|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
تقریبا داریم وقت دنیا رو تلف میکنیم...
یک- سلام با آرزوی سلامتی.
دو- روح مرحوم شجریان شاد. با جوگیریها و بزرگنماییهای معمول مردم کاری ندارم. به علاوه ایشون هم حتما به حکم بشر بودن کجیها و کاستیهایی داشته، اما انصافا این مقدار که خوندم و فهمیدم، واقعا پدیده تحسینبرانگیزی بودند. خب من اصلا به موسقی سنتی علاقه ندارم و فقط خیلی کم پاپ دنیال میکنم. بنابراین غیر از قطعه مشهور ربنا، شاید شروع باخبر شدنم از پدیدهای به اسم «شجریان» به همون اتفاقات 88 برمیگشت. با این حال وقتی میبینم یه نفر با این هنر، ساز هم میساخته، خط هم مینوشته، آموزش میداده، مطالعه اجتماعی داشته، باغداری میکرده، گل و گیاه پرورش میداده، آشپزی میکرده، گاهی پرنده نگه میداشته و در عین حال سخنور خوشمشرب و آدم متواضعی هم بوده، کمی از خودم خجالت میکشم. احساس میکنم ماها داریم وقت دنیا رو تلف میکنیم! میدونستم شجریان دو بازی دوستانه ایران- آلمان و پرسپولیس- بایرنمونیخ رو از نزدیک دیده، اما اخیرا فیلم فوتبال تماشا کردنش با اصغر فرهادی رو دیدم که برام خیلی جالب بود. فیلم مربوط به بازی آخر تیم ملی تو جامجهانی 2014 برابر بوسنی میشد. چه جوش و خروشی، چه تعصبی، چه شعف نیمهجانی و چه امیدی که به یأس منتهی شد. همه این حالات رو اون روز من هم داشتم. چطوری یه آدم وقت میکرده اینقدر خوب به همه چیز برسه؟ کاش میتونستیم به نفع این آدمهای مفید، از زندگی اعلام کنارهگیری کنیم!
سه- قطعه «مرغ سحر ناله سر کن» که این روزها زیاد تکرار میشه رو با صدای خسرو شکیبایی تو یه قسمت از «خانه سبز» به یاد میارم. چقدر قشنگ میخوند؛ لابد به تقلید از خسرو آواز. دنیای ما یه جور عجیبی داره خالی میشه به نظرم.
چهار- در مورد ضرغامی یکی، دو باری نوشتم. اخیرا فیلم اظهارات استاد در مورد پلنگهای اینستاگرام و توصیف بعضی لایوهای مستهجن رو دیدم و واقعا حالم بد شد. تو مملکت ما، چه مرضی شده این میل به دیده شدن. یعنی اصلا باورم نمیشه بعضی از این تقلاها رو. واسه چی اینقدر دست و پا میزنید خب؟ که چی بشه؟ امیرحسین صادقی بعد از تصادفش با صورت خونی عکس سلفی گرفته و منتشر کرده. تو این ماجراهای اخیر مربوط به مرحوم شجریان هم، با دو عزیر به نامهای شاهکار بینشپژوه و شهره قمر بیشتر آشنا شدم. از ته قلبم میگم که اگه یه نفر یه چیزی بگه بر خلاف هشتاد میلیون نفر دیگه، باز حرفش باید شنیده بشه و در نوع خودش میتونه ارزشمند هم باشه؛ اما مشکل اینجاست که خیلی از این کارها با همون نیت جلب توجه انجام میشه. خدا آخر و عاقبت همهمون رو به خیر کنه. همه مفاهیم ارزشی و کیفی جامعه داره تو یه سری عدد و رقم مثل تعداد لایک و کامنت و فالوور خلاصه میشه. این استحاله ترسناک واقعا آدم رو میترسونه. انگار همه داریم همدیگه رو به شکل «عدد» میبینیم. حالا یه سریها درست یا غلط، اخلاقی یا غیراخلاقی از تو این اعداد پول در میارن، اما برای بقیه جنبه جنون شهرت داره. قشنگ مریضیه.
پنج- امیداورم کرونا هر چه زودتر بره، اما فاصله اجتماعی، دست ندادن و مخصوصا روبوسی نکردن تا آخر تاریخ جزوی از فرهنگ مردم باقی بمونه. این مرض اونقدر طولانی شده که اخیرا وقتی فیلم قدیمی میبینم که توش بازیگرها خیلی به هم نزدیک شدند، نگران میشم نکنه کرونا بگیرند!
شش- فیلمهای خیلی سطح پایین و بدی هست که دوستشون دارم و گاهی که پیش بیاد، نگاه میکنم. این احتمالا یه جور خودآزاریه در من. مثلا فیلم خیلی بد «باغ فردوس، پنج بعدازظهر» رو هر بار باهاش برخورد کنم نگاه میکنم. فیلم مزخرف «کلاهی برای باران» هم همینطور. باز این یه عطاران و یه کمی کمدی داره، اما نمیدونم گیرم تو باغ فردوس به چیه. «غریبانه» رو هم از قلم نندازم؛ یه اثر هندیطور با بازی ابوالفضل پورعرب و هدیه تهرانی که البته یک ترانه محشر داره. شاید یکی از وجوه مشترک اینها، فیلمبرداری شدنشون تو نیمه دوم سال باشه. انگار زمستون رو از پشت شیشه میبینم. خوشم میاد. از این دسته باید به «صبحانهای برای دو نفر» هم اشاره کنم که هیچ ارزش هنری خاصی نداره، اما بدم نمیاد ازش. موسیقی خاص، تن صدای انوشیروان ارجمند و اون مسافرخونه غریب برام جذابیت داره. تو این فیلم قابهای دلربا از خونههای بزرگ و دلباز کاشان، برام مجذوب کنندهست. خانم نیکو خردمند هم در مادربزرگانهترین شمایل تاریخ هست و البته خسرو خان شکیبایی که انصافا خیلی زود رفت. نمایش بافت سنتی کاشان تو فیلم «طوقی» هم معرکهست؛ گرچه این هم خیلی به نظر فیلم ضعیفیه و هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر تحسین میشه.

سرزمین هزینههای الکی
یک- سلام. خیلی سلام.
دو- هیچوقت جزو کسانی نبودم که بازی باشگاهی رو «ملی» قلمداد میکنند و معتقدند پرسپولیسیها و استقلالیها باید در مسابقات آسیایی از تیم مقابل حمایت کنند. مطلقا این حرفها رو قبول ندارم و تو این سالها به دفعات علیه این طرز تفکر مطلب نوشتم. هیچ جای دنیا هم اینطوری نیست. اصلا همین یک ماه پیش هواداران مارسی بعد از حذف پاریسنژرمن از لیگ قهرمانان اروپا ریختند تو خیابون و وسط کرونا جشن گرفتند. یه ویدیو میدیدم از یه هوادار الهلال که بعد از صعود پرسپولیس به فینال آسیا، به خاطر حذف النصر شادی میکرد. یعنی فکر نکنم اون شب تو کل ایران هیچکس به این اندازه خوشحالی کرده باشه. همه اینها رو گفتم که بگم قبول دارم مسابقات باشگاهی جنبه «ملی» نداره، اما خداوکیلی ایمیل زدن به النصر و کنفدراسیون فوتبال آسیا و ریزهاسپور و عجمان و بقیه، یه «کثافتکاری» چندشآوری توشه که با بالاترین دوز فردگرایی و روشنفکری هم نمیشه هضمش کرد. پرسپولیس تو زمین حقش رو گرفت. با سختکوشی. با جون کندن. با بازیکنایی که موقع جذبشون هزار تردید در مورد کیفیت اونها وجود داشت. بهترین گلزن تیم رو هم که قبل از نیمهنهایی با نامردی گرفتند. خب لامصبها قبول کنید این تیم قابل احترامه. چراغ راه اجنبی نشید. بذارید اگه آدم خنجری هم میخوره از جلو باشه، نه از پشت. تمیز بجنگیم. مردونه دعوا کنیم. تو این زیرآبزنی، یه عجز عجیبی هست که حال آدم رو بد میکنه. در مجموع امیدوارم این تقلاها به جایی نرسه و شادی مردم خراب نشه.
سه- گاهی شوکه میشم از شدت هزینههای الکی که مدیران ایرانی واسه خودشون و مجموعه تحت امرشون میتراشند. مثلا این ماجرای حذف دختربچههای روی جلد کتاب ریاضی سوم دبستان چی بود واقعا؟ خب چه مرگتونه که این کار رو میکنید؟ سانسور گل عیسی آلکثیر به السد هم از همین دست بود. اصلا نگاه دایی جان ناپلدونی ندارم، اما آدم گاهی حس میکنه تعمدی تو این کارها هست و میخوان سر و صدای کاذب درست کنند؛ وگرنه کدوم آدم بیماری گل به این مهمی رو به خاطر پیراهن در آوردن سانسور میکنه؟ میگن تو بازپخش سریال «خانه سبز» هم فونت اسامی رو بزرگ کردن تا یه سری اسم حذف بشه؛ این رو خودم ندیدم، اما الان که گاهی شبها بازپخش سریال «همسایهها» رو از آیفیلم انگلیسی میبینیم، متوجه سیاه و سفید شدن صورت خانمها تو تصاویر بسته میشم. آخه کدوم کودنی ممکنه تصور کنه تصاویری که بیست سال پیش پخش شده الان برای بازپخش تو یه شبکه مهجور ماهوارهای نیاز به ادیت داره؟ صدای مزدک میرزایی رو از بازی پرسپولیس- الدحیل حذف کردند و به جاش یه گزارشگر دیگه گذاشتند. مگه ممکنه چنین چیزی؟ الان ظرف یه ثانیه میشه فیلم اون بازی رو با صدای اصلی تو اینترنت پیدا کرد. حذف صدای عادل هم که به صورت سلیقهای اعمال میشه. در کل ایران سرزمین هزینههای الکیه. خدا کنه از عمد این کارها رو با ما بکنن؛ وگرنه تصور اینکه اینها همینقدر «احمق» هستند خیلی دردناکه. در مورد حذف عادل اخیرا یه ویدیو از فیروز کریمی دیدم که توش میگفت برنامه نود به انحراف کشیده شده بود. یه ربع یه طوری از فروغی تعریف کرد که قشنگ حالم بد شد. سیصد بار گفت خیلی آدم وارستهایه و حتی فوتبالیست بزرگی هم هست؛ اونقدر که خداداد عزیزی رو تو مسابقه ضربهزنی برده! خدا از ته دل فیروز خان بشنوه...
چهار- میگن پژوهشگران نتیجه گرفتند درصد احتمال افراد عینکی به کرونا، پنج برابر کمتره. امیدوارم شامل ماها هم که چشممون ضعیفه، اما عینک نمیزنیم بشه!
پنج- و اصفهان باشکوه، اصفهان زیبا. با چهلستون و آتشگاه و منار جنبان، با زایندهرود و پل خواجو، با باغ پرندگان و کلیسای وانک. طعم خوش پیادهروی تو چهارباغ یا سنگفرشهای جلفا، با بوی تند قهوه. یکی از قشنگترین جاهای دنیا، حتما میدون افسانهای نقش جهانه. شاهکاره اصلا. خیلی زیاد رفتم اصفهان و همیشه لذت بردم. برای من که آدم چندان ماجراجویی نبودم، جالبه که تا حالا چندین بار طلوع افتاب رو تو همین میدون دیدم. پیادهروی تو این محصور مشجر دلچسب، یک سر سوزن آدم رو خسته نمیکنه. خسته هم شدی میتونی بشینی و به صدای رد شدن کالسکهها با شوق و خنده بچهها گوش بدی. فیلم «یه بوس کوچولو» رو دوست دارم. یه جاییش رضا کیانیان که مثلا آلزایمر داره تو میدون نقش جهان روی زمین میافته و در حالی که سرش روی پای جمشید مشایخیه، سوال میکنه: «شبلی کجاییم؟» شبلی هم با تن صدای استثنایی مشایخی جواب میده: «ایرانیم. ایران باشکوه. ایران سیصد سال قبل...» گشتم و سفرنامه کوتاهی که 9 سال پیش، شهریور 90 بعد از یکی از سفرهای دلچسب به اصفهان واسه وبلاگ نوشته بودم پیدا کردم. میتونید «اینجا» بخونیدش. واسه خودم هم جالب بود؛ دوستانی که کامنت گذاشته بودند و الان از هیچکدوم خبر ندارم. یعنی 9 سال بعد کجاییم؟

دو پست، یک پست...
یک- سلام. معذرت بابت غیبت طولانی. یه بخشیش البته مربوط به مشکلات فنی بلاگفا تو چند روز اخیر میشد. آقا این صاحبان بلاگفا به هر ابزاری متوسل شدند ما رو بیرون کنند، ما اما پررویی میکنیم و همچنان میمونیم. یه روز صفحه مدیریت وبلاگ باز نمیشه، یه روز خودش بالا نمیاد، یه روز نظر ثبت نمیشه... کم مونده واسه بیرون کردن ما چراغها رو خاموش کنند، درم ببندند برند. خلاصه مشکلات سرور بلاگفا باعث شد چند روز دیرتر از حالت عادی به روز کنم. شرمنده. چارهای نیست غیر از اینکه این دفعه دو پست، یه پست کنم.
دو- سر پست قبلی دوست عزیزی پیام خصوصی گذاشته بود که در مورد گوشی هوشمند و اینها چیزی ننویس. بقیه فکر میکنند تریپ تفاوت برداشتی. اعتراف میکنم که خوندن این کامنت، نصف روز اعصابم رو خراب کرد. خیلی خیلی عصبانی شدم. جامعه رسما تا «ناکجا» سقوط کرده. چرااینقدر باید نگران قضاوت دیگران باشیم؟ هیچوقت علاقهای نداشتم نقاب داشته باشم و نقاب داشتن دیگران هم برام قابل درک نبوده. حداقل دوستان نزدیکم میدونن دنیای من خیلی با دنیای پرتکلف بیرون فرق داره. شاید عیب باشه، اما ازش راضیام. همینیه که هست. من هیچ کار عجیبی نمیکنم. دنبال این هم نیستم که دیگران در موردم چطور فکر میکنند. در طول روز کلی مطلب جدی هست که تو رسانههای رسمی مینویسم. دیگه قرار نیست تو وبلاگ جمعوجور خودم هم با چند تا دوست قدیمی، هسته اتم بشکافم. اینجا گاهی دوست دارم سادهتر بنویسم؛ از اینکه دلم واسه چه چیزهایی تنگ شده، چی دوست دارم و چطور فکر میکنم. گمون نمیکنم کار بدی باشه. شما هم فکر بد نکنید. مرسی.
سه- اگه در موردم فکر بد نمیکنید یه کم زرد بازی در بیارم. بارها نوشتم که از مهران مدیری بیزارم، اما این جنس ضجه و ناله زدنهای امثال سحر زکریا رو هم درک نمیکنم. چرا انتظار دارید کارگردانی که یه موقع باهاتون کار میکرده تا آخر عمر ازتون استفاده کنه؟ این فرهنگ رو تو فوتبال و بقیه جاها هم داریم. مربی خبط میکنه تو یه تیم از یه بازیکن استفاده میکنه، دیگه تا آخر عمر میچسبه بیخ ریشش و باید با خودش این طرف و اون طرف ببره. به طور کلی تنها چیزی که تو ایران مهم نیست، کیفیت کاره. همه انتظار دارن آویزون این و اون باشند. بعد همین آدمها تو فاز روشنفکری به باندبازی و فامیلبازیهای دولت گیر میدن و میگن چرا شایستهسالاری نیست. من یقین دارم، با قاطعیت محض ادعا میکنم خیلی از ما منتقدان اگه حکمران بشیم، به مراتب حکمرانان بدتری خواهیم شد. طرف تو خانواده خودش به همون دو نفری که دستش امانت هستند زور میگه، بعد از زورگویی دولت شاکیه.
چهار- حالا که حرف به اینجا رسید، اینم بگم. دوره خدمت مسوول بایگانی بودم. یه دستگاه کپی هم دستم بود. پادگان بزرگ و پرجمعیتی داشتیم و تو این بروکراسی مسخره کاغذ حرومکن، خیلی از سربازها نصف روز دنبال کپی گرفتن بودند. افسرها معمولا کپی نمیگرفتند، چون نگران خرابی دستگاه و تموم شدن کاغذ و کارتریج و اینها بودند. من اما از دم واسه همه کپی میگرفتم. مال بابام که نبود. سربازها هم کپی شخصی نمیگرفتند که. فوقش دستگاه دو روز خراب میشد، بعد میاومدن درستش میکردند. ادامه این روال باعث شد اواخر خدمت خیلیها باهام سلام و علیک پیدا کنند. کمکم اینطوری شد که وقتی از در میاومدم تا وقتی به دفتر خودم برسم، پنجاه تا جواب سلام داده بودم. آقا آی باد میکردم، آی هوا برم برمیداشت. در نتیجه تا میرسیدم تو دفتر، دو تا میزدم رو دستگاه کپی و میگفتم: «همه اینها با تو بودند. کسی به من سلام نکرد.» بعد بادم خالی میشد و روز معمول رو شروع میکردم. آدمیزاد فوقالعاده مستعد جوگیر شدنه. قدرت در هر سطحی به شدت قابلیت ایجاد فساد، غرور و نخوت داره. در نتیجه به خیلیها باید گفت اگه دیدید آدمهای زیادی جلوتون دولا و راست میشن، لزوما به خاطر کمالاتتون نیست. فقط به خاطر دستگاه کپیتونه. حالا دستگاه کپی یه نفر، چند میلیارد پول و یه ماشین مدل بالاست، مال یکی دیگه قدرت دولتی و حکومتیه. سلامی که سلامتی میاره، سلام سالم بیطمعه. سلام آدم به آدمه. فقط خود سلامه؛ خالی و خلوت، بیغل و غش. مال وقتیه که چشممون دنبال منافع هم نباشه. این سلام قیمت نداره. به خاطر صاحب سلام حتی میشه جون داد.
پنج- امسال پاییز خیلی زود اومد. از سرما بیزارم. واقعا تحملش برام سخته. قبلا از خود پاییز هم بدم میاومد، اما الان بهش علاقهمند شدم. کلا روحیات و خلقیات آدم در گذر زمان دچار تغییر میشه. بچه که بودم عید نوروز برام هیچ معنای خاصی نداشت، اما الان نوروز رو دوست دارم. اون موقع از میدون آزادی هم بدم میاومد، اما الان لذت میبرم از دیدنش. بچه که بودم شلوغی و سروصدا رو دوست داشتم، الان سکوت و آرامش رو. قبلا عذای مورد علاقهم لوبیاپلو بود، اما الان خیلی زیاد مرغ میخورم؛ در حدی که کمکم نزدیکه تخم بذارم! از مجموعه سنتهای ایرانی هم گویا فقط به غذاهاش اعتقاد دارم. جگر، کلهپاچه، سیراب شیردون، کوبیده، دیزی آقا، دیزی! یه کاغذ نوشته رو طاقچه خونه دارم که روش دستور پخت دیزیه. خب البته دیزی سادهترین غذای دنیاست، اما یه تقدم و تاخری تو اضافه کردن مواد به قابلمه وجود داره که هیچوقت حفظ نمیشم. چیز غریبیه این دیزی لاکردار...
شش- یه تجربه شخصی؛ این نوشتن به شدت آدم رو سبک میکنه. وقتی حالمون بده میتونیم بنویسیم، حتی اگه جایی منتشر نشه و کسی اون رو نخونه. یه تخلیه روانی معجزهگونه هست توی نوشتن که قشنگ حال آدم قبل و بعدش فرق میکنه.
هفت- آخرین شاهکاری که تو مترو دیدم رو هم تعریف کنم؛ مال همین پریشب بود. یه آقای گردنکلفت با چند تا آقای گردنکلفت دیگه بحثشون شد. یارو به طرف مقابل میگفت: «آخه اگه شما رو بزنم که باید دیه بدم. بیست میلیون باید تو جیبم باشه که یه مشت بزنم.» بعد تکمه ارتباط با راهبر قطار رو فشار داد و گفت: «آقا اگه یه سری آدم واسه ما شاخ و شونه کشیدن چی کار باید بکنیم؟ من اگه اینها رو بزنم که باید دیه بدم، پولم ندارم. شما الان میگی من چکار کنم؟» یعنی در همین حد خرابیم!
هشت- و پرسپولیس با شایستگی فینالیست آسیا شد. دم کل تیم گرم. به عنوان کسی که خیلی مواقع منتقد یحیی گلمحمدی بودم، باید بگم عملکرد کادرفنی پرسپولیس تو این مسابقات خیلی خوب بود. بازیکنانی که انتخاب شدند، سیستمهایی که به کار گرفته شد و خونسردی و روند رو به رشد تیم تو کل تورنمنت فوقالعاده بود. بازیکنان هم واقعا با غیرت بودند. گرچه این کلمات کمی جهان سومی هستند و پرهیز دارم که از شون استفاده کنم، اما هفت بازی تو 19 روز رو با هیچ واژه دیگهای نمیشه توصیف کرد. خیلی هم به نظرم ربطی به بدنسازی و اینها نداره؛ چون نفرات جدید یک ماهه که اضافه شدند، اما این بچهها رو یه محرک احساسی جلو برد. با تشکر از همه، تو ذهن من اما این پرسپولیس با فریادهای تاریخی عضو تدارکات تیم بایگانی میشه؛ همین آقای موسفیدی که پایین نشسته و من متاسفانه حتی اسمش رو هم بلد نیستم. این آدم هفت بازی دور استادیوم خالی میچرخید و دقیقه به دقیقه نعره میزد «پرسپولیس»؛ برای اینکه بازیکنها یادشون باشه کجا دارن بازی میکنن و یه وقت کم نذارن. عشق همیشه میتونه معجزه کنه. هر کاری رو با عشق انجام دادن، موثرتر و باشکوهتره. دم همهشون گرم.
