|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
من از این اژدهای هفت سر تاریکی بیزارم
یک- سلام رفقا.
دو- شاید اگه چند ماه پیش یه نفر بهم میگفت وارد هفتهای میشیم که توش فینال جامجهانی و دربی تهرانه و تو احساس خاصی نداری، فکر میکردم دیوونه شده. داستان هفته آخر پاییز 1401 اما فرق داره. پنهان نمیکنم که دلم میخواد آرژانتین قهرمان جام بشه. بیشتر از 16 سال، هزاران بار تصویر کاپ جامجهانی رو روی دستهای مسی تو ذهنم بازسازی کردم. الان هم با این که میدونم روی کاغذ فرانسه به شکل چشمگیری قویتر از آرژانتینه، بدم نمیاد تصویر رویاهام عینیت پیدا کنه، اما حقیقتش اینه که موضوع دیگه مثل چند وقت پیش برام جذاب نیست. خیلی چیزها تو زندگی آدم فرق ایجاد میکنه؛ تفاوتهایی که حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی. تو این چند روز، چند بار ناخودآگاه سرم رو بالا گرفتم که واسه فینال دعا کنم، اما چشمم که به آسمون افتاد خجالت کشیدم. شرم کردم از این که همون زمان، پدر و مادری مستاصل جون بچههای محکوم به اعدامشون رو از خدا میخوان. تو این شرایط، فوتبال خر کیه؟ کاش میشد همراه پاییز تقویم، خزان سرزمین منم تموم بشه. تموم بشه دوره استیلای سفاکان سفیه بر مردم، روزگار ترکتازی سنگدلان بیاصول، زمانه صعب و سخت جور و جهل. توصیف این حجم از پلشتی، در واژه نمیگنجه. توکل به خدای صبحرسون؛ من از این اژدهای هفت سر تاریکی بیزارم...
سه- حجم محتوای سیاه و نفرتانگیزی که همهمون این چند ماه باهاش روبرو بودیم، از شرایط عادی زندگی تو ایران هم به مراتب بالاتر بوده. این آسمون سیاه، محیط زیست ویران، قحطی آب و تاراج خاک، وضع فلاکتبار اینترنت و اسب سرکش ارز و طلا و مسکن... داستان این روزهای مملکت، شبیه فیلمهای آخرالزمانی شده. حتما بعدها در مورد مردم ایران خواهند نوشت که احمقترین جماعت بر ما چیره شدند و رویاهامون رو کابوس کردند؛ قوم و قبیله بیخرد منفعتطلبی که گند و گه تئوریهاشون از «نگاه به شرق» تا «زمستان سخت اروپا» رو شامل میشد. مهملبافی و بیلیاقتی این جماعت، چه زندگیهایی رو که از هم نپاشوند، چه عرق شرمی که بر جبین پدران تهیدست راه نینداخت، چه دخترکان معصومی رو که به دامن فحشا ندوخت و چه میهنپرستان پرشماری رو که آواره غربت نکرد... من از این اژدهای هفت سر تاریکی بیزارم...
چهار- روز و شبم با فریادهای سر نداده میگذره، با بغضهای نترکیده و اندوه انباشتشده. امروز میتونستم صدها مثال از پلشتی این جماعت بنویسم و لااقل خودم رو خالی کنم، اما چه کنم که حال و مجال نیست. تنها چیزی که نتونستم ازش بگذرم، مربوط میشه به ویدیویی که تازگیها از صحبتهای محسن رضایی دیدم. داستان رو البته میدونیم، اما این فیلم رو قبلا ندیده بودم. استاد با آرومترین و خونسردترین لحن ممکن، دقیقا داره از این کلمات استفاده میکنه: «بعد از آزادی خرمشهر تجربه ما کم بود. اگر تجربه امروز رو داشتیم، همینطوری سرمون را نمیداختیم پایین بریم تو خاک عراق...» تجربه پایین شما، به قیمت پنج سال ادامه جنگ و پرپر شدن رشیدترین جوونهای مملکت تموم شد. فقط تو یه فقره از شاهکارهای شما، تو عملیات لو رفته کربلای چهار چندین هزار دسته گل این وطن از بین رفتند. هر کسی هم که به هر شکلی به این سیاستها معترض بود، به مرور تسویه و از رده خارج شد. خواستم بگم دلار چهل هزار تومانی و سکه بیست میلیونی، از معجزات امثال برادر محسنه که بعد از بیتجربگی در جنگ، حالا در کسوت مدیر اقتصادی نفس این ملت مادر مرده رو به شماره انداختند. ای دریغ از این قاعده شوم جاهلسالاری، از صدرنشینی سفها و مفسدین. من از این اژدهای هفت سر تاریکی بیزارم...
پنج- ببخشید دیگه. بعد از مدتی اومدم، تلخ و پراکنده نوشتم و رفتم. این روزها انگار ذهنم نظم نمیگیره. شرمنده که استثنائا کامنتها رو میبندم. دور هم جمع میشیم خیلی زود. صبح میشه بالاخره...
وقتی یخ، فقط آب رو خنک میکرد...
یک- سلام.
دو- بیشتر از همیشه بابت تاخیر در به روزرسانی وبلاگ بهتون عذرخواهی بدهکارم. ببخشید، اما میدونید که این روزها هیچی عادی نیست. حال خوشی ندارم و تقریبا از هیچ چیز لذت نمیبرم. کمتر نوشتن باعث میشه لااقل حس بد خودم رو کمتر به دیگران تسری بدم. در ضمن ببخشید که نمیتونم پیامها رو جواب بدم. روزی پنجاه بار تصویر نیکا شاکرمی جلوی چشمم میاد و همه وجودم یخ میبنده وقتی فکر میکنم تو اون روزهای وحشت بهش چی میتونسته گذشته باشه. دیشب عزیزی بهم میگفت: «گاهی صبحها سر کار یه آهنگ شاد زمزمه میکردم، الان دیگه نمیتونم. احساس گناه میکنم.» و این احساس گناه، حکایت لحظه به لحظه منه. دلم برای احسان پیربرناش تنگ شده.
سه- داستان تیم ملی چون خیلی بحثبرانگیز شده، اینجا چند خطی در موردش مینویسم. طبیعتا نظر شخصی منه و به دیدگاههای مخالف احترام میذارم. من در این مورد به مظروف نگاه میکنم نه به ظرف. به محتوا نگاه میکنم نه به فرم. این که اسم یه تیم «ملی» باشه برای واقعا «ملی» بودنش کافی نیست. اگر نه، روی صداوسیمایی هم که صبح تا شب خودش رو «ملی» میخونه باید تعصب کور پیدا میکردیم. قصهش طولانیه و میتونیم بیشتر در موردش حرف بزنیم. به طور کلی اما تیم ملی فعلی تو برزخ بدی گرفتار شده و به نظرم چوب اصلی رو داره از تلاش بیوقفه، ناشیانه و شبانهروزی حاکمیت برای مصادره خودش میخوره. طبیعتا اگه مدیران این کشور کمی باهوش بودند، این تیم رو رها میکردند تا مردم باهاش ارتباط بیشتری برقرار کنند، اما اینها جزو نوادر تاریخ هستند و همیشه باید شور همه چیز رو در بیارن. نفس ملاقات با رییسی تو این شرایط خوب نبود و انتخاب و انتشار عکسها و فیلمهای گزینشی از اون دیدار، کار را بدتر هم کرد. پروپاگاندای وحشتناک صداوسیما و داستان فتوشاتهای حیرتانگیز هم لحظه به لحظه تیم رو از مردم دورتر کرد. در حقیقت اگرچه تا حد زیادی میشه این تیم رو به خاطر شرایطی که توش گرفتار شده «بدشانس» دونست، اما اکثر اعضای حاضر تو این مجموعه هم پتانسیل دوست داشته نشدن رو دارند. نمونهش آقای طارمی یا استاد کارلوس کیروش که در طول زندگیم کسی رو پولدوستتر از ایشون ندیدم. کل داستان تیم ملی میتونست از طرف حاکمیت و خود اعضای این مجموعه به شکل بهتری مدیریت بشه و این اتفاقات نیفته، اما نشد. الان که دارم اینها رو مینویسم تیم ملی با یه بازی خوب تونسته ولز رو ببره، اما بهرهبرداریهای سیاسی و تبلیغاتی آقایون طوری با شدت تمام ادامه داره که هیچ کمکی به جایگاه تیم بین مردم نمیکنه. در نهایت هم به عنوان یه عاشق فوتبال باید بگم فوتبال در مقابل خیلی چیزها، دوزار هم نمیارزه. واسه فوتبال حرف میزدیم، بحث میکردیم، شادی میکردیم و جوش میزدیم وقتی تنها خاصیت «یخ» خنک کردن آب بود. شما رو نمیدونم، اما من ارتباط عاطفی نمیگیرم با تیمی که حمایت از اون شده جزو «مقدسات»، به خاطر دوست نداشتنش رستوران پلمپ میکنند و به بازیکن سابق همین تیم جلوی چشم بچههاش دستبند میزنند. تو تصاویر دیدم یگان ویژه بعد از بردن ولز داره شیرینی پخش میکنه و گل میده دست مردم؛ به گمونم این بهترین تصویر از تیمیه که عدهای از «بمال»ترین آدمهای تاریخ رو بدون آشنایی با الفبای فوتبال، برای حمایت ازش بردند قطر. با پول کی؟ با پول برادر سیستانی من...
چهار- مخلصیم.