|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
آمبولانس تو خیابون ببینه جلبش میکنه...
یک- درود بر رفقا. با آرزوی بهترینها.
دو- روزهای آخر سال گذشته روزنامه هفت صبح شروع کرده بود به تورق روزنامه اطلاعات تو نیمه اول دهه پنجاه. هر روز هم با لحنی کاشفانه یادآوری میکرد که جلد و صفحات مطبوعات اون زمان پر بوده از تملق شاه و درباریان. حرف درستیه، واقعا فضای تهوعآوری در این زمینه وجود داشته. حالا نمیخوام این مساله رو با موارد مشابه تو مطبوعات الان مقایسه کنم. قصدم یه قیاس دیگهست. عمده حوادثی که تو مطبوعات اون سالها انعکاس داشته، نهایتا مربوط میشده به گازگرفتگی اعضای یه خانواده یا آتش گرفتن یه خونه. تک و توک قتل هم داشتیم. یه خبری هم بود در مورد زنی که شوهر و بچههاش رو ول کرده و رفته به یه مقصد نامعلوم. یعنی میخوام بگم عمده موارد تو همین سطح بوده. شاید هم جرایم سنگینتری رخ میداده و مجوز انتشار پیدا نمیکرده. من نمیدونم. انصافا اما بد نیست صفحه حوادث اون زمان رو هم با روزنامههای امروز مقایسه کنیم. این همه قتل و خشونت وحشتناکه. یعنی چی که همین دو روز پیش طرف تو خوزستان هشت عضو خانوادههای همسر اول و دومش رو قتل عام کرده و بعد هم خودش رو کشته؟ یعنی چی که چهار نفر زن و شوهر را خفت کردند، دست شوهر رو بستن و جلوی چشمش به زن تعرض کردند؟ چی داریم میبینیم واقعا؟ هفتهای نیست که یه خبر هولناک منتشر نشه. «این گزارش» رو همون روزهای اسفند، مقارن با روزنامهگردی هفت صبح تو یه نشریه دیگه خوندم و لرزیدم. دو بار از اول تا آخرش رو خوندم ببینم چی میگه اصلا. بعد عمده تمرکز آقایون مسوول رو اینه که اسمهای عربی خلافکاران تو رسانهها به اسم فارسی و ایرانی تبدیل بشه. مثلا اصغر و اکبر بشه شایان و کامران. راست میگن لابد؛ اصغر که قاتل نمیشه!
سه- هر کدوم از این خبرهای دروغ سیزده رو که میدیدم، به این فکر میافتادم که اتفاقا مردم ما تو این روز، معصومانهتر از 364 روز دیگه سال رفتار میکنند. تو سیزده به در لااقل دروغهایی گفته میشه که نفع شخصی توشون نیست، به کسی ضرر نمیزنن، بزرگ و بامزه هستند و آخر شب هم سازنده دروغ در کمال صداقت میاد به راست نبودن حرفش اعتراف میکنه. تو روزهای دیگه اما صبح تا شب داریم دروغهای ریز و درشتی میگیم که به دیگران آسیب میرسونه و هیچوقت هم زیر بار دروغ بودنش نمیریم. ای کاش بقیه ایام سال هم صداقت سیزده فروردین رو داشتند!
چهار- سکانسهای مشهوری هست که هنوز وقتی اونها رو میبینم، حتی اگه تو خونه تنها باشم بلند میزنم زیر خنده. مثلا اخیرا اون قسمت از فیلم مارمولک رو میدیدم که پرویز پرستویی تو لباس روحانی تو قطاره و سرهنگ آگاهی به صورت غیرمنتظره وارد میشه. سرهنگ میگه: «سلام علیکم و رحمهالله و برکاته» رضا مارمولک هم فورا جواب میده: «اشهد انلا اله الاالله.» یعنی عالیه این فضاسازی. تو فیلم ماندگار مادر هم استقبال محمد ابراهیم از ماه منیر، سر راهپلهها رسما تاریخ انقضا نداره: «ارواح امواتت از این جنازه یه مردهشوری بر میاومد زابراش کردید واسه نعشکشی؟ آمبولانس تو خیابون ببینه جلبش میکنه.» خداییش چند تا از بازیگرهای مادر باید سیمرغ میگرفتند؟ باورنکردنیه که استاد منوچهر اسماعیلی همزمان به جای محمدعلی کشاورز، اکبر عبدی و جمشید هاشمپور حرف زده؛ همونطور که تو قیصر همزمان به جای بهروز وثوقی و جمشید مشایخی صحبت کرده.
پنج- ارادتمند. همیشه خوشحال باشید.

روزی که تسلیم «لاله» شدم
یک- سلام و آرزوی سلامتی.
دو- بارها با لذت از دیدنیهای خیلی از نقاط ایران یاد کردم و البته خود تهران از قلم افتاده. حقیقت اینه که هر بار در نوروز تصمیم به تهرانگردی گرفتیم، بیش از پیش مسحور جاذبههای پایتخت شدم. انگار هسته جذاب و تاریخی تهران زیر پوسته تجاری و سیاسی اون دفن شده و درست دیده نمیشه. عمده جاهایی رو که تو این سالها دیدیم و البته هنوز یکدهم دیدنیهای شهر هم نبوده، واقعا انتخابهای خوب و لذتبخشی از آب در اومده. نوروز امسال هم تا اینجا نقاطی مثل باغ گیاهشناسی تهران، محله عودلاجان، خانه مدرس، بازار تهران، خانه پهلوان رزاز، پل طبیعت، بوستان آب و آتش، موزه زمان، موزه سینما، خانه ملک و... رو دیدیم که همهشون دوستداشتنی بودند. این گشت و گذار احتمالا تا پایان نوروز شامل چند نقطه دیگه هم خواهد شد، البته اگه اعلام «نارنجی» شدن شهر امون بده. به طور کلی جالبترین بخش قضیه برای من مربوط میشه به خونههای قدیمی با حیاطهای زیبا و فراخ و معماریهای تماشایی. همین الان شما وارد هر کدوم از این خونههای قدیمی که بشید، حس انتقال از هیاهو به آرامش محض رو فقط ظرف چند ثانیه تجربه میکنید. انگار اصلا اینجا دیگه اون تهران شلوغ و پرهیاهو نیست. خانه مقدم، باغ نگارستان و ... بهترین مثالها در این مورد هستند، همینطور خونه قدیمی و استثنایی ملک که امسال دیدیم. دارم فکر میکنم اینها میراث معماری ایرانی در دهههای گذشته بودند، اما امروز چه میراثی از خودمون به جا میذاریم که دویست سال بعد ازش یاد کنن؟ غیر از کوهخواری، دشمنی با طبیعت و ساخت بدترکیبترین قوطی کبریتها به قیمت متری خدات تومن، چی از امروز برای فردا باقی میمونه؟
سه- به تجربه به من ثابت شده تو ایران تقریبا هیچ کاری به صورت تلفنی انجام نمیشه. انگار فقط شماره تلفن میذارن که تشریفات رعایت شده باشه. فرقی هم نمیکنه اداره آب و برق و گاز باشه یا بانک و همین مسایل مربوط به گردشگری. تا الان برای هماهنگی به بیست باغ و موزه تهران زنگ زدم که فقط دو مورد از اونها جوابگو بودند. اواخر اسفند هم همین اتفاق در مورد خانه دایی جان ناپلئون رخ داد. زنگ زدیم، جواب ندادند، رفتیم اونجا و دیدیم بر خلاف اخبار منتشر شده، موزه باز نیست. مسخرهتر از همه این که خدمترسانی تلفنی نزدیک به صفره، اما همهشون از این پیامهای مضحک مفصل دارن که در صورت ارتباط با فلان بخش باید فلان شماره رو بگیرید یا توضیح میدن که مکالمه ضبط میشه. آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی.
چهار- عکس رو دوست خوبم علیرضا مجمع تو حیاط خونه پهلوان رزاز گرفته. علیرضا و دوستان به تازگی یه سایت شیک و تر و تمیز با تمرکز روی سینما و تلویزیون و به طور کلی نقد محتوای تصویری راهاندازی کردند به اسم «سینما تریبون». ما هم قرار شده یه گوشه کوچیک کار رو مخصوصا تو بخش میانحوزهای مثل فوتبال و تلویزیون بگیریم.
پنج- یکی، دو روز پیش تو یه بستری قرار گرفتیم که بیشتر از روی تعارف ناچار شدیم فیلم «لاله» رو ببینیم. بعد از ده سال هیاهو و این همه هزینه و حاشیه، خروجی کار یه چیزیه که حتی بهش آشغال هم نمیشه گفت. یه اثر سفارشی درب و داغون. حالا آشغال میسازید عیبی نداره، چرا دیگه طولش باید حدود سه ساعت باشه؟ از ترک سالن سینما وسط فیلم اصلا خوشم نمیاد، اما لاله بعد از دو ساعت و ده دقیقه بالاخره منو تسلیم کرد. شرمندهام.
شش- حالا که صحبت فیلم شد این رو هم بگم که چند روز پیش در شرایطی که خیلی حالم خوش بود به تماشای «رگ خواب» نشستم. نتیجه این شد که بعد از پایان فیلم تا چند ساعت حالم بد بود. من میفهمم که آقای فیلمساز با دغدغه اجتماعی قصدش نقد واقعیتهای اجتماعی موجود بوده و این خیلی هم ارزشمنده، اما خداییش یه کاری کنید حال ما عوام پای فیلمتون به هم نخوره. هنرمند باید بلد باشه تندترین و تلخترین واقعیت رو هم طوری بیان کنه که برای مخاطب قابل تحمل باشه. نیمه دوم فیلم وحشتناکه؛ طوفان، خیانت، تصادف، تحقیر، بیپولی، سقط جنین، مرگ پدر... فقط اگه لیلا حاتمی رو برق هم میگرفت دیگه همه چی تکمیل میشد.
هفت- هیچ تخصصی تو مسایل سیاسی ندارم و طبیعتا در مورد قرارداد ایران و چین هم حتی یک کلمه نمیتونم حرف بزنم. با این همه این که خیلیها میگن مرگ آزاده نامداری برای ایجاد موج خبری زرد و تحتالشعاع قرار دادن این قرارداد بوده برام خیلی عجیبه. این نشوندهنده اوج بدگمانی و بیاعتمادی مردم ایران نسبت به حکمرانان کشوره. اعتماد متقابل بین دولت و مردم، سرمایه اجتماعی بسیار بزرگیه که تو ایران تقریبا نابود شده و هیچ اثری ازش باقی نمونده. برای خانم نامداری متاسفم و بیشتر از اون برای فرزند کوچیکش. چقدر سخته برای این طفل معصوم...
هشت- یه بار دیگه مجال همصحبتی با جناب صافی، اولین مدیر شبکه سه فراهم شد. طبق معمول خوش گذشت و باز کلی تاسف خوردیم از این که آدمهای کاربلد در این سطح باید خونهنشین بشند و کار بیفته دست امثال فروغی. ایشون راضی نمیشن حرفهاشون به طور رسمی جایی منتشر بشه، اما یک دنیا گفتنی جالب دارند. باور نمیشه که کلی مقام مسوول از قسمت اول سریال «قطار ابدی» به بهانه لودگی و تمسخر خواهان توقیف این کار بودند یا فدراسیون کشتی به طور رسمی نامه زده بود که سریال «کهنهسوار» به خاطر اشاعه فحشا در کشور باید متوقف بشه! تو مملکت خیلی عجیبی زندگی میکنیم. کاش بالاخره رضایت میدادن برای انتشار بخشی از این مطالب. دردناکترین بخش داستان اینه که وقتی یه نفر خوبه، کارش رو بلده و موفق هم شده، خیلیها تو این کشور با همه وجود بسیج میشن که طرف رو بزنند زمین. تنها راه نجات از نظر این کوتولهها، اره کردن پای آدمهای قد بلنده.
نه- ایام به کام. ارادتمند.
