجا» بخونیدش. خیلی بده که آدم به احترام برند خودش از خیلی چیزها بگذره و بعد فحشخور مردم بشه. عادل ده سال قبل پیشنهاد استیج میلیاردی رو رد کرد؛ وقتی هنوز میلیارد خز نشده بود. کسانی دارن با کلیدواژه «فرزند انحصار» بهش بد و بیراه میگن که خیلیهاشون اگه تنها آدم کره زمین باشند و همه امکانات هم دستشون باشه، باز تهش هیچی نمیشن. دق میکنن از اینکه چرا آدم دیگهای نیست که بهش فحش بدن!
سه- تو یکی از پستهای اوایل سال نوشته بودم که این سنت دور چرخوندن اراذل و اوباش توسط نیروی انتظامی خیلی کار اشتباهی بود. راستش اون موقع فکر نمیکردم به همین زودی شاهد احیای این سنت حسنه(!) باشیم. آقا به خدا قسم برای خیلی از این آدمها چرخونده شدن تو شهر حکم ارتقای لاتی رو داره. شما فکر میکنید دارید طرف رو تحقیر میکنید، اما دقیقا در حال درجه دادن بهش هستید. خیلی از اینها بعد از چرخونده شدن، تازه مخوفتر میشن. ترم اول جامعهشناسی رو هم پاس کرده باشید باید بدونید اونچه از نظر شما ضدارزش به حساب میاد، ممکنه برای دیگران عین ارزش باشه.
چهار- حالم بد شد از دیدن برخورد اون مامور حراست تو آبادان با خانمی که خونین و مالین روی زمین افتاده. از صفر تا صد جزییات این درگیری بیخبرم، اما استفاده از چنین موقعیتی برای یه کامجویی احمقانه و پیش پا افتاده جنسی، واقعا رذیلانهست. تو جامعهای زندگی میکنیم که طرف با یه کارت و یه باتون (باتوم) تبدیل به چنین جرثومهای میشه؛ وای به وقتی قدرت بیشتر بدن دستش. این همه بیمار، این همه بیمار.... پناه بر خدا.
پنج- در مورد آنلاین شدن آموزشهای مدرسه؛ اگرچه این اقتضای گریزناپذیر دوران کروناست و فعلا نمیشه کاریش کرد، اما واقعا به نظرم بچهها از نظر روحی و شخصیتی نیاز دارند که برن مدرسه. حضور کنار همسالان تو این مقطع از زندگی خیلی لازمه. حتی شیطنت و با هم بازی کردنهاشون هم مهمه. بچههای این نسل همینطوری هم وابسته به وسایل بازی و ارتباطی دیجیتالی بودند، حالا همون مدرسه رفتن رو هم کمکم یادشون میره. نمیدونم بچههای چند نسل پیش با بازیهای فیزیکی و جنبوجوش و حتی فقر امکانات خوشبختتر بودند یا بچههای الان. اما حس میکنم الانیها یه چیزهایی کم دارند. تازه من خودم خیلی بچه کوچه نبودم، اما خب زندگی واقعا این چیزی نیست که ما تو کامپیوتر و پلیاستیشن میبینیم.
شش- تو خرید کردن وحشتناک کمحوصلهام. محال ممکنه بخوام چیزی بخرم و چند دقیقه بیشتر طول بکشه. چند روز پیش رقتم کاپشن خریدم. تو راه به نظرم رسید کمی آشناست، تو خونه فهمیدم تقریبا شبیه همونیه که پارسال خریده بودم. چند وقت پیش هم در مورد کفشهام همین اتفاق افتاد و وقتی رسیدم خونه دیدم لنگه همینها رو دارم و از تو جا کفشی دارن بهم لبخند میزنند. اسطوره تمرکز و توجه.
هفت- عکس امروز رو از خوابگاه مفتح دانشگاه شیراز میذارم؛ بنای قشنگی که چهار سال از بهترین روزگارمون رو اونجا، تو اتاق 611 گذروندیم. فکر کنم جلوی همین ساختمون، هزار تا فوتبال بازی کردیم. فرض کن هشت صبح امتحان داشتیم؛ تا یک و دو شب بازی میکردیم، بعد برنامه مفصل سوسیس تخممرغ و قلیون برای از بین بردن اثر ورزش و دیگه از شش صبح بکوب مطالعه! بینهایت لذبتخش. معبد خاطرات، به قول معروف با دوستانی بهتر از آب روان....
هشت- شاد باشید. الهی امروزتون بهترین خاطره برای فردا باشه.
