|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
یکی بر سر شاخ و بن میبرید...
یک- سلام و آرزوی سلامتی.
دو- بیشتر از این که خودم رو رونامهنگار بدونم، روزنامهخون میدونم و از این جهت باید عرض کنم این روزها بخشی از حقارتبارترین دوران مطبوعات تو تاریخ ایران در حال رقم خوردنه. بخش زیادی از مطبوعاتی که امروز روی کیوسک میرن، به طور کاملا مشخص و علنی از سرمایههای دولتی و حکومتی استفاده میکنند و از همین جهت به شکل بسیار افراطی، در حال توجیه وضع موجود و تحقیر بیوقفه معترضان هستند. شرایط بسیار عجیبیه. بنا به علاقهم، زیاد پیش میاد که مطبوعات دوران پهلوی رو ورق بزنم و بخونم. تملق و چاپلوسی وجود داره و زیاد هم هست، اما واقعا حمایت از قدرت به این شکل کور و تا این حد و اندازه دیده نمیشه. فکر کنید تو صد تا شهر خارجی تجمعات بعضا بسیار گسترده و چشمگیر توسط ایرانیها انجام میشه؛ در حدی که حتی کنجکاوی جامعه میزبان هم رو تحریک میکنه، اما در 90 درصد مطبوعات روز بعد حتی یک سطر خبر و تحلیل در این مورد نیست و باقی هم که اشارهای کردند، در جهت تخریب و تضییع تجمعکنندگان بوده. اساسا هشتاد درصد هرم قدرت تو کشور غیرقابل نقده و هیچکس نمیتونه حتی تا نزدیکیهاش حرکت کنه. بقیه تقلاها برای نقد اون بیست درصد باقی موندهست که تازه همین هم بنا به دلایل مختلف انجام نمیشه. ترس از توقیف، وابستگی به آگهیهای دولتی یا زد و بندهای پشت پرده از جمله مسایلی هستند که چنین میلی رو تو مطبوعات از بین میبرند. در نتیجه تو بخشی از ملتهبترین روزها کشور، شاهد اون هستیم که تندترین مطالب اغلب روزنامههای مستقل هم محدود به تشریح ضرروت گفتگو یا بازنگری در برخی قوانین سطحی میشه. طبیعتا این فرایند در کوتاهمدت و میانمدت منافع حاکمیت رو تامین میکرده و ازش لذت هم میبرده، اما در بلندمدت به ضرر گروه حاکم تموم شده، چرا که سرمایه بسیار بسیار مهمی به اسم «مرجعیت رسانهای» رو از رادیو و تلویزیون و روزنامههای رسمی کشور سلب کرده. امروز همه حضرات شگفتزدهاند از این که چرا یک شبکه سعودی فارسیزبان چنین ضریب نفوذی داخل کشور پیدا کرده؛ شبکهای که قطعا رویکردش حرفهای و استاندارد نیست، اما تو همون باغچهای سبز شده که حکومت ریشه همه درختهاش رو زد. من امروز به جرات میتونم بگم حتی اکانت بعضی از خبرنگاران ایرانی مقیم خارج از کشور تو شبکههای اجتماعی که ممکنه ناسالم یا پر از کاربر فیک باشه، از کل صداوسیما و مطبوعات رسمی منتشر شده تو کشور هم ضریب نفوذ بالاتری داره. اینها ثمره از بین بردن نهادهای مدنی و رسانههای منصف و جسوره. اینجاست که میگن یکی بر سر شاخ و بن میبرید... اگر چهار تا روزنامه درست و حسابی چاپ میشد و یه شبکه تلویزیونی نیمه مستقل داشتیم، علاوه بر این که ممکن بود نقد و نظرها موثر واقع بشه، اعتماد مردم هم به اونها پابرجا میموند و در مواقع بحرانی میشد ازشون استفاده کرد، اما این حجم از تمامیتخواهی نتیجهای جز بیاعتماد شدن مردم نداره. یه چیز دیگه هم هست که شاید ریشه تمام اینها باشه؛ نمیشه واقعا دموکرات نبود و ادای دموکراسی رو در آورد. برای طولانیمدت غیرممکنه.
سه- شاید قبلا اینجا در موردش حرف زده باشم. کاظم راستگفتار یه فیلم داره به اسم «چک» که مربوط به سینمای بدنه و تجاری میشه، اما مضمون بسیار زیبایی داره. چند نفر غریبه به خاطر یه برگ چک که باید مبلغش بین همه اونها تقسیم میشده به هم نزدیک میشن. اول به شدت به هم بیاعتماد هستند و از هم بدشون میاد، اما رفته رفته وقتی به هم نزدیک میشن میبینن طرف مقابل هم ولو با یه عقیده و سلیقه متفاوت نهتنها آدم بدی نیست، بلکه میشه دوستش هم داشت و باهاش رفاقت کرد. این نزدیکی به جایی میرسه که آخرش حتی همون برگ چک هم دیگه اولویت نداره و کسی اونجوری دنبالش نیست. خواستم بگم این روزها بعضی چیزهایی که تو کشور میبینم، منو یاد همون فیلم میندازه.
چهار- مخلصیم.
از میانه روزهای ناخوش...
یک- سلام و معذرت بابت تاخیر.
دو- حال غریبی دارم. سرخورده و ناخوشم و هر چه فکر میکنم، در همه سالهای گذشته خودم رو در چنین وضعی به یاد نمیآرم. یعنی دستکم استمرار چندین روزه چنین احوالی نزد من بیسابقه بوده. میدونم که وضع خیلیهای دیگه هم همینطوریه. این روزها از همون سرگرمیهای قبلی هم لذت نمیبرم و چیزی حالم رو خوش نمیکنه. هر تغییری که تو این مملکت اتفاق بیفته، سبک زندگی من تقریبا همون چیزیه که الان هست، اما مسالهای که عمیقا من و خیلیهای دیگه رو آزار میده بیعدالتی شدیده. این همه ظلم و تبعیض و ناکارآمدی یک طرف، وقاحت و پررویی پایانناپذیر آقایون یه طرف دیگه. باورم نمیشه چیزهایی که میبینم و میشنوم رو. قبلا به این حرفها میخندیدیم و باهاش تفریح میکردیم، اما الان همین مکانیزم دفاعی رو هم از دست دادیم. به نظرم خود «کلمات» هم شرم دارند از این که در چنین قالبی از دهان اینها بیرون میآن. این چه کابوسیه واقعا؟
سه- حوصله نوشتن ندارم، اما حالا که کلیدواژه «دهه هشتادیها» حسابی داغ شده و بسیاری از قضاوتها رو به هم زده، حیفم میاد یه نکته رو نگم؛ این که بخش زیادی از جسارت و پرسشگری این نسل به خاطر تک فرزند یا کم فرزند بودن خانوادههای اونهاست. البته که گسست نسلی بین اینها و حکام مملکت و افزایش وسایل ارتباط جمعی نقش کلیدی داشته و اصلا توش بحثی نیست، اما این مساله رو هم نباید نادیده گرفت. این بچهها اغلب تک فرزند هستند و حسابی در کانون توجه بودند. خانواده، همیشه اونها رو جدی گرفته و بر خلاف نسل ما که اغلب «اطاعت محور» بار اومدیم، اینها «مطالبه محور» تربیت شدند. اگه سوالی پرسیدند، در اکثر مواقع به پرسشهاشون جواب داده شده. بافت سنتی و پرجمعیت خانوادههای پیشین خیلی از اوقات فرصت در صدر نشستن بچهها رو به اونها نمیداد. وقتی امروز بچهای تو خانواده به راحتی سوال کردن و حق خواستن رو یاد میگیره، تقریبا غیرممکنه که بیرون از خونه از یه ساختار فرسوده زورگو تمکین کنه. این قابل توجه حضراتیه که مدام دنبال افزایش جمعیت بودند و فکر میکردن نسلهای جدید رو هم با یه سرود تبلیغاتی میشه از آن خود کرد.
- درود بر شما و به امید روزهای بهتر.