|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
چیها داریم میبینیم؟ چیها داریم میشنویم؟
یک- درود بر رفقا؛ امیدوارم که صحیح و سلامت، دلخوش و خندون باشید.
دو- مرگ ایرج پزشکزاد در غربت، غمانگیز بود؛ مثل همه مرگهای مشابه قبلی و بعدی. استاد البته 94 سال زندگی کرد، اما اگر حق حیات در وطنش رو داشت، حتما میتونست با هنرش مردم رو به لذت و آگاهی بیشتری برسونه. دیدم که تو بخشی از مصاحبهش گفته بود: «من اینجا فقط یه چیزهایی مینویسم. باید تو کشور خودم، تو محیط باشم که بتونم درست بنویسم.» حیف که نشد، نگذاشتند، نمیگذارند. گاهی فقط یک کار برای یک عمر کافیه و حتما خلق اثر ماندگار، چندبعدی و حیرتانگیز «دایی جان ناپلئون» هم برای نیکنامی ابدی پزشکزاد کافی خواهد بود. روحش شاد.
سه- یکی از پیشرفتهای جامعه ایرانی اینه که بخش زیادی از مردم پذیرفتند که غم و غصه، اصالتا مقدس و ارزشمند نیست. زمانی این فرهنگ تو کشور وجود نداشت و اندوه، تقدیس میشد. شاید اولین بار که یه چیز متفاوت در این مورد خوندم و خیلی جذبم کرد، 10 یا 11 ساله بودم. مجله گلآقا یه مطلب طنز نوشته بود در هجو گریهدار بودن سریال «گل پامچال» و این که مثلا بینندهها قبل از هر قسمت از سریال باید چند بسته دستمال کاغذی تهیه کنند تا بتونن پای تلویزیون اشکهاشون رو خشک کنند. اون موقع که همه فکر میکردند غصهدار بودن فضیلته، این مطلب خیلی جالب اومد به نظرم. تو اون دوران شاید خیلیها بابت شاد بودن احساس گناه میکردند، اما لااقل امروز تفکر خیلی از مردم عوض شده. ببینید که سال 72 چه بلایی سر سازندگان نوروز 72 یا ساعت خوش آوردند. همین که از تولید گل پامچال رسیدیم به ساختن «جوکر»، خودش دستاورد تاریخیه!
چهار- گلاقا رو دوست داشتم و نیز مجله طنز و کاریکاتور رو. طنز و کاریکاتور حتی تو دوره رونق نسبی مجله هم آگهی تبلیغاتی نمیپذیرفت، چون آقای جواد علیزاده مدیرمسوول نشریه کسب درآمد از این مسیر رو درست نمیدونست. حرفهای نیست، اما به هر حال اعتقاد ایشون بود دیگه. زیاد پیش میاومد که طنز و کاریکاتور رو میخریدم. بخشهایی مثل کاریکلماتور رو تو این مجله دوست داشتم. این اواخر جستجو کردم دیدم تبدیل به گاهنامه شده؛ یعنی تقریبا نابودی کامل. حیف. حیف.
پنج- سری دوم جوکر عالی بود و مثل خیلی از بینندهها شیفته عباس جمشیدیفر شدم. آیتم گلهای داودی و مار شدن ایمان صفا رو شاید بیست بار دیدم. واقعا برای خوب کردن حال چیز مناسبیه. حسن بزرگ این برنامه اونه که حق مطلب در مورد یک سری آدم قدرندیده (یا کمتر قدردیده) ادا میشه. آقای نیکخواه تو قسمت قبلی یا همین عباس جمشیدیفر که سالها حتی اسمش رو هم نمیدونستیم. تجلیل از آقای شاپوری و دلجویی از ایرج ملکی هم جزو فرازهای دوستداشتنی برنامه بود. انگار احسان علیخانی با تولید این برنامه داره گریههایی که سر ماهعسل از مردم گرفت رو جبران میکنه!
شش- از ده مرتبه آخری که از عابربانک پول گرفتم، دستگاه 9 بار اسکناس کاملا نو تحویلم داد. لااقل از نظر من عوام، این نشونه خوبی نیست. زمانی مردم برای این که تو ایام نوروز اسکناس نو برای عیدی دادن داشته باشند، کلی مکافات میکشیدند. اصلا تجارتی راه افتاده بود به اسم معاوضه اسکناس کهنه و نو. الان اما آی پول چاپ میکنند، آی پول چاپ میکنند... دریغ از یه اسکناس تا خورده کر و کثیف و بدون گوشه!
هفت- مصاحبه محسن هاشمی رفسنجانی با روزنامه اعتماد در مورد مرگ پدرش و مصاحبه روزنامه شرق با پدر و مادر دو تن از کشتهشدگان هواپیمای اوکراینی، از جسورانهترین مطالبی بود که دیدم این اواخر رسانههای رسمی منتشر کردند. چه خبره واقعا؟ چیها داریم میبینیم و میشنویم؟ کسی باورش میشه؟
هشت- و این که محمود احمدینژاد از سینمای قبل از انقلاب و جایگاه شامخ بهروز وثوقی تمجید میکنه یا عزت ضرغامی میره سر خاک شجریان... واقعا چقدر یه آدم میتونه «چندش» باشه. حالم به هم میخوره ازتون.
نه- سربلند و برقرار باشید. روزگارتون خوش.

حس بد، مثل موی داخل غذا...
یک- سلام رفقا. وقتتون به خیر، زندگیتون آروم و به سامان.
دو- به نظرم خیلی از بازیگران سینما و تلویزیون وجهه خوب و معقولشون را مدیون نویسندهها و کارگردانها هستند. شاید اگر بهاره رهنما تا آخر عمرش چیزی از خودش نمیگفت، همیشه فکر میکردیم یه زن دلسوز و دوستداشتنیه، یا مثلا اگه داریوش ارجمند گاه و بیگاه ملت رو با اظهاراتش به فیض نمیرسوند، تا ابد تصویر یه لوطی مشتی و آدم حسابی ازش تو ذهن میموند. تا جایی که دیدم داستان نود درصد از آقایون و خانمها همینه. کاش اینها تو زندگی واقعی هم سناریست و کارگردان داشتند!
سه- یکی از مسوولان سازمان تبلیغات اسلامی گفته مردم پول ندارند لباس بخرن، اما ماهواره نصب میکنن. بابت این که مردم پول لباس خریدن ندارند مسوولان باکفایت و غیرتمند ممکلت باید کلاهشون رو بالاتر بذارن، بابت حجم بالای استفاده از ماهواره هم باید به سازمان عریض و طویل صداوسیما خستهنباشید گفت. پنج هزار میلیارد تومن از اموال مردم خرج رسانهای میشه که رسما آشغال میسازه و ملت ناچارند رو به ماهواره بیارند. شخصا یکی از جاهایی که با طیب خاطر پول دادم و از ته دل «حلالت باد» گفتم، به همین نصابهای ماهواره بوده...
چهار- صحبتهای بیژن بیرنگ در مورد پشیمونی از ساخت خانه سبز و بقیه سریالهای مثبت اون روز و روزگار خیلی تلخ و تکوندهنده بود. در مورد سفید و سیاه شخصیت بیرنگ چیزی نمیدونم و باور هم نمیکنم که ایشون عمیقا این حرفها رو زده باشه. احتمالا یه جور واکنشه به شرایط بسیار بد و عجیب فعلی. هر چی هست، آش اونقدر شور شده که صدای همه در اومده. خود نهادهای دولتی و حاکمیتی پژوهش میکنن و نتایج عجیب و غریب از تمایل چشمگیر مردم به مهاجرت رو به انتشار میرسونن. از قرار معلوم با اکثریتی مواجه هستیم که میخوان برن و اقلیتی که میخوان بمونن و همچنان حکومت کنند. سیاهی اوضاع نیازی به توضیح و تشریح نداره، اما به نظرم در هیچ حالتی امید دادن بد نیست. این نمیتونه لزوما به معنای مالهکشی باشه. اون کارها جزو نقاط دلگرمکننده چندین نسل بودند. امروز که همه فهمیدیم وضع خرابه، چه فایدهای داره اگه همش فحش بدیم و کارهای سنگین و سیاه بسازیم؟ همسران و خانه سبز رو دوست داشتم، با این که خیلی از قسمتهاش شعاری و گلدرشت بود. سب خنده هم که سکوی پرتاب چند کمدین مطرح مثل رضا عطاران، جواد رضویان و مجید صالحی شد. یادش به خیر.
پنج- تا صحبت از سریالهاست بگم که به طور جسته و گریخته تکرار سریال «در پناه تو» رو دیدم و به نظرم اومد چقدر کار ضعیف و سطح پایینی بوده. سانسور گسترده به سریال ضربه زده، اما خودش هم جون نداره. تمام ارزش کار صرفا به خطشکن بودنش و استفاده از چهرههای جذاب و سوژه ممنوعه تو اون دوران بوده. البته این سلیقه منه، با احترام به همه نظرات دیگه.
شش- و البته اضافه کنم که روزنامه کیهان بعد از سی سال یهو یادش افتاد به سریال «پدر سالار» حمله نکرده، بنابراین چند روز پیش تکلیفش رو در این مورد ادا کرد! وقتی عملکرد رسانههای تندرو مثل کیهان و فارس رو میبینم فکر میکنم مگه ممکنه یه عده آدم اینقدر کمهوش باشند؟ اینها حتی نمیتونن آدمهای بد استاندارد و اثرگذاری باشند.
هفت- بالاخره اسم اونی رو که گند زد به جوکر فهمیدم؛ سهیل مستجابیان. بهترین تعبیری که در موردش شنیدم این بود: «موی داخل غذا!»
هشت- یه ویدیو دیدم از حمله به یک دختر فروشنده تو اراک. سارقان در کمال خونسردی رفتند پشت دخل، دست و پاش رو گرفتند، طلاها و سایر اموالش رو دزدیدند و خلاص. کارشون حداقل یک دقیقه طول کشید و هیچ عجلهای هم نداشتند. یادم افتاد روزهای آخر عمر مرحوم حجازی بچهها یه مصاحبه باهاش کرده بودند. ایشون میگفت: «ما که رفتنی هستیم، اما یه روزی میاد تو این مملکت دزدها تو روز روشن با اسلحه وارد خونه مردم میشن و هر چی میخوان میبرن. حالا ببینید.» نمیدونم میزان امنیت تو ایران در قیاس با ممالک دیگه در چه سطحیه، اما خیلی از خبرهای چند وقت اخیر رو که میشنوم، یاد حرفهای ناصرخان میافتم. روحش شاد. قطعا بخش مهمی از ریشههای این داستان، جنبه اقتصادی داره.
نه- دوباره بخشهایی از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» رو دیدم. هوس کردم برم رشت و انزلی یه صبح تا شب کامل پیادهروی کنم. بالاخره وقت زندگی میرسه؟
ده- مخلصیم. ارادت. برقرار باشید.