اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

برو این دام بر مرغ دگر نه...

یک- سلام و آرزوی سلامتی و شادی.

دو- «برو این دام بر مرغی دگر نه»؛ این یه مصرع از غزلیات حافظ شیرازه که مورد اقبال ویژه افکار عمومی قرار گرفته و سالیان ساله به عنوان یه ضرب‌المثل بسیار رایج در فرهنگ و زندگی روزمره ایرانی مورد استفاده قرار می‌گیره. کاری به شعر حافظ ندارم  مطالعه غزل نشون می‌ده منظور ایشون چیز دیگه‌ای بوده، اما مقصود بسیاری از مردم استفاده‌کننده از این عنوان روشنه: «با ما کاری نداشته باش، برو هر بلایی دوست داری سر دیگران بیار.» دیگران اصولا در فرهنگ شفاهی ما کسانی هستند که هر بلایی سرشون بیاد اهمیتی نداره. فقط خودمون مهم هستیم و منافع‌مون: «دیگی که واسه من نمی‌جوشه، می‌خوام سر سگ توش بجوشه.»  یا «کلاه خودت رو سفت بگیر باد نبره». ضرب‌المثل‌های ایرانی سال‌هاست که فکر من رو مشغول کردند و اخیرا به بهانه شنیدن همین ماجرای مرغ و دام دوباره یادش افتادم. از کم‌سوادی و کم‌اطلاعی منه که نمی‌دونم ضرب‌المثل‌های سایر ملل از این نظر چه وضعی دارند، اما زبان فارسی که امروز مورد استفاده ماست، انبوهی از ضرب‌المثل‌های زشت، خودخواهانه، منفعت‌گرایانه، مخرب، جبرگرایانه و غیراخلاقی رو تو خودش جا داده. از نظر من مجموعه ضرب‌المثل‌های ایرانی همه اون چیزهاییه که بچه‌هامون نباید یاد بگیرند. متاسفانه اینها دستورالعمل‌های صریح، کوتاه و تحکم‌آمیز عامه مردم به هم برای به هدف رسیدنه و اصلا رمز بقای این ضرب‌المثل‌ها هم اقبال عمومی و کارآمدی عملیه؛ وگرنه دلیلی برای این همه استفاده از اونها وجود نداشت و به مرور محو می‌شدند. خشونت در مقابل خشونت در ایران مبنای کاملا تئوریک داره، وقتی اعتقاد داریم: «کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است» یا «زدی ضربتی، ضربتی نوش کن». برای ما حرف حق زدن و هزینه دادن به خاطرش به صرفه نیست، چون اعتقاد داریم «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.» خداوکیلی همرنگ جماعت نبودن مایه رسواییه؟ درسته که «با یک گل بهار نمی‌شه»، اما هر گل هم ارزش خودش رو داره و گل‌ها یک به یک باید در بیان تا بهار بشه. ما به اتفاقات مثبت کوچیک بی‌اعتناییم، اما به سرعت در مواجهه با یه اتفاق منفی کوچیک حکم کلی صادر می‌کنیم: «سالی که نکوست از بهارش پیداست.» به خدا همیشه هم مشت نمونه خروار نیست، اما ما ملت بدبینی هستیم که با کمال میل به پیشواز یأس و ناامیدی می‌ریم. مضامین ضدتربیتی و ضداصلاحی هم که تا دل‌تون بخواد هست. «توبه گرگ مرگه» معادل «گرگ‌زاده عاقبت گرگ شود، گرچه با آدمی بزرگ شود» معادل «تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است» معادل «اصل بد نیکو نگردد زان‌که بنیادش بد است» معادل «سگ زرد برادر شغاله» معادل «تره به تخمش می‌ره، حسنی به باباش» و البته تا صبح می‌شه ادامه داد. می‌دونم که ضرب‌المثل خوب و خیرخواهانه هم زیاد داریم. می‌دونم که خیلی از اینها رو شعرای بزرگ گفتن و بعضا مقصودشون مورد استفاده امروزی نبوده، اما واقعیت اینه که عمده مردم ما انتخاب کردند که با همین تلخی و خشونت و خودخواهی با دیگران برخورد کنند. منظور ایرج میرزا از «دزد نگرفته پادشاه است» اینه که بزرگترین دزد، خود پادشاهه، اما مورد استفاده امروزش بین مردم اینه که بدزد و برو، اگه گیر نیفتادی، پادشاهی. چیزی هم که اصلا قباحت نداره، خود دزدیه. هر بار هم بعد از استفاده از هر کدوم از این ضرب‌المثل‌های پرگهر، فورا فتوا می‌دیم: «حرف قدیمی‌ها رو باید با طلا نوشت.» ببخشید، اما به هر حال «حرف حق تلخه».

سه- آیا جامعه ایرانی از نظر اخلاقی رو به قهقراست؟ نمی‌دونم و راستش نظر دادن در این مورد هم اصلا کار ساده‌ای نیست؛ اما دنیای واژگان با ما حرف می‌زنند. هر کلمه، زاده یه جور نیازه. می‌گن تو زبان عربی ده‌ها اسم برای «شتر»ها وجود داره که خب اقتضای شرایط اقلیمی اون سرزمین‌هاست. پرسش من اینه که واژگان تازه متولد شده زبان فارسی که محصول نیازهای جدید ما تو زندگی روزمره بودند، بیشتر چه سمت و سویی دارند؟ مثلا دزدیدن؛ این کلمه چند معادل کتابی یا محاوره‌ای تو ادبیات رایج بین مردم داره؟ سرقت، ربودن، تیغیدن، کندن، خوردن، بردن، زدن، هاپولی کردن، دودره کردن، کف رفتن، بالا کشیدن، دستبرد زدن، پیچوندن و ... تازه این فرق می‌کنه با اعمال برنامه‌ریزی‌شده‌تر مثل کلاهبرداری، چاپیدن، تلکه کردن، اخاذی، زورگیری، زیرمیزی، پول چایی، تو پاچه کردن و ... و باز فرق می‌کنه با اشتغال به جیب‌بری، کیف‌زنی، زورگیری، خونه رویی، باج‌گیری و... به علاوه یه دوجین معادل غیراخلاقی هم برای همه اینها وجود داره که خب خجالت می‌کشم اینجا بنویسم. بدیهیه که هر کدوم از اینها اشاره به یه سری جزییات متفاوت داره و بهش نیاز حس شده که واژه رو ساختند.  ادبیات اداری هم که کمتر باهاش آشنایی دارم، کلیدواژه‌های خودش رو داره؛ از قدیمی‌ترها مثل اختلاس و ارتشا بگیرید تا جدیدترهایی مثل رانت. ای امان از این رانت. «ژن خوب» یکی از جدیدترین و رایج‌ترین واژگانیه که به زبان فارسی اضافه شده و البته معادل «آقازاده» رو هم داره که دارن دوش به دوش با هم رقابت می‌کنند. «بچه متصل» یه کم عقب افتاده، اما مطمئنم به زودی ابداعات جدید واژگانی در سرزمین کاملا «شایسته‌سالار» ما همه اینها رو کنار می‌زنه و یه تنوعی به فرهنگ شفاهی مردم می‌ده! نمی‌دونم بقیه جاهای دنیا هم واقعا اعمال و افعال زشت این همه متنوع توصیف می‌شن و مدام معادل‌های جدید و روزآمد براشون ابداع می‌شه یا این هنر نزد ایرانیان است و بس. در هر صورت چیزی که من حس می‌کنم، واقعا قشنگ نیست.  اخیرا یه مقاله می‌خوندم در مورد 20 واژه جدیدی که در سال 2020 به زبان انگلیسی اضافه شده. توش کلمات دارای بار منفی مثل نداشتن انگیزه و هدف یا آدم به دردنخور دیده می‌شه، اما واژگان با مفهوم مثبت هم داریم. مثلا فردی با چهره معصوم یا لطف کردن و چیزی رو بخشیدن. سال‌هاست دارم فکر می‌کنم آخرین بار که یه معادل امروزی، خودجوش و جامعه‌ساز برای مهربانی، محبت، گذشت یا فداکاری ساخته شده کی بوده و اگه چیزی تولید شده که من متوجهش نیستم، این تولیدات از نظر حجم و کاربرد چقدر با ابداعات منفی قابل مقایسه‌ست؟

چهار- دو بند بالا پر و پیمونه. شاید تحلیل من ناقص یا اشتباه باشه، اما به هر حال جمع‌بندیم فعلا اینه و براش دلایل بیشتری هم دارم. این مطلب می‌تونه یه بند سوم هم داشته باشه در مورد سیر نام‌گذاری فیلم‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی. فرضیه من اینه که نام‌گذاری‌ها به مرور زمان خشن‌تر شدند. با این حال باید مفصل وقت گذاشت، دست به مقایسه زد و در موردش فکر کرد.

پنج- لینک بعضی مطالبی که این چند روز نوشتم رو می‌ذارم که اگه دوستان خواستند، ببینند. دو مطلب در مورد پرسپولیس که «اینجا» و «اینجا» در دسترسه. دو مطلب در مورد حرف‌های مدیر شبکه سه که «اینجا» و «اینجا» می‌تونید ببینید و یه یادداشت هم در مورد احمدرضا عابدزاده که «اینجا» موجوده.

شش- عکس ربطی به متن نداره. دوست داشتم یه تصویر از استاد علی نصیریان بذارم و بگم چقدر از هنرشون لذت می‌برم. یه بازیگر حرفه‌ای و تمام‌عیار. کار تحسین‌شده‌شون توی سریال شهرزاد رو ندیدم، اما قبلا اونقدر ازشون دیدم و لذت بردم که حد نداشته. خدا حفظشون کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹ساعت 16:7  توسط رسول بهروش  | 

داستان روزگار سپری‌شده...

یک- سلام و آرزوی سلامتی برای همه.

دو- ظهر امروز خبردار شدم آرش رستم‌نمدی عزیز از بین ما رفت. آرش سال‌ها جزو همکاران ما توی روزنامه گل بود. چند سال پیش بعد از اینکه جراحی مغز انجام داد، به توصیه پزشکان به زادگاهش اردبیل مهاجرت کرد تا توی آب و هوای مناسب‌تر زندگی کنه. متاسفانه بعدتر یه عمل قلب باز هم انجام داد که طبعا ایشون رو ضعیف‌تر کرد. نهایتا آرش عزیز در حالی رفت که دو فرزند کوچک ازش به یادگار موندند و این تلخی داستان رو مضاعف می‌کنه. آرش مرد خوبی بود و تو این سال‌ها هرازگاهی تلفنی باهاش در تماس بودم. ما که بدی ندیدیم، کاش آرش هم حلال‌مون کنه.

سه- دارم فکر می‌کنم جمع بچه‌های تحریریه گل، اون دنیا داره تکمیل‌تر از این طرف می‌شه. چند ماه گذشته هومن کواکبی خوش‌قلم و پویا عباسی رو هم از دست دادیم. پویا کشتی‌نویس بود. عجیب اینکه ایشون هم سال‌ها پیش از تهران به انزلی و بعد رشت مهاجرت کرد. آخرین بار یکی، دو هفته قبل از فوتش اومد تهران و دو ساعتی گپ زدیم. کاوه خاندانی هم جزو غزیزترین همکارامون توی روزنامه گل بود که سال‌ها پیش به رحمت خدا رفت. کاوه بیشتر ترجمه می‌کرد؛ آدم نازنینی که مثل یه پسربچه پاک بود. چقدر ناگهانی رفت. و البته ایرج باباحاجی که بدون اغراق، هنوز هم روزی نیست که یادش نکنیم. خاطرات سال‌ها همکاری و بگو بخند مدام توی سرم مرور می‌شه. تو سر و کله زدن‌های وسط فوتبال، نوبت عصرونه با یه ماهی‌تابه پر از تخم‌مرغ نیمرو شده، مسابقه پیش‌بینی نتایج لیگ و البته سنت حسنه «جمع بندری». این آخری یعنی هر بار دو نفر سر یه بحث (مثلا نتیجه یه بازی قدیمی) به اختلاف می‌خوردند، فورا در تحریریه بسته می‌شد، اسم حضار رو می‌نوشتند و بازنده موظف بود در اسرغ وقت به نفرات حاضر ساندویچ بندری بده. روزگار خوشی بود و الان که دارم می‌نویسم انگار چند قرن ازش گذشته. حالا خیلی از بچه‌ها اون بالا هستند. صد البته میز و صندلی ما هم رزرو شده، فقط تاریخ پروازمون رو نمی‌دونیم.

چهار- ایرج باباحاجی عاشق سینما بود. موقعیت امروزی خیلی از لوکیشین‌های فیلمفارسی رو حفظ بود. با بهروز وثوقی ایمیل‌بازی می‌کرد و البته با خیلی از اهالی این حوزه هم آشنایی داشت؛ از جمله چنگیز جلیلوند. یک بار با آقای جلیلوند تلفنی صحبت کرد و اونقدر ذوق داشت که آخرش تلفن رو گذاشت روی بلند و گو و گفت: «آقا بچه‌ها می‌خوان یه سلام بهتون بکنن.» دسته‌جمعی سلام و احوالپرسی کردیم و از اون طرف خط یه صدای جادویی، در نهایت مهربانی و تواضع ده برابر این انرژی رو بهمون برگردوند. حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم ایرج کمی بعد از این تماس بره و آقای جلیلوند کمی بعدتر. این اما رسم روزگاره. فقط نمی‌دونم این کسانی که داریم مرتب از دست می‌دیم، جانشین دارند؟ یعنی الان جامعه در ابعاد مختلف در حال تربیت کسانی هست که بعد از مرگ‌شون به اندازه شجریان، زند یا جلیلوند تاثر و تاسف به جا بمونه؟

پنج- بوی الرحمن گرفت این پست و البته که باید یادی هم بکنیم از دیگو مارادونای کبیر. این چند روز اونقدر از ال‌دیگو تمجید شده که هیچ حرف ناگفته‌ای باقی نمونده. عاشق مارادونا بودن شغل دوم (شاید هم اول) همه هوادارای فوتبال بوده که طبیعتا شامل من هم می‌شه. مارادونا در مجموع شمایل انسانی فوتبال بود و حتی دشمنانش هم نمی‌تونستند دوستش نداشته باشند. یه مطلبی هم البته با نگاهی متفاوت در موردش برای دوستان خوبم توی روزنامه ایران نوشتم که اگه دوست داشتید می‌تونید «اینجا» بخونیدش. فقط خواستم بگم فکر می‌کردم اگه مارادونا بمیره، حجم واکنش‌ها مخصوصا تو آرژانتین خیلی غلیظ‌تر از این خواهد بود. اونچه من دیدم، حتی یک‌دهم تصوراتم هم نبود. به نظر می‌رسه این هم بخشی از اقتضائات تغییر نسله. دنیا عوض می‌شه و کاریش هم نمی‌شه کرد.

شش- ببخشید که استثنائا کامنت‌های این پست رو می‌بندم. خیلی از خودتون مراقبت کنید. الهی شاد باشید.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۹ساعت 17:53  توسط رسول بهروش