|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
در مورد دو رنج مستدام و یک خاطره شیرین
یک- درود بر رفقای عزیز. امیدوارم صحیح و سالم، شاد و سربلند باشید.
دو- تو دوران سربازی و دانشجویی دو تا کلمه وجود داشت که خیلی اذیتم میکرد. پیشاپیش عذر میخوام اگه واژه جالبی نیست، اما تو خدمت به تازهواردها میگفتند «چس ماه». حتی تو دوره آموزشی هم این مساله رو داشتیم. یعنی دیپلمههایی که روز هجدهم ماه اعزام شده بودند، لیسانسههایی رو که سر برج بعدی میاومدند «چس ماه» صدا میزدند؛ فقط به خاطر این که 12 روز جدیدالورودتر از خودشون بودند! تو دانشگاه هم ترم یکیها رو اگه اشتباه نکنم «سال صفری» صدا میزدند و در عوض دانشجوهای قدیمیتر که ارج و قرب بیشتری داشتند «سال بالایی» خطاب میشدند. واقعیت اینه که خیلی از تفاخرهای ما تو جامعه ایرانی همینقدر بیپایه و احمقانهست. یعنی ما چون فکر میکنیم زوتر اومدیم سربازی یا دانشگاه، میتونیم بقیه رو تحقیر کنیم. تنها چیزهای بشر که در حقیقت قابل افتخار هستند، اکتسابات و دستاوردهای آدمیزاده، اما تو ایران به طور وحشتناکی مهمترین عوامل فخر و مباهات، مسایل انتسابیه. این عبارت «بچه تهرون» یا قطب مخالفش مثل «دهاتی» قشنگ از چنین کلیشههای کاذب و سطح پایینی سرچشمه میگیرند. حتی تو شهرستانها و خود روستاها هم تفاوت زادگاه افراد دستمایه کبر و خودبزرگبینی یا تحقیر دیگران میشه. نمیدونم، شاید تو جوامع و ممالک دیگه هم کم و بیش همینطور باشه، اما اینجا خیلی رو مخه. چند سال پیش یه بار یک ساعت داشتم با یکی از همکاران «فرهنگی» بحث میکردم که صرف داشتن خودرو فضیلت نیست و آدمی که ماشین نداره عقبافتاده محسوب نمیشه، طوری مقاومت میکرد که انگار رسول خادم تو خاک خاداراتسوف خوابیده و نمیخواد فن بخوره!
سه- دومین رنج مستدام من، دیدن هموطنان غیوریه که عزت نفس ندارن. کافیه همون شهروند عزیزی که به «بچه تهرون» بودن خودش افتخار میکنه بخوره به پست یه توریست آمریکایی یا ایتالیایی یا لهستانی و اسلواک؛ در نود درصد موارد طوری ذلیلانه وا میده که انگار تیم زیرگروه محلات به تیم لیگ برتری رسیده. همینطور مواجهه آدمهای عادی با هنرپیشهها، فوتبالیستها، خوانندهها و ... همینقدر عاری از عزت نفسه. کافیه چهره یک نفر رو دو بار تلویزیون نشون داده باشه، بعضی از ملت جوری به دست و پاش میافتند که انگار خالق و ولینعمتشون رو از از نزدیک ملاقات کردند. این رو شاید قبلا نوشته باشم؛ جواد خیابانی یک بار به یکی از همکاران گفته بود: «شما این همه از من انتقاد میکنید، مردم هم تو فضای مجازی بهم بد و بیراه میگن، اما همینها تو کوچه و خیابون تا زانو جلوم دولا میشن.» چشمبسته مطمئنم که راست میگه. از آدمهای غیرمحتاجی که یک ساعت تو صف غذای نذری میایستند یا با ماشین میلیاردی راه رو بند میارن که دو تا شربت مفتی بردارند، انتظاری جز این هم نمیشه داشت. یارو بیست میلیون خرج کرده بره سفر خارج، تو هواپیما روزنامه دو هزار تومنی رو از دست اون یکی مسافر میقاپه. تو برنامه مهران مدیری طرف حاضره شخصیتش لگدمال بشه و یه ملت بهش بخندند، اما فقط بره رو استیج و دو دقیقه دیده بشه. نمیفهمم این چه بلاییه که سر ما نازل شده. هر آدمی اول آدمه و این مهمترین چیزه. حتی تو منطق هم «نوع» افضله نسبت به جنس و فصل. دنیای ما اما دنیای دیگهای شده.
چهار- آقا چقدر داغونه این عباس قانع و چه تلویزیون داغونسالاری داریم ما این روزها.
پنج- مسعود شجاعی چهار تا بازی سرمربی موقت تراکتور بوده، فقط تو همین بازی چهارم جلوی شهرخودرو به اندازه یه ربع به خودش اعتماد کرد و رفت تو زمین. تو همین یه ربع تا جایی که من حواسم بود سه تا توپ اساسی لو داد، ثانیه آخر هم داشتند گل میخوردند. بعد همین آدم تا یک سال پیش فیکس تیم ملی بود و اواخر فصل گذشته تصمیم تعویض خودش رو توی تیم ساکت الهامی وتو میکرد! این وضعیت فوتبال ماست.
شش- عکسها مال سفر هفت سال پیش به اهواز عزیزه؛ سفری که با حامد رودگر و احسان پیربرناش رفتیم، یه فوتبال دیدیم و برگشتیم. خیلی خوش گذشت. یادم نیست احسان تو اون فلافل فروشیهای مشهور لشکرآباد چی بهم گفت که اینطور دارم از ته دل میخندم. داستان اون سفر رو همون زمان تو وبلاگ نوشتم که اگه دوست داشتید میتونید «اینجا» بخونیدش. کاش باز بشه که بریم و بنویسیم. چه حال خوبی بود. خیلی مخلصیم.
