اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

شیر، آب زرشک سیراب شیردون و باقی قضایا...

یک- درود بر دوستان گرامی؛ امیدوارم شاد و برقرار باشید.

دو- اخیرا تو بحث با رفقا شنیدم که نوشیدن شیر نه‌تنها مفید نیست، بلکه می‌تونه ضرر هم داشته باشه! فکر کردم دارن شوخی می‌کنن، اما در جستجوهای اولیه متوجه شدم دست‌کم شک و تردید زیادی در مورد فواید شیر به وجود اومده و داستان جدیه! خلاصه انگار قطعی‌ترین احکام پزشکی تاریخ هم ممکنه بعد از مدتی منسوخ بشن. وضع عجیبیه در کل. این بیشتر از همه به نفع ماهاست که تنبلیم و چی بخورید و چی نخورید رو رعایت نمی‌کنیم. همین روزهاست که یافته‌های علمی نشون بده آلوچه و لواشک و تمر هندی و آب زرشک و آلبالو تو این چرخ قدیمی‌ها، کلی برای بدن فایده دارند. به امید اثبات حقانیت سیراب شیردون!

سه- راستی با سیراب شیردون چهل هزار تومنی، سیرابی هنوز فحش محسوب می‌شه؟

چهار- دقت کردید هر وقت سوار آسانسور هستید و تو یکی از طبقات متوقف می‌شه، در بیش از 90 درصد موارد کسی که بیرونه بلافاصله بعد از باز شدن درها وارد می‌شه؟ نه این که قصد بی‌احترامی داشته باشه، اصلا فکر نمی‌کنه ممکنه فرد دیگه‌ای هم از این دستگاه استفاده کنه. تو ناخودآگاه خیلی از ما، از جمله خود من این تصور وجود داره که دنیا فقط برای «من» خلق شده. دیگری اصلا مهم نیست، وجود نداره. خودم هم خیلی اینطوری‌ام. اگه قصد استفاده از یه عابربانک رو داشته باشم و یه نفر زودتر بره سراغ دستگاه یه لحظه بی‌دلیل شاکی می‌شم. بعد به خودم می‌گم خب چه مرگته خودخواه!

پنج- علی کریمی رو خیلی دوست دارم، اما اگه یک درصد احتمال حضورش تو مسند ریاست فدراسیون فوتبال وجود داشته باشه، خیلی نگرانش خواهم بود. اصولا ساختارهای متعدد غلط تو ایران باعث می‌شه عاقبت به خیری تو قبول نکردن پست‌های اجرایی باشه؛ از ریاست‌جمهوری بگیرید تا ریاست صداوسیما و همین فدراسیون فوتبال. طبیعتا از هیچکدوم از روسای صداوسیما دل خوشی نداشتم و ندارم، اما گاهی دلم می‌سوزه واسه کسانی که این سمت رو در اختیار می‌گیرن. یکی از فحش‌خورترین مناصب دنیا، اداره رادیو و تلویزیون ایرانه، در حالی که عملا خیلی کاری از دست آقای رییس بر نمیاد. ساختار غلطه و هزار جور منع رسمی و غیررسمی هم وجود داره. گستردگی حوزه رو هم در نظر بگیرید. الان ساعت یک نصفه‌شب یه مجری تو برنامه زنده رادیو پیام یه حرف چرت بزنه، دویست تا مقاله علیه رییس سازمان نوشته می‌شه. داستان کریمی و فدراسیون فوتبال هم همینه. نگرانم پس فردا تو تیم ملی نوجوانان یه گاف بزرگ اتفاق بیفته، بعد همه ایران یقه کریمی رو بگیرن که: «بفرما، تا دیروز همه‌ش انتقاد می‌کردی، اینم نتیجه کار خودت!»

شش- احساس می‌کنم تو سینما و تلویزیون ایران بازیگر مرد خوب خیلی بیشتر از بازیگر زن خوب داریم. تو حوزه طنز این نابرابری حتی چشمگیرتر هم هست. یکی از دلایلش شاید این باشه که با توجه به محدودیت‌ها و قیود رسمی، نقش خوب برای خانم‌ها کمتر نوشته می‌شه. با این حال یکی از کاراکترهایی که خیلی دوست دارم، نقش خانم شقایق دهقان تو سریال ساختمان پزشکانه. خانم شیرزاد قشنگ اسطوره‌ست. مگه داریم اینقدر ممتاز؟ اصلا همه چیز این سریال چفت و بست فوق‌العاده‌ای داره. تمام طول سریال با اسم و فامیل «پرستو شیرزاد» عالی شوخی می‌شه، اما حسن ختام همه اونها داستان قسمت آخر با بازی رامبد جوانه که آقای «مهرزاد ارسطو» با ویژگی‌های مشابه اومده خواستگاری ایشون و طرفین اسم‌هاشون رو با هم قاطی می‌کنن. این سریال درجه یک در 57 قسمت روی آنتن رفته. شنیدم قرار بوده نود قسمتی باشه، اما با اتهاماتی مثل ترویج آزادی جنسی و ... مانع از تولید کامل اون شدند. اگر درست باشه، واقعا غم‌انگیزه. بابا مگه مریضید؟

هفت- خیلی مخلصیم. ارادت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۹ساعت 20:27  توسط رسول بهروش  | 

در مورد دو رنج مستدام و یک خاطره شیرین

یک- درود بر رفقای عزیز. امیدوارم صحیح و سالم، شاد و سربلند باشید.

دو- تو دوران سربازی و دانشجویی دو تا کلمه وجود داشت که خیلی اذیتم می‌کرد. پیشاپیش عذر می‌خوام اگه واژه جالبی نیست، اما تو خدمت به تازه‌واردها می‌گفتند «چس ماه». حتی تو دوره آموزشی هم این مساله رو داشتیم. یعنی دیپلمه‌هایی که روز هجدهم ماه اعزام شده بودند، لیسانسه‌هایی رو که سر برج بعدی می‌اومدند «چس ماه» صدا می‌زدند؛ فقط به خاطر این که 12 روز جدیدالورودتر از خودشون بودند! تو دانشگاه هم ترم یکی‌ها رو اگه اشتباه نکنم «سال صفری» صدا می‌زدند و در عوض دانشجوهای قدیمی‌تر که ارج و قرب بیشتری داشتند «سال بالایی» خطاب می‌شدند. واقعیت اینه که خیلی از تفاخرهای ما تو جامعه ایرانی همین‌قدر بی‌پایه و احمقانه‌ست. یعنی ما چون فکر می‌کنیم زوتر اومدیم سربازی یا دانشگاه، می‌تونیم بقیه رو تحقیر کنیم. تنها چیزهای بشر که در حقیقت قابل افتخار هستند، اکتسابات و دستاوردهای آدمیزاده، اما تو ایران به طور وحشتناکی مهم‌ترین عوامل فخر و مباهات، مسایل انتسابیه. این عبارت «بچه تهرون» یا قطب مخالفش مثل «دهاتی» قشنگ از چنین کلیشه‌های کاذب و سطح پایینی سرچشمه می‌گیرند. حتی تو شهرستان‌ها و خود روستاها هم تفاوت زادگاه افراد دستمایه کبر و خودبزرگ‌بینی یا تحقیر دیگران می‌شه. نمی‌دونم، شاید تو جوامع و ممالک دیگه هم کم و بیش همینطور باشه، اما اینجا خیلی رو مخه. چند سال پیش یه بار یک ساعت داشتم با یکی از همکاران «فرهنگی» بحث می‌کردم که صرف داشتن خودرو فضیلت نیست و آدمی که ماشین نداره عقب‌افتاده محسوب نمی‌شه، طوری مقاومت می‌کرد که انگار رسول خادم تو خاک خاداراتسوف خوابیده و نمی‌خواد فن بخوره!

سه- دومین رنج مستدام من، دیدن هموطنان غیوریه که عزت نفس ندارن. کافیه همون شهروند عزیزی که به «بچه تهرون» بودن خودش افتخار می‌کنه بخوره به پست یه توریست آمریکایی یا ایتالیایی یا لهستانی و اسلواک؛ در نود درصد موارد طوری ذلیلانه وا می‌ده که انگار تیم زیرگروه محلات به تیم لیگ برتری رسیده. همینطور مواجهه آدم‌های عادی با هنرپیشه‌ها، فوتبالیست‌ها، خواننده‌ها و ... همین‌قدر عاری از عزت نفسه. کافیه چهره یک نفر رو دو بار تلویزیون نشون داده باشه، بعضی از ملت جوری به دست و پاش می‌افتند که انگار خالق و ولی‌نعمت‌شون رو از از نزدیک ملاقات کردند. این رو شاید قبلا نوشته باشم؛ جواد خیابانی یک بار به یکی از همکاران گفته بود: «شما این همه از من انتقاد می‌کنید، مردم هم تو فضای مجازی بهم بد و بیراه می‌گن، اما همین‌ها تو کوچه و خیابون تا زانو جلوم دولا می‌شن.» چشم‌بسته مطمئنم که راست می‌گه. از آدم‌های غیرمحتاجی که یک ساعت تو صف غذای نذری می‌ایستند یا با ماشین میلیاردی راه رو بند میارن که دو تا شربت مفتی بردارند، انتظاری جز این هم نمی‌شه داشت. یارو بیست میلیون خرج کرده بره سفر خارج، تو هواپیما روزنامه دو هزار تومنی رو از دست اون یکی مسافر می‌قاپه. تو برنامه مهران مدیری طرف حاضره شخصیتش لگدمال بشه و یه ملت بهش بخندند، اما فقط بره رو استیج و دو دقیقه دیده بشه. نمی‌فهمم این چه بلاییه که سر ما نازل شده. هر آدمی اول آدمه و این مهم‌ترین چیزه. حتی تو منطق هم «نوع» افضله نسبت به جنس و فصل. دنیای ما اما دنیای دیگه‌ای شده.

چهار- آقا چقدر داغونه این عباس قانع و چه تلویزیون داغون‌سالاری داریم ما این روزها.

پنج- مسعود شجاعی چهار تا بازی سرمربی موقت تراکتور بوده، فقط تو همین بازی چهارم جلوی شهرخودرو به اندازه یه ربع به خودش اعتماد کرد و رفت تو زمین. تو همین یه ربع تا جایی که من حواسم بود سه تا توپ اساسی لو داد، ثانیه آخر هم داشتند گل می‌خوردند. بعد همین آدم تا یک سال پیش فیکس تیم ملی بود و اواخر فصل گذشته تصمیم تعویض خودش رو توی تیم ساکت الهامی وتو می‌کرد! این وضعیت فوتبال ماست.

شش- عکس‌ها مال سفر هفت سال پیش به اهواز عزیزه؛ سفری که با حامد رودگر و احسان پیربرناش رفتیم، یه فوتبال دیدیم و برگشتیم. خیلی خوش گذشت. یادم نیست احسان تو اون فلافل فروشی‌های مشهور لشکرآباد چی بهم گفت که اینطور دارم از ته دل می‌خندم. داستان اون سفر رو همون زمان تو وبلاگ نوشتم که اگه دوست داشتید می‌تونید «اینجا» بخونیدش. کاش باز بشه که بریم و بنویسیم. چه حال خوبی بود. خیلی مخلصیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۹ساعت 19:9  توسط رسول بهروش  | 

روزهای بی‌مدار و این سرمای لاکردار

یک- سلام به رفقای خوب. من و سرما دو دشمن قدیمی هستیم، امیدوارم شما باهاش دوست باشید و از حضورش لذت ببرید. برای تهران بارش برف و دمای زیر صفر پیش‌بینی شده.

دو- گذشت و قداکاری از جایی شروع می‌شه که یه راننده تو ماشین گرمش یک ثانیه تحمل کنه تا اول عابر پیاده از تو بارون رد بشه و بره. خیلی از تفاوت‌ها تو همین یک ثانیه رقم می‌خوره و البته که این شب‌ها چه کمیابه دیدن چنین صحنه‌ای.

سه- به نظرم آفت «گذشته‌گرایی» پدر النصر و پرسپولیس رو در آورد. تیم عربستانی تمام این مدت درگیر شکایت از پرسپولیس بود و اونقدر کشش داد که الان تو جدول لیگ‌شون یکی مونده به آخره. پرسپولیس هم اونقدر گرفتار شانس کمش برای برگردوندن عیسی آل‌کثیر شد که اولویت روحیه دادن به مهاجمان فعلی نادیده گرفته شد. عیسی البته بازیکن خوبیه،اما واقعا می‌شد بعد از دو ماه بازی نکردن، یهو فرستادش تو زمین؟ مهدی عبدی چه ایرادی داشت که هیچکس تو این مدت ندیدش؟ یه مهاجم دیگه چه کار باید بکنه که دیده بشه؟

چهار- در مورد یه اشتباه خیلی رایج؛ امسال سال آخر قرن چهاردهم خورشیدی نیست. طبیعتا گاه‌شمار از «یک یک یک» شروع شده و بنابراین در پایان سال صدم قرن اول تموم شده. بنابراین قرن چهاردهم هم در پایان سال هزار و چهارصد تموم می‌شه. این همه ویژه‌نامه و همایش و برنامه، بدون حتی یک جستجوی ساده.

پنج- عکس مربوط به دوره «بی‌مدار» تلویزیون می‌شه؛ دورانی که شبکه سه با کمتر از صد کارمند رسمی، جماعت زیادی رو پای برنامه‌هاش میخکوب می‌کرد. صد البته رقبای اینترنتی و ماهواره‌ای در کار نبودند و این ضریب موفقیت تلویزیون رو بیشتر می‌کرد، اما مسلما اتفاقات مثبت اون سال‌ها هم قابل مقایسه با شرایط فعلی نیست. تولید و تاسیس نود مربوط به همون دورانه، خرید قانونی حق پخش مسابقات خارجی در همون زمان اتفاق افتاد، راه‌اندازی طنزهای نود شبی مال همون وقته و البته سعی شده بود سریال‌هایی ساخته بشه که فرهمگ گفتگو و تعامل بین اعضای خانواده رو ترویج کنه؛ بعضی‌هاش گل‌درشت و ضعیف از کار در می‌اومدن مثل «راه سوم» و بعضی‌هاش عالی و تر و تمیز مثل «خانه ما». ظهور عادل و مزدک و خیابانی و پیمان یوسفی هم تقریبا به طور همزمان تو همون دوران اتفاق افتاده و خیلی چیزهای دیگه. با این حال خیلی مواقع زوال به صورت تدریجی اتفاق می‌افته و در کوتاه مدت قابل لمس نیست. وقتی یه آدم قد کوتاه به ناحق به قدرتی می‌رسه، سعی می‌کنه آدم‌‌های قدبلند اطرافش رو هم حذف کنه تا خودش «رشید» به نظر برسه. همینطوریه که هی میانگین قد و قامت آب می‌ره و کوتوله‌سالاری پیش میاد. تلویزیون خیلی قصه پرغصه‌ای داره؛ نه به خاطر خودش که الان دیگه از زندگی خیلی‌ها حذف شده، بیشتر به خاطر این که یه نماد ساده و روشن از کل وضعیتیه که تو جامعه ما حاکمه.

شش- راستی قبلا گفتم که بهترین گزارشگر تلویزیون از نظر من مزدک میرزایی بوده؟ همیشه کارش رو با کمی اختلاف بیشتر از عادل دوست داشتم. بچگی هم عاشق صدای صالح‌نیا بودم. عجب صدایی داشت واقعا.

هفت- تا بحث تلویزیونیه اینم بگم که بخشی از اجرای شهاب حسینی توی برنامه «هم‌رفیق» رو دیدم و عجیب ناامید شدم. به نظرم حسینی یکی از بهترین بازیگران ایرانیه، نمی‌دونم چرا قبول کرده اجرا کنه و نمی‌دونم چرا اینقدر بد اجرا می‌کنه. ضمن این که معلوم نیست تا چند هزار سال دیگه قراره داستان نشوندن مجری و مهمان روبروی هم و در گرفتن یه سری دیالوگ تکراری بین اون‌ها ادامه داشته باشه.

هشت- یادداشتی نوشتم در مورد جدل سخیف کنعانی‌زادگان و امیرحسین صادقی که اگه دوست داشتید می‌تونید «اینجا» بخونیدش. همینطور گزارشی در مورد چهار اتفاق عجیب پیاپی که «اینجا» منتشر شده. مطلبی هم در مورد هند مهدی شیری و مرگ غم‌انگیز یه هوادار پرسپولیس برای ورزش‌مدیا نوشتم که چون بعضی از رفقا گفتند دسترسی به اینستاگرام ندارن، متن یادداشت رو تو بخش «ادامه مطلب» همین پست می‌ذارم. می‌تونید انتهای پست، زیر عکس کلیک کنید و بخونید. مخلصیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۹ساعت 20:23  توسط رسول بهروش  |