اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

دو پست، یک پست...

یک- سلام. معذرت بابت غیبت طولانی. یه بخشیش البته مربوط به مشکلات فنی بلاگفا تو چند روز اخیر می‌شد. آقا این صاحبان بلاگفا به هر ابزاری متوسل شدند ما رو بیرون کنند، ما اما پررویی می‌کنیم و همچنان می‌مونیم. یه روز صفحه مدیریت وبلاگ باز نمی‌شه، یه روز خودش بالا نمیاد، یه روز نظر ثبت نمی‌شه... کم مونده واسه بیرون کردن ما چراغ‌ها رو خاموش کنند، درم ببندند برند. خلاصه مشکلات سرور بلاگفا باعث شد چند روز دیرتر از حالت عادی به روز کنم. شرمنده. چاره‌ای نیست غیر از اینکه این دفعه دو پست، یه پست کنم.

دو- سر پست قبلی دوست عزیزی پیام خصوصی گذاشته بود که در مورد گوشی هوشمند و اینها چیزی ننویس. بقیه فکر می‌کنند تریپ تفاوت برداشتی. اعتراف می‌کنم که خوندن این کامنت، نصف روز اعصابم رو خراب کرد. خیلی خیلی عصبانی شدم. جامعه رسما تا «ناکجا» سقوط کرده.  چرااینقدر باید نگران قضاوت دیگران باشیم؟ هیچ‌وقت علاقه‌ای نداشتم نقاب داشته باشم و نقاب داشتن دیگران هم برام قابل درک نبوده. حداقل دوستان نزدیکم می‌دونن دنیای من خیلی با دنیای پرتکلف بیرون فرق داره. شاید عیب باشه، اما ازش راضی‌ام. همینیه که هست. من هیچ کار عجیبی نمی‌کنم. دنبال این هم نیستم که دیگران در موردم چطور فکر می‌کنند. در طول روز کلی مطلب جدی هست که تو رسانه‌های رسمی می‌نویسم. دیگه قرار نیست تو وبلاگ جمع‌وجور خودم هم با چند تا دوست قدیمی، هسته اتم بشکافم. اینجا گاهی دوست دارم ساده‌تر بنویسم؛ از اینکه دلم واسه چه چیزهایی تنگ شده، چی دوست دارم و چطور فکر می‌کنم. گمون نمی‌کنم کار بدی باشه. شما هم فکر بد نکنید. مرسی.

سه- اگه در موردم فکر بد نمی‌کنید یه کم زرد بازی در بیارم. بارها نوشتم که از مهران مدیری بیزارم، اما این جنس ضجه و ناله زدن‌های امثال سحر زکریا رو هم درک نمی‌کنم. چرا انتظار دارید کارگردانی که یه موقع باهاتون کار می‌کرده تا آخر عمر ازتون استفاده کنه؟ این فرهنگ رو تو فوتبال و بقیه جاها هم داریم. مربی خبط می‌کنه تو یه تیم از یه بازیکن استفاده می‌کنه، دیگه تا آخر عمر می‌چسبه بیخ ریشش و باید با خودش این طرف و اون طرف ببره. به طور کلی تنها چیزی که تو ایران مهم نیست، کیفیت کاره. همه انتظار دارن آویزون این و اون باشند. بعد همین آدم‌ها تو فاز روشنفکری به باندبازی و فامیل‌بازی‌های دولت گیر می‌دن و می‌گن چرا شایسته‌سالاری نیست. من یقین دارم، با قاطعیت محض ادعا می‌کنم خیلی از ما منتقدان اگه حکمران بشیم، به مراتب حکمرانان بدتری خواهیم شد. طرف تو خانواده خودش به همون دو نفری که دستش امانت هستند زور می‌گه، بعد از زورگویی دولت شاکیه.

چهار- حالا که حرف به اینجا رسید، اینم بگم. دوره خدمت مسوول بایگانی بودم. یه دستگاه کپی هم دستم بود. پادگان بزرگ و پرجمعیتی داشتیم و تو این بروکراسی مسخره کاغذ حروم‌کن، خیلی از سربازها نصف روز دنبال کپی گرفتن بودند. افسرها معمولا کپی نمی‌گرفتند، چون نگران خرابی دستگاه و تموم شدن کاغذ و کارتریج و اینها بودند. من اما از دم واسه همه کپی می‌گرفتم. مال بابام که نبود. سربازها هم کپی شخصی نمی‌گرفتند که. فوقش دستگاه دو روز خراب می‌شد، بعد می‌اومدن درستش می‌کردند. ادامه این روال باعث شد اواخر خدمت خیلی‌ها باهام سلام و علیک پیدا کنند. کم‌کم اینطوری شد که وقتی از در می‌اومدم تا وقتی به دفتر خودم برسم، پنجاه تا جواب سلام داده بودم. آقا آی باد می‌کردم، آی هوا برم برمی‌داشت. در نتیجه تا می‌رسیدم تو دفتر، دو تا می‌زدم رو دستگاه کپی و می‌گفتم: «همه اینها با تو بودند. کسی به من سلام نکرد.» بعد بادم خالی می‌شد و روز معمول رو شروع می‌کردم. آدمیزاد فوق‌العاده مستعد جوگیر شدنه. قدرت در هر سطحی به شدت قابلیت ایجاد فساد، غرور و نخوت داره. در نتیجه به خیلی‌ها باید گفت اگه دیدید آدم‌های زیادی جلوتون دولا و راست می‌شن، لزوما به خاطر کمالات‌تون نیست. فقط به خاطر دستگاه کپی‌تونه. حالا دستگاه کپی یه نفر، چند میلیارد پول و یه ماشین مدل بالاست، مال یکی دیگه قدرت دولتی و حکومتیه. سلامی که سلامتی میاره، سلام سالم بی‌طمعه. سلام آدم به آدمه. فقط خود سلامه؛ خالی و خلوت، بی‌غل و غش. مال وقتیه که چشم‌مون دنبال منافع هم نباشه. این سلام قیمت نداره. به خاطر صاحب سلام حتی می‌شه جون داد.

پنج- امسال پاییز خیلی زود اومد. از سرما بیزارم. واقعا تحملش برام سخته. قبلا از خود پاییز هم بدم می‌اومد، اما الان بهش علاقه‌مند شدم. کلا روحیات و خلقیات آدم در گذر زمان دچار تغییر می‌شه. بچه که بودم عید نوروز برام هیچ معنای خاصی نداشت، اما الان نوروز رو دوست دارم. اون موقع از میدون آزادی هم بدم می‌اومد، اما الان لذت می‌برم از دیدنش. بچه که بودم شلوغی و سروصدا رو دوست داشتم، الان سکوت و آرامش رو. قبلا عذای مورد علاقه‌م لوبیاپلو بود، اما الان خیلی زیاد مرغ می‌خورم؛ در حدی که کم‌کم نزدیکه تخم بذارم! از مجموعه سنت‌های ایرانی هم گویا فقط به غذاهاش اعتقاد دارم. جگر، کله‌پاچه، سیراب شیردون، کوبیده، دیزی آقا، دیزی! یه کاغذ نوشته رو طاقچه خونه دارم که روش دستور پخت دیزیه. خب البته دیزی ساده‌ترین غذای دنیاست، اما یه تقدم و تاخری تو اضافه کردن مواد به قابلمه وجود داره که هیچ‌وقت حفظ نمی‌شم. چیز غریبیه این دیزی لاکردار...

شش- یه تجربه شخصی؛ این نوشتن به شدت آدم رو سبک می‌کنه. وقتی حال‌مون بده می‌تونیم بنویسیم، حتی اگه جایی منتشر نشه و کسی اون رو نخونه. یه تخلیه روانی معجزه‌گونه هست توی نوشتن که قشنگ حال آدم قبل و بعدش فرق می‌کنه.

هفت- آخرین شاهکاری که تو مترو دیدم رو هم تعریف کنم؛ مال همین پریشب بود. یه آقای گردن‌کلفت با چند تا آقای گردن‌کلفت دیگه بحث‌شون شد. یارو به طرف مقابل می‌گفت: «آخه اگه شما رو بزنم که باید دیه بدم. بیست میلیون باید تو جیبم باشه که یه مشت بزنم.» بعد تکمه ارتباط با راهبر قطار رو فشار داد و گفت: «آقا اگه یه سری آدم واسه ما شاخ و شونه کشیدن چی کار باید بکنیم؟ من اگه اینها رو بزنم که باید دیه بدم، پولم ندارم. شما الان می‌گی من چکار کنم؟» یعنی در همین حد خرابیم!

هشت- و پرسپولیس با شایستگی فینالیست آسیا شد. دم کل تیم گرم. به عنوان کسی که خیلی مواقع منتقد یحیی گل‌محمدی بودم، باید بگم عملکرد کادرفنی پرسپولیس تو این مسابقات خیلی خوب بود. بازیکنانی که انتخاب شدند، سیستم‌هایی که به کار گرفته شد و خونسردی و روند رو به رشد تیم تو کل تورنمنت فوق‌العاده بود. بازیکنان هم واقعا با غیرت بودند. گرچه این کلمات کمی جهان سومی هستند و پرهیز دارم که از شون استفاده کنم، اما هفت بازی تو 19 روز رو با هیچ واژه دیگه‌ای نمی‌شه توصیف کرد. خیلی هم به نظرم ربطی به بدنسازی و اینها نداره؛ چون نفرات جدید یک ماهه که اضافه شدند، اما این بچه‌ها رو یه محرک احساسی جلو برد. با تشکر از همه، تو ذهن من اما این پرسپولیس با فریادهای تاریخی عضو تدارکات تیم بایگانی می‌شه؛ همین آقای موسفیدی که پایین نشسته و من متاسفانه حتی اسمش رو هم بلد نیستم. این آدم هفت بازی دور استادیوم خالی می‌چرخید و دقیقه به دقیقه نعره می‌زد «پرسپولیس»؛ برای اینکه بازیکن‌ها یادشون باشه کجا دارن بازی می‌کنن و یه وقت کم نذارن. عشق همیشه می‌تونه معجزه کنه. هر کاری رو با عشق انجام دادن، موثرتر و باشکوه‌تره. دم همه‌شون گرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 17:22  توسط رسول بهروش  |