|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
هیچوقت نمیدونی آخرین برخورد کدومه...
آخرین باری که دیدمش سهشنبه هفته قبل بود. اغلب روزنامهها رو از روی جار یا سایتهاشون میخونم، اما هرازگاهی سر ظهر میرفتم ته راهرو سراغش و ازش یه نسخه چایی روزنامه همشهری میگرفتم، بیشتر برای این که سلام و علیکی کرده باشیم. آدم فوقالعاده نجیب و آرومی بود. همیشه روی صندلیش حضور داشت، اونقدر که گاهی فکر میکردم جزو دکوراسیون روزنامهست! شنبه صبح که رفتم سر کار فقط عکسش رو دیدم با چند تا شمع روشن. چند روزه از فکرش بیرون نمیام. هیچوقت نمیدونی آخرین برخورد کدومه، بس که این زندگی بیاعتباره. غمگینم، مخصوصا که داستان مرگ «فریدون بهرامی» یه تراژدی کامل بود. صاحبخونهش کلی کشیده بود رو پول و پیش و اجاره و یه پیام هم ازش به جا مونده تو ستون با خوانندگان همشهری که از این موضوع گلایه کرده. زیر این همه فشار روانی، شب خوابیده و صبح بیدار نشده. آیا این همه استرس حق مردم ماست؟ از اون روز به بعد نمیتونم به صندلی خالیش نگاه کنم و دیگه انگیزهای هم برای گرفتن نسخه چاپی روزنامه ندارم. روحش شاد. کاش طوری زندگی کنیم که وقتی مردیم، لااقل یه گوشه قلب یه نفر خالی بشه.
گل بیخار کجاست؟
یک- سلام. ارادت. تو مملکتی زندگی میکنیم که مجلس قاعده تغییر ساعت تو فصلها رو «غربی» میدونه و لغوش میکنه، اما دولت به خاطر صرفهجویی تو مصرف برق، ساعت کاری کارمندان رو یه ساعت میکشه عقب. خب این یعنی چی؟ تازه امسال که ساعتها رو تغییر داده بودند. الان ساعت هشت صبح که ساعت شروع کاره، هفت صبح واقعیه. وقتی شما این ساعت رو میکنی هفت، یعنی مردم باید شش صبح بیان سر کار. حالا حساب کنید از سال دیگه که با شاهکار مجلس ساعتها عقب و جلو نمیشن چه خبر میشه. چند چندین با خودتون؟ چتونه؟ چی میخواین؟
دو- عاشق اینم که دکتر رییسی چپ و راست، هفتهای سه بار میگه «معیشت مردم» رو به فلان و بهمان گره نمیزنیم. من جدا فکر میکنم ایشون تو یه کشور دیگه داره زندگی میکنه و در مورد معیشت به سامان و بیعیب و نقص اهالی اون کشور حرف میزنه. خدایی حتی با همون شش کلاس معروف هم معلومه وضع خوب نیست. اگه نمیتونیم درستش کنیم، لااقل سکوت که میتونیم بکنیم.
سه- مملکتداری مهارت میخواد. وقتی به هر دلیلی این مهارت وجود نداشته باشه یا افراد ماهر به کار گرفته نشن، ضعفهای ساختاری متعدد به وجود مییاد؛ انگار که همه جا مینگذاری شده باشه. در نتیجه شما نمیدونی بحران بعدی قراره کجا اتفاق بیفته؛ زمینهای کشاورزی اصفهانه یا متروپل آبادانه یا قطار یزده. عین اینه که یه مربی تیمش رو ضعیف ببنده و خودش هم صلاحیت کافی نداشته باشه. در نتیجه تو یه بازی ممکنه دفاع راست اشتباه کنه، تو بازی بعدی مهاجم و بعدش دروازهبان. دیگه نباید از این وضعیت تعجب کرد. شکست حتمیه، ما فقط اسم کسی مقصر جدید رو نمیدونیم. شاید تا یه ماه پیش 99 درصد مردم ایران حتی اسم متروپل آبادان رو هم نشنیده بودند، اما همین عنصر ناشناخته تبدیل به بحران شد. اسم متروپل بعدی رو هم هنوز نمیدونیم، اما وجود داره و بعدا باهاش آشنا میشیم متاسفانه.
چهار- این غربیهای فاسد انگار اخیرا پیشرفتهای خوبی تو بحث کشف داروی سرطان داشتند. احمقاند؛ باید یه کلمه بگن سرطان تاوان گناهان انسانه و خلاص. دارو کشف میکنی واسه چی؟ ای مرگ بر غرب.
پنج- هنوز از جوکر بدم نمیاد و اگه بتونم پیگیریش میکنم، اما واضحه که حلاوت اولیه رو نداره. کمی تکراری و خستهکنده شده و مخصوصا وقتی آدمها رو برای دومین بار میبینیم انگار چیز زیادی برای عرضه کردن ندارن.
شش- همه آدمها به خاطر ذات «انسان» بودن کلی ضعف و چاله چوله شخصیتی دارن. طبیعتا رو هیچکس نباید حساب صددرصدی باز کرد و ازش قدیس و گل بیخار ساخت. هر کسی در هر موردی این کار رو انجام بده، از نظر من اشتباه کرده. با این حال سختترین کار دنیا انجام چنین معاملهای با فرهاد مجیدیه. کسی که همه تخم مرغهاش رو تو سبد مجیدی بذاره، بد جوری خطا کرده. آدمی که به هیچوجه نمیشه پیشبینیش کرد و هیچ چیز رو بیشتر از خودش دوست نداره، به درد هیچ مدلی از سرمایهگذاری نمیخوره. این نظر منه و البته مثل همیشه ممکنه اشتباه باشه.
هفت- قهرمانی آرژانتین با مسی تو جامجهانی؟ اون هم با حضور برزیل و این همه تیم خوب اروپایی؟ خیلی خیلی سخت و در حد غیرممکنه، اما به قول معروف اگه بشه چی میشه. آخ، آخ، آخ... مخلصیم.
داستان خیرات درجه بین ژنرالهای قلابی
یک- سلام. مخلصیم. الهی که شاید و سلامت باشید.
دو- جریان مبلغ فرهنگ رسمی و حاکم، گرفتار عنصری به اسم «الهام چرخنده» شده که نمیدونه باهاش چه بکنه؛ نه میتونه هضمش کنه، نه میتونه دفعش کنه. هر لحظه امکان داره خانم چرخنده رفتاری انجام بده که حسابی برای این طیف گرون تموم بشه. اما چرا یه آدم باید بتونه واسه یه سیستم چنین هزینهای درست کنه؟ جوابش تو عیوب و اشکالات ساختاری خود سیستمه. در حقیقت ما با یه مکانیزم به شدت سطحینگر مواجهیم که افراد فرصتطلب مثل آب خوردن میتونن توش رخنه کنن و تبدیل به قهرمان و نماد و سمبل بشن. طبیعیه که بسیاری از این افراد به اونچه میگن باور قلبی و عملی ندارند، اما سیستم ریاپرور و سادهانگار به سرعت اونها رو بولد میکنه و بعد هم میشن بلای جون خودش. خانم چرخنده با یه چادر سر کردن و چهار کلمه حرف ارزشی زدن، تبدیل به ستاره این طرز تفکر شد و همه رقم امکانات مالی و رسانهای در اختیارش قرار دادند. اون اما یه «چرخنده» واقعی بود، در نتیجه چرخشهای گاه و بیگاهش، حالا تبدیل به دردسر بزرگ سیستم شده. تا دلتون بخواد مثال از این دست زیاده؛ مثلا مرحوم آزاده نامداری که نه به خاطر تواناییهاش در اجرا و کار تلویزیونی، بلکه صرفا به دلیل ارزش جانبی چادری بودن بولد شد و اون ماجراهای بسیار تلخ به وجود اومد. (روحشون شاد باشه.) امیر تتلو رو هم ببینید که زمانی خبرگزاری فارس به خاطر چهار تا پست و توییت ارزشی در پاسداشت ایشون مراسم ویژه ترتیب داد و عالیجناب رسایی اونطور قربون صدقهش رفت. بعدا ایشون همنشینی با حاجآقا رییسی رو هم تجربه کردند، اما امروز بلیت کنسرت میفروشن و رو استیج به مادر خودشون و هواداراشون فحش میدن. احسنت!

مثال احسن در این مورد هم جوان اول فساد و ریا و اسطوره تکرارنشدنی فرصتطلبیه؛ مهرشاد سهیلی. مهرشاد سهیلی انبوه حفرههای این سیستم رو فریاد زد. شگفتانگیزه که یه پسربچه متولد سال 83 تو یه شهر کمبرخوردار، طوری با تظاهر و سوءاستفاده از زودباوری یک سیستم فشل بتونه تاخت و تاز کنه که تا قبل از 17 سالگی چند میلیارد پول به جب بزنه، به عنوان جوانترین فرمانده کشور بیستوچهار ساعته رو آنتن تلویزیون باشه، کتاب زندگینامهش(!) رو بنویسه و تو رسانههای رسمی تبلیغ کنه، به منزل بسیاری از روحانیون سرشناس رفت و آمد پیدا کنه و عکس یادگاری بندازه، از همراه اول به ازای ارسال هر پیامک مناسبتی پول بگیره که خودش تو هر مناسبت به صدها میلیون تومن بالغ میشده و در نهایت موقع دستگیری حتی به سن قانونی هم نرسیده باشه! مهرشاد سهیلی به شما نشون میده قهرمان شدن تو این سیستم سطحینگر ناکارآمد چقدر کار راحتیه. عشوههای خانم چرخنده در مقایسه با کولاک مهرشاد چیز چندان عجیبی نیست. خدا میدونه چند نفر دیگر با چنین شرایطی به پست و موقعیت و شهرت رسیدند و کی قراره با رو شدن چهره واقعیشون، به عنصری علیه خود سیستم تبدیل بشن و بهش آسیب برسونن.

این مدل قهرمانسازی واقعا فرایند خطرناکیه. فرض کنید شما یه ارتش دارید که همینطور کترهای به آدمها درجه میده و یه شبه ژنرالشون میکنه. طبیعیه که موقع جنگ نمیشه رو این ژنرالهای قلابی حساب کرده. رویکرد من تو این مطلب، با محوریت مباحث فرهنگی بود که همیشه برام مهم و جذاب بودند، اما تو سیاست هم این سادهانگاری هست؛ کافیه شما پدیدهای مثل محمود احمدینژاد رو ببینید که با دکترین هاله نور، به کجا رسید و امروز چه عنصر پرهزینهای برای این آقایون شده.

دو- زمانی خانم چرخنده یه مسابقه رو تو شبکه تلویزیون مهاجر اجرا میکردند. اون موقع شایعه شده بود این شبکه با مجوز از مسوولان داخلی روی ماهواره برنامه پخش میکنه و حتی اگه اشتباه نکنم رضا رشیدپور هم همزمان توش برنامه داشت. خواستم بگم اون زمان هم که خانم چرخنده نچرخیده بود، از گارد بازش تو اجرا و خودمونی شدنهای چندشآورش با شرکتکنندهها خوشم نمیومد. اون روزها کی فکرش رو میکرد امروز چنین چیزهایی ببینیم؟

سه- ارتمند.
داستان اسبی که واسه بار اول خیز برداشت...
یک- سلام. مخلصیم. ارادت. واقعا قرار نبود بین پستها ده روز فاصله بیفته. شرمنده.
دو- یادتونه یه مدل بازی خونهسازی داشتیم که از این آتاریهای دستی قدیمی وجود داشت و الان هم احتمالا تو گوشیهای هوشمند هست؟ تو این بازی وقتی هفتاد، هشتاد درصد صفحه پر میشد و دیگه میدونستی داری میبازی، هر قطعه جدیدی که سیستم بهت میداد رو بدون فکر کردن میچپوندی یه گوشهای. یعنی اصلا کار نداشتی چی واسه کجا مناسبه؛ فقط نزدیکترین حفره رو پیدا میکردی و تلاش میکردی مرگ رو به تاخیر بندازی. شاید هم این فیمابین دنبال یه معجزه بودی؛ یه تصمیم فکر نشده که تصادفا درست از آب در بیاد و نجاتت بده. خواستم بگم چیزهایی که این روزها تو کشور میبینم، منو یاد همون بازی و همون مراحل میندازه. خدا به خیر کنه.
سه- پنج سال پیش یه وام بیست میلیونی مسکن گرفتم و به کمکش یه آپارتمان نقلی کلیدنخوره خریدم. تقریبا یکهشتم پول خونه رو هم پوشش میداد. امروز اعلام شد وام ودیعه یا پول پیش اجاره مسکن شده صد میلیون تومان. اگه اسم این وضعیت «ترکیدگی» نیست، پس چیه؟ چقدر باید مسوولان یه کشور بیلیاقت باشند که کار رو به اینجا برسونن؟ چه اتفاقی باید بیفته که بفهمید این کاره نیستید؟
چهار- دیگه داره حالم بهم میخوره از این که صبح تا شب این و اون (البته که رفیق و همراهند و دلسوز) میگن اینو بخر گرون میشه یا چرا اون موقع اون رو نخریدی یا هر چیزی شبیه این. به خدا شأن خیلی از ما این نیست. همه رو تو این مملکت تبدیل کردید به دلال.
پنج- حال همه خرابه و قصد من هم آه و ناله کردن نیست، اما بعضی چیزها رو میبینم و نمیتونم ناراحتیم رو ننویسم؛ مثل پیرمرد خمیده قامتی که تو مترو با خودش حرف میزد و میگفت: «با لیسانس ریاضی شدم فال فروش. ترفی کردم ماشاالله. امروز ناهارم یه تخم مرغ بود. ترقی کردم ماشاالله.» موقعیت دردناکیه که توش نمیدونی باید چه کار کنی. بدتر از اون اینه که اگه مترو سوار نشی، اگه نباشی، اگه نبینی، مشکلی حل نمیشه، فقط صورت مساله پاک میشه.
شش- دارم یه چیزهایی در مورد خلبان محمود اسکندری میخونم. خیلی غمانگیزه. خیلی.
هفت- این که با یه هفته تاخیر برای آبادان عزای عمومی اعلام میشه خیلی جالب و البته معناداره.
هشت- این خوبه که زن و مرد، قاطی هم شب شهادت وسط تراژدی آبادان میتونن برن ورزشگاه آزادی سرود بخونن. کی بود میگفت هدف وسیله رو توجه نمیکنه؟
نه- ولی بیایید یه بار هم به یکی از خوانندههای اون طرف تو ورزشگاه آزادی فرصت اجرا بدید ببینیم چی میشه. من هم یه انتخاب خاص دارم که فکر کنم حدس زدنش کار زیاد سختی نباشه!
ده- ولم کنید بذارید واسه صدمین بار آرایشگاه زیبا رو ببینیم. اینقدر نپرسید: «خسته نشدی؟» آخه یه سریال چقدر میتونه محکم و تماشایی باشه؟ تو قسمت اولش که پریشیب دوباره دیدم، یه دیالوگ غمانگیز هست. دوست اسد (رضا بابک) بهش میگه: «زن بگیر یه سر و سامونی به زندگیت بده.» اسد میگه: «اسبی که خیز برداشت واسه پریدن، اگه همون بار اول نپرید دیگه نمیتونه بپره.» دوستش میپرسه: «تو کی خیز برداشتی که ما نفهمیدیم؟» اسد میگه: «هیچکس نفهمید.» عاشق خواهر همین دوستش بوده، هیچوقت نگفته، آخر هفته هم عروسی دختره همین خانمه.
یازده- همیشه خیلی سعید پورصمیمی رو دوست داشتم. تو موقعیت پیچیدهای گرفتار شدم.
دوازده- با رفقا دو تا ایده کاری مهم تو ذهنمونه که حسابی فکرم رو مشغول کرده و به شدت انرژی میگیره. یک دقیقه فکر کردن به این که چی کار کنی، از یک ساعت کار کردن بیشتر انرژی میگیره. امیدوارم در نهایت اتفاقی که خوبه برامون رخ بده. اجرای یکیش میتونه خیلی نزدیک باشه. خیلی مخلصیم.
