|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
داستان اسبی که واسه بار اول خیز برداشت...
یک- سلام. مخلصیم. ارادت. واقعا قرار نبود بین پستها ده روز فاصله بیفته. شرمنده.
دو- یادتونه یه مدل بازی خونهسازی داشتیم که از این آتاریهای دستی قدیمی وجود داشت و الان هم احتمالا تو گوشیهای هوشمند هست؟ تو این بازی وقتی هفتاد، هشتاد درصد صفحه پر میشد و دیگه میدونستی داری میبازی، هر قطعه جدیدی که سیستم بهت میداد رو بدون فکر کردن میچپوندی یه گوشهای. یعنی اصلا کار نداشتی چی واسه کجا مناسبه؛ فقط نزدیکترین حفره رو پیدا میکردی و تلاش میکردی مرگ رو به تاخیر بندازی. شاید هم این فیمابین دنبال یه معجزه بودی؛ یه تصمیم فکر نشده که تصادفا درست از آب در بیاد و نجاتت بده. خواستم بگم چیزهایی که این روزها تو کشور میبینم، منو یاد همون بازی و همون مراحل میندازه. خدا به خیر کنه.
سه- پنج سال پیش یه وام بیست میلیونی مسکن گرفتم و به کمکش یه آپارتمان نقلی کلیدنخوره خریدم. تقریبا یکهشتم پول خونه رو هم پوشش میداد. امروز اعلام شد وام ودیعه یا پول پیش اجاره مسکن شده صد میلیون تومان. اگه اسم این وضعیت «ترکیدگی» نیست، پس چیه؟ چقدر باید مسوولان یه کشور بیلیاقت باشند که کار رو به اینجا برسونن؟ چه اتفاقی باید بیفته که بفهمید این کاره نیستید؟
چهار- دیگه داره حالم بهم میخوره از این که صبح تا شب این و اون (البته که رفیق و همراهند و دلسوز) میگن اینو بخر گرون میشه یا چرا اون موقع اون رو نخریدی یا هر چیزی شبیه این. به خدا شأن خیلی از ما این نیست. همه رو تو این مملکت تبدیل کردید به دلال.
پنج- حال همه خرابه و قصد من هم آه و ناله کردن نیست، اما بعضی چیزها رو میبینم و نمیتونم ناراحتیم رو ننویسم؛ مثل پیرمرد خمیده قامتی که تو مترو با خودش حرف میزد و میگفت: «با لیسانس ریاضی شدم فال فروش. ترفی کردم ماشاالله. امروز ناهارم یه تخم مرغ بود. ترقی کردم ماشاالله.» موقعیت دردناکیه که توش نمیدونی باید چه کار کنی. بدتر از اون اینه که اگه مترو سوار نشی، اگه نباشی، اگه نبینی، مشکلی حل نمیشه، فقط صورت مساله پاک میشه.
شش- دارم یه چیزهایی در مورد خلبان محمود اسکندری میخونم. خیلی غمانگیزه. خیلی.
هفت- این که با یه هفته تاخیر برای آبادان عزای عمومی اعلام میشه خیلی جالب و البته معناداره.
هشت- این خوبه که زن و مرد، قاطی هم شب شهادت وسط تراژدی آبادان میتونن برن ورزشگاه آزادی سرود بخونن. کی بود میگفت هدف وسیله رو توجه نمیکنه؟
نه- ولی بیایید یه بار هم به یکی از خوانندههای اون طرف تو ورزشگاه آزادی فرصت اجرا بدید ببینیم چی میشه. من هم یه انتخاب خاص دارم که فکر کنم حدس زدنش کار زیاد سختی نباشه!
ده- ولم کنید بذارید واسه صدمین بار آرایشگاه زیبا رو ببینیم. اینقدر نپرسید: «خسته نشدی؟» آخه یه سریال چقدر میتونه محکم و تماشایی باشه؟ تو قسمت اولش که پریشیب دوباره دیدم، یه دیالوگ غمانگیز هست. دوست اسد (رضا بابک) بهش میگه: «زن بگیر یه سر و سامونی به زندگیت بده.» اسد میگه: «اسبی که خیز برداشت واسه پریدن، اگه همون بار اول نپرید دیگه نمیتونه بپره.» دوستش میپرسه: «تو کی خیز برداشتی که ما نفهمیدیم؟» اسد میگه: «هیچکس نفهمید.» عاشق خواهر همین دوستش بوده، هیچوقت نگفته، آخر هفته هم عروسی دختره همین خانمه.
یازده- همیشه خیلی سعید پورصمیمی رو دوست داشتم. تو موقعیت پیچیدهای گرفتار شدم.
دوازده- با رفقا دو تا ایده کاری مهم تو ذهنمونه که حسابی فکرم رو مشغول کرده و به شدت انرژی میگیره. یک دقیقه فکر کردن به این که چی کار کنی، از یک ساعت کار کردن بیشتر انرژی میگیره. امیدوارم در نهایت اتفاقی که خوبه برامون رخ بده. اجرای یکیش میتونه خیلی نزدیک باشه. خیلی مخلصیم.
