|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
داستان روزگار سپریشده...
یک- سلام و آرزوی سلامتی برای همه.
دو- ظهر امروز خبردار شدم آرش رستمنمدی عزیز از بین ما رفت. آرش سالها جزو همکاران ما توی روزنامه گل بود. چند سال پیش بعد از اینکه جراحی مغز انجام داد، به توصیه پزشکان به زادگاهش اردبیل مهاجرت کرد تا توی آب و هوای مناسبتر زندگی کنه. متاسفانه بعدتر یه عمل قلب باز هم انجام داد که طبعا ایشون رو ضعیفتر کرد. نهایتا آرش عزیز در حالی رفت که دو فرزند کوچک ازش به یادگار موندند و این تلخی داستان رو مضاعف میکنه. آرش مرد خوبی بود و تو این سالها هرازگاهی تلفنی باهاش در تماس بودم. ما که بدی ندیدیم، کاش آرش هم حلالمون کنه.
سه- دارم فکر میکنم جمع بچههای تحریریه گل، اون دنیا داره تکمیلتر از این طرف میشه. چند ماه گذشته هومن کواکبی خوشقلم و پویا عباسی رو هم از دست دادیم. پویا کشتینویس بود. عجیب اینکه ایشون هم سالها پیش از تهران به انزلی و بعد رشت مهاجرت کرد. آخرین بار یکی، دو هفته قبل از فوتش اومد تهران و دو ساعتی گپ زدیم. کاوه خاندانی هم جزو غزیزترین همکارامون توی روزنامه گل بود که سالها پیش به رحمت خدا رفت. کاوه بیشتر ترجمه میکرد؛ آدم نازنینی که مثل یه پسربچه پاک بود. چقدر ناگهانی رفت. و البته ایرج باباحاجی که بدون اغراق، هنوز هم روزی نیست که یادش نکنیم. خاطرات سالها همکاری و بگو بخند مدام توی سرم مرور میشه. تو سر و کله زدنهای وسط فوتبال، نوبت عصرونه با یه ماهیتابه پر از تخممرغ نیمرو شده، مسابقه پیشبینی نتایج لیگ و البته سنت حسنه «جمع بندری». این آخری یعنی هر بار دو نفر سر یه بحث (مثلا نتیجه یه بازی قدیمی) به اختلاف میخوردند، فورا در تحریریه بسته میشد، اسم حضار رو مینوشتند و بازنده موظف بود در اسرغ وقت به نفرات حاضر ساندویچ بندری بده. روزگار خوشی بود و الان که دارم مینویسم انگار چند قرن ازش گذشته. حالا خیلی از بچهها اون بالا هستند. صد البته میز و صندلی ما هم رزرو شده، فقط تاریخ پروازمون رو نمیدونیم.
چهار- ایرج باباحاجی عاشق سینما بود. موقعیت امروزی خیلی از لوکیشینهای فیلمفارسی رو حفظ بود. با بهروز وثوقی ایمیلبازی میکرد و البته با خیلی از اهالی این حوزه هم آشنایی داشت؛ از جمله چنگیز جلیلوند. یک بار با آقای جلیلوند تلفنی صحبت کرد و اونقدر ذوق داشت که آخرش تلفن رو گذاشت روی بلند و گو و گفت: «آقا بچهها میخوان یه سلام بهتون بکنن.» دستهجمعی سلام و احوالپرسی کردیم و از اون طرف خط یه صدای جادویی، در نهایت مهربانی و تواضع ده برابر این انرژی رو بهمون برگردوند. حتی فکرش رو هم نمیکردیم ایرج کمی بعد از این تماس بره و آقای جلیلوند کمی بعدتر. این اما رسم روزگاره. فقط نمیدونم این کسانی که داریم مرتب از دست میدیم، جانشین دارند؟ یعنی الان جامعه در ابعاد مختلف در حال تربیت کسانی هست که بعد از مرگشون به اندازه شجریان، زند یا جلیلوند تاثر و تاسف به جا بمونه؟
پنج- بوی الرحمن گرفت این پست و البته که باید یادی هم بکنیم از دیگو مارادونای کبیر. این چند روز اونقدر از الدیگو تمجید شده که هیچ حرف ناگفتهای باقی نمونده. عاشق مارادونا بودن شغل دوم (شاید هم اول) همه هوادارای فوتبال بوده که طبیعتا شامل من هم میشه. مارادونا در مجموع شمایل انسانی فوتبال بود و حتی دشمنانش هم نمیتونستند دوستش نداشته باشند. یه مطلبی هم البته با نگاهی متفاوت در موردش برای دوستان خوبم توی روزنامه ایران نوشتم که اگه دوست داشتید میتونید «اینجا» بخونیدش. فقط خواستم بگم فکر میکردم اگه مارادونا بمیره، حجم واکنشها مخصوصا تو آرژانتین خیلی غلیظتر از این خواهد بود. اونچه من دیدم، حتی یکدهم تصوراتم هم نبود. به نظر میرسه این هم بخشی از اقتضائات تغییر نسله. دنیا عوض میشه و کاریش هم نمیشه کرد.
شش- ببخشید که استثنائا کامنتهای این پست رو میبندم. خیلی از خودتون مراقبت کنید. الهی شاد باشید.