|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
حکایت یک پررویی غبطهبرانگیز
یک- روح بهمن مفید عزیز شاد. روزگار غریبی شده و یک پست در میون باید با «روحش شاد» به روز کنیم. این جماعت واقعا زجر کشیدند. خیلی سخته که یک شبه از اوج اینطور پایین کشیده بشی و بعد سالیان سال، با افسوس گذشته سر کنی. محسن تنابنده تو فیلم متوسط گینس، برای ادای دین به بهروز وثوقی، بهمن مفید و بیک ایمانوردی، اسم سه برادر حاضر توی اثر رو بهروز، بهمن و بیک گذاشت. جالبه که اول قرار بوده اسم عطاران فردین باشه، اما چون مخالفت شده، تنابنده نام بهمن رو انتخاب کرده. اصلا همین که دارم اینها رو مینویسم خجالت میکشم. چیه این دغدغهها واقعا؟ کجای تاریخیم ما؟
دو- خیلی مخاطب تلویزیونهای اینترنتی و آثار شبکه نمایش خانگی نیستم، اما گویا صداوسیما به اینها هم دستدرازی کرده و مثلا هر کسی که الان بخواد واسه شبکه نمایش خانگی سریال درست کنه، باید مجوزش رو از صداوسیما بگیره! رسما حیا رو خوردن و آبرو رو قی کردند. هیچ صدای مغایری رو تحمل نمیکنند؛ حتی با پنج درصد انحراف نسبت به سلیقه خودشون. با جماعت شگفتانگیزی طرف هستیم و عجیب اینکه اینها کوچکترین توجهی هم به دنیای امروز ندارند. یعنی نمیفهمند که لازمه حداقل به صورت ظاهری کمی خودشون رو منعطف و مدرن نشون بدن. کاش درک میکردند وقتی خم نمیشی، آخرش میشکنی.
سه- اون روز سر پا تو یکی از کنج و کنارهای مترو شدیدا مشغول خوندن روزنامه بودم که دیدم یکی، دو نفر صدام میکنند؛ برگشتم دیدم به یه جای دورتر اشاره کردند که فلانی باهات کار داره. حالا طرف ته واگن رو صندلی نشسته. اول فکر کردم آشناست؛ بعد با ایما و اشاره بهم فهموند که دو برگ از روزنامهت رو دست به دست بده بیاد بخونیم! یعنی عالی بود. هاج و واج مونده بودم چه واکنشی نشون بدم. جدی جدی به بعضیها به خاطر این میزان پررویی غبطه میخورم.
چهار- داربی چهارشنبه خیلی باید بازی جالبی باشه. سالهاست که یادم نمیاد تقابل پرسپولیس و استقلال تو چنین فضایی رقم خورده باشه. دو تا تیم واقعا آماده هستند. میل عجیبی به بردن دارند. تو هر کدوم چند تا ستاره باکیفیت پیدا میشه. بازی هم که باید حتما برنده داشته باشه. تماشاگری هم نیست که بخواد با ایجاد حساسیت کاذب، از بار فنی بازی کم کنه. ممکنه یه اتفاق بزرگ و عجیب و غریب تو راه باشه. لااقل رو کاغذ که با بازی خیلی خاصی مواجهیم.
پنج- این مهدی طارمی واقعا فوتبالیست خوبیه، اما چقدر فوقالعاده میشد اگه یه کم شخصیت بهتری داشت. حالا خیلی هم چیز عجیب و غریب و خارقالعادهای نمیخوام. کاش مثلا از نظر شخصیتی در حد همین علیپور بود، کاش رامین رضاییان با اون توانایی شگفتانگیز فنی، شخصیتی شبیه حسین ماهینی داشت. کاش یه کمی از روح محسن ربیعخواه تو کالبد محسن مسلمان دمیده میشد. کاش یه سر سوزن از جنگجویی و پشتکار علی دایی تو وجود علی کریمی بود. کلا زندگی از این کاشها زیاد داره...!
شش- آقا یکی از تو مخترین شیوههای کلیکگیری تو سایتها که اخیرا دوستان ما باب کردند، اینه که هی عکس از این و اون میذارند که بیایید ببینید طرف چقدر پیر شده! خب آدم پیر میشه دیگه. خدا حفظ کنه علی دایی رو؛ پنجاه سالش شده دیگه؛ نباید چند تا تار موی سفید روی سر و صورتش داشته باشه؟ عادل فردوسیپور هم همینطور. از همه اینها بدتر کارلوس کیروش بود. فداییانش عکس روز اول حضورش تو ایران رو با عکس روزهای آخر مقایسه کرده بودند و نتیجه گرفته بودند کار تو ایران، پیرش کرده. خب لامصب هشت سال گذشته. یعنی ما تو این هشت سال پیر نشدیم؟ من خودم روزی رسما فهمیدم پیر شدم و کارم تمومه که خبر داماددار شدن احمدرضا عابدزاده اومد! الان امیر عابدزاده فینگیلی که دست تو دست باباش میاومد ورزشگاه، کلی ساله لژیونره. ما هم داریم پیر میَشیم، فقط واسه کسی مهم نیست، کلیک هم نمیاره!
هفت- لذتبخشترین زمان روز، اون جاییه که به شدت از کار سنگینی که دوستش داری خسته شدی، اما در حالی که از نتیجه راضی هستی، زمان استراحت میرسه و میتونی پای تلویزیون ولو شی و یه سریال خاطرهانگیز ببینی؛ مثلا مرگ تکتک پهلوانهای شهر رو توی «پهلوانان نمیمیرند» تماشا کنی! خدا رو شکر این روزها زیاد چنین حسی دارم. دیشب اون قسمتی رو میدیدم که قاتل بیصفت بعد از کشتن سه تا پهلوون اول شهر تصمیم به حذف شیخ مهدی واعظ گرفت، اما تو جنگ تن به تن با آشیخ مغلوب شد!
هشت- مثل هر آدم دیگهای کلی اشتباه تو زندگیم داشتم. زیاد هم بابتشون پشیمون نیستم. به قول داریوش ارجمند (اسی در به در) تو آدم برفی، آدمیزاد کوت غلطه؛ اما اگه فقط یه چیز وجود داشته باشه که من رو از خودم به شدت شاکی و بیزار کنه، اون احترام گذاشتن نادانسته به آدمیه که لیاقتش رو نداشته. با اینکه تو روابط اجتماعی زیاد گاردم باز نیست، اما تا به حال دو، سه بار این اتفاق تلخ برام افتاده؛ یعنی برای کسانی حرمت قائل شدم که بعدا فهمیدم فوقالعاده بیلیاقت بودند. این چند خط رو نوشتم که فقط به خودم تسکین بدم؛ چون الان درست وسط یکی از همین داستانها هستم و طبق معمول مشغول خودملامتی بیوقفه!
نه- ارادتمند.

سلام با دست خالی
یک- رنج بزرگ این روزهای من، همین تاخیر در به روز کردن وبلاگه. همهش سعی میکنم این فاصله کمتر بشه، اما فشار کار امون نمیده. گوشه دسکتاپ به فایل به اسم «وبلاگ» باز کرده بودم وچند تا نکته چند خطی توش نوشته بودم، اما ناغافل کنار بقیه فایلهای منقضیشده، اون رو هم پاک کردم رفت. دوست داشتم سیزده مرداد، سه ربع کم بعدازظهر مطلب جدید رو بذارم و یادآوری کنم که: «تا قبر آ،آ،آ،آ..» اما نشد. خلاصه که دستم خالیه، فقط اومدم یه سلامی عرض کنم خدمت رفقا. کسی جواب سلام یه درویش بیتحفه رو میده؟
دو- «این مطلب» رو بعد از قهرمانی پرسپولیس برای ورزشمدیا نوشتم.
سه- خیلی چیزها هست که دلم براشون تنگ شده؛ یکیش فوتبال بازی کردن دوره نوجوانیه که دیوانهوار لذتبخش بود. به ویژه از اول دبیرستان تا آخر دانشگاه، این عادت مسحورکننده همراهم بود. اما اگه همین الان یه نفر ازم بپرسه چی دلت میخواد، میگم یه سفر درست و درمون با قطار. من عاسق قطارم. چیز عجیبیه اصلا. یه جور ایستایی در حرکت، یه جور سکون در سفر. فکر کن بیرون سرد سرد باشه، واگنهای قطار از سوز و مه عبور کنند و تو داخل کوپه گرم با یه لیوان چای، در حال تماشای بیرون باشی. موسقی متن هم صدای حرکت قطار؛ تلق تلق، تلق تلق...
چهار- نمیدونم سبک زندگی من اینطور بوده یا بقیه هم همینطوری فکر میکنند؛ اما تو یه کلام حس میکنم نرسیدم خیلی از کارها رو انجام بدم. یعنی اصلا نشد. همیشه کارهای مهمتری وجود داشت انگار...
