اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

کاش یکی بود عکسی از ما می‌انداخت

یک- سلام و کلی آرزوی خوب.

دو- گویا مشارکت تو انتخابات آمریکا رکورد قرن رو شکسته. همیشه برام سوال بوده وقتی مردم تو کشورهای دیگه هم پای صندوق‌های رای صف می‌کشند، تلویزیون اونها آهنگ حماسی روی تصاویر می‌ذاره یا مثلا «آمریکا ای سرای امید» پخش می‌کنه؟ به عنوان کسی که به جز انتخابات مجلس اخیر تقریبا همیشه رای دادم، معتقدم تو یه فضای سالم حضور تو انتخابات نه تنها تکلیف نیست، بلکه حق شهروندی محسوب می‌شه و عدم استفاده از اون هم پیام دموکراتیک خاص خودش رو منتقل می‌کنه. قاعدتا کسی رو هم برای استفاده از حقوق شهروندیش تحریک و تهییج نمی‌کنند. امیدوارم شرایطی به وجود بیاد که انتخابات تو ایران همون معنای حداقلی قبلی رو هم از دست نده، وگرنه دیگه خود آرش کمانگیر هم نمی‌تونه خیلی از مردم رو پای صندوق رای بکشونه. در نتیجه مثل این چند روز باید منتظر نتیجه حماسه‌آفرینی مردم همیشه در صحنه آمریکا باشیم! چه شکست بزرگیه این که مردم حس می‌کنند نتیجه انتخابات آمریکا از انتخابات خودمون مهم‌تره.

سه- هیاهوی اخیر انتخابات آمریکا باعث شد با پدیده‌ای به اسم عبدالرضا داوری بیشتر آشنا بشم. اطلاعاتم راجع‌به ایشون مختصر بود، اما شکر خدا هنرنمایی مشاور پیشین آقای احمدی‌نژاد باعث شد به طور مضاعف پی به وجود پر از برکت‌شون ببرم. اینکه شما پیروزی ترامپ رو پیش‌بینی کنی و وقتی عقب افتاد تیتر بزنی «طاقت بیار رفیق»، خداییش عالیه. اعتراف می‌کنم حتی از دیدگاه ایشون در مورد امکان برون‌سپاری قتل میترا استاد هم بی‌اطلاع بودم. مسلما این حرفم به معنای دفاع از هیچ دولت و آدم دیگه‌ای نیست، اما خداوکیلی گاهی فکر می‌کنم چقدر بدبختیم که چنین آدم‌هایی برامون تصمیم گرفتند، می‌گیرند و خواهند گرفت.

چهار- داشتم بخشی از دادگاه محمد امامی، تهیه‌کننده شهرزاد رو می‌خوندم. کارچاق‌کن ایشون در مورد دو دست چوب اسکی که برای رشوه دادن به یه نفر از امارات تهیه کرده بود، گفته: «امامی گفت از امارات بخر، اما من از میدان منیریه خریدم و به طرف دادم.» ببین این دیگه کی بوده که خود امامی رو پیچونده. یاد یه ماجرایی افتادم. تو فوتبال ایران مشهوره که یه تیم، یه فصل با اهدای سکه به تعدادی داور قهرمان لیگ برتر شده. یه بار یکی از خبرنگاران اون شهر به من می‌گفت مامور رشوه دادن به داورها، پول سکه تمام رو از باشگاه می‌گرفته، به جاش نیم‌سکه واسه داورها می‌خریده! خب البته راست ودروغش گردن راوی.

پنج- این روزها حوالی سالمرگ مرحوم منصور پورحیدریه. ایشون رو بسیار دوست دارم. نمادی از یک عاشق واقعی. یکی از جنبه‌های عشق اینه که توش حساب و کتاب نیست. بنابراین این آدم می‌تونه تیم ملی بزرگسالان رو تو یکی از بهترین مقاطعش ول کنه و چند روز قبل از داربی برگرده استقلال؛ اون هم مسابقه‌ای که شانس استقلال توش زیاد نیست و آخرش هم می‌بازه. هر کسی بود، فکر می‌کرد لااقل بعد از بازی با پرسپولیس برگرده تا شکست به پاش نوشته نشه، اما منصورخان «محاسبه» نمی‌کنه، چون عاشقه. آدم محترمی که استقلال رو جمع کرد، به دندون کشید و یه دلخوشی برای چند میلیون آدم درست کرد، شایسته بالاترین احترام‌هاست. هم بازیکن تیم بود، هم سرمربی و هم سرپرست. لابد اگه پاش می‌افتاد برای کمک به استقلال از تدارکاتچی بودن هم حذر نمی‌کرد. چقدر وجود این آدم‌ها ارزشمنده. روحشون شاد.

شش- یه بار در مورد فیلم‌های بدی که دوست‌شون دارم نوشتم. در همین راستا کلی شخصیت فرعی هم تو فیلم‌های مختلف هست که بهشون علاقه دارم. مثلا تو «نهنگ عنبر» از نقش پدر رضا عطاران که نادر سلیمانی بازیش می‌کنه خوشم میاد. تو «یه حبه قند» هم عاشق کاراکتر سعید پورصمیمی هستم، هرچند این یکی اونقدرها فرعی نیست. به نظرم هر چی تو چنته داشت واسه پسر خونده‌ش گذاشت؛ آخرش هم جونش رو داد تا اون به عشقش برسه. تو فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» که پر از قاب خوشگله، از اون پیرمرده خوشم میاد که به لیلا حاتمی چای خشک می‌ده. لعنتی جواب هیچ سوالی رو درست نمی‌ده. آخرین دیالوگش خیلی عجیبه: «کاش یکی بود عکسی از ما می‌انداخت.» زیاد اهل عکس گرفتن نیستم، اما این جمله با اون لحنی که ادا می‌شه، حالم رو یه جوری می‌کنه. تو «دشنه» از غلام زنجیر با بازی جلال پیشواییان خوشم میاد؛ درسته خلافکاره، اما با پول رفته سر قرار با داداش شریک سابقش. این یعنی چه زدم و چه خوردم، حق طرف رو باید بدم. به قول خودش: «ما با اسم‌مون زندگی می‌کنیم.» تو فیلم تلخ «کندو» هم یه کافه‌چی هست که خیلی شخصیت با حالی داره. ابی (بهروز وثوقی) بعد از آزادی از زندان می‌ره سراغش که کلید یه خونه خالی رو بگیره شب اونجا بمونه. کافه‌چی بهش می‌گه: «امسال از هر سال سردتره. سر زمستونی پریدی که چی؟! کسی بیرون نیست. تک و تنها باشی که چی؟ قوت هم گیرت نمیاد تنهائی!» ابی جواب می‌ده: «تو خیلی بدهکارم. سخته برام.» طرف می‌گه: «جور کن برو تو. چقدر می‌خوای، من بهت می‌دم.» ابی باز هم نه می‌گه. کافه‌چی تاکید می‌کنه: «یخوده پول مول هست ها، نمی‌خوای» و البته ابی با همه نداریش نمی‌گیره. فیلم‌هایی مثل کندو یا صمد به شهر می‌رود، اون روی سکه جامعه شهری و شیک ایران تو دهه پنجاه رو نشون می‌دن؛ رویی که واقعا تلخ و گزنده‌ست. صد البته از اوضاع امروز هم می‌شه هزار تا «کندو» ساخت...

هفت- الهی سلامت باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۹ساعت 17:58  توسط رسول بهروش  |