اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

مثل یک پلنگ زخمی...

یک- درود بر رفقا. امیدوارم شاد و سلامت باشید. همینطور خوش و خرم خونه نشسته بودیم که تعطیلات تا آخر هفته تمدید شد. من تصور می‌کردم فلسفه دو روزه شدن تعطیلات عید فطر اینه که اینطور شک و شبهات از بین بره و هر دو گزینه احتمالی برای شروع شوال تعطیل باشه، در حالی که ظاهرا اینطور نیست. خلاصه که گیج شدم و البته که گیجی تو این کشور یه چیز کاملا عادیه!

دو- نمی‌دونم چرا هر مجلس اصولگرایی که سر کار میاد اولین و مهم‌ترین ماموریتش لغو تغییر ساعته. واقعا نمی‌فهمم این موضوع چرا برای اینها اینقدر حیاتیه. تغییر ساعت رسمی تو وضعیت فعلی کشور، اولویت چندمه؟

سه- یه چیزی که تو ماجرای قالیباف متعجم کرد، حجم و شدت دفاع از ایشون توسط اقلیت حاضر در قدرت بود. طبیعتا همه ما از این دست ماجراها زیاد دیدیم. قبلا این رسوایی‌ها با سکوت و چند خط اظهارنظر ماستمالی می‌شد می‌رفت پی کارش، اما این دفعه قشنگ قشون‌کشی اتفاق افتاد. از نامه آتشین و بلند بالای دویست نماینده مجلس و اظهارنظرها در مورد ضرورت پیگیری طرح صیانت تا نطق سخنرانان رسمی که علنا مردم رو متهم به فضولی و قدرنشناسی می‌کردن! راستش اینه که یکه خوردم. شکاف بین مردم و مسوولان بدیهی بود، اما این حجم از فاصله حیرت‌انگیزه. داریم می‌ریم تو فضاهایی مثل این که: «هر کاری بخوایم می‌کنیم، به شما هم مربوط نیست. همینه که هست.»

چهار- از اول سال تا حالا هشت تا پرونده فرزندکشی تو کشور داشتیم. تو یکی از این پرونده‌ها تو آبادان، مشخص شده قاتل قبلا همسر و یکی دیگه از بچه‌هاش رو جداگانه کشته و گیر نیفتاده؛ یه چیزی تو مایه‌های پرونده خرم‌دین‌ها. با شنیدن هر کدوم از این اخبار بی‌اندازه متاثر می‌شم. بچه‌دار نشید لعنتی‌ها، بچه‌دار نشید حیوون‌ها. یه تفریح دیگه واسه خودتون پیدا کنید. حالا اگه نسل نکبتی شما ادامه پیدا نکنه، آسمون به زمین میاد؟

پنج- خیلی وقته به دلیل مشغله زیاد با سینما فاصله پیدا کردم. دیروز «ملی و راه‌های نرفته‌اش» رو دیدم. همون «دو زن» بود، ده پله هم پایین‌تر. فقط حس این که یه مرد بتونه زن به اون ضعیفی رو اینطور کتک بزنه آزارم می‌داد. می‌دونم که حتما هست و چقدر تلخ و ضد انسانیه. چند تا نقد هم خوندم در موردش. یکی از اونها تیتر خوبی داشت:«ملی و راه‌های نرفته‌اش، میلانی و راه‌های رفته‌اش!»

شش- خیلی دور و جزیی در جریان داستان‌های حمله به پرویز پرستویی، اسنفندیار منفردزاده و... قرار گرفتم. شاید به دلیل عدم آگاهی کامل، کار درستی نباشه که اظهارنظر کنم، اما چیزی که من رو می‌ترسونه خشم، خشم و باز هم خشم بدون مرز این روزهاست. جامعه آشکار کم‌تحمل و پرخاشگر شده؛ بعضی جاها به حق و بعضی جاها ناحق. تصویر آینده ترسناکه.

هفت- هیچ‌وقت ماکارونی دوست نداشتم، اما نمی‌دونم چرا با این داستان تغییر قیمت یهو هوس کردم! خارج از شوخی، خدا به فریاد مردمی برسه که یکی دیگه از غذاهای کم‌هزینه‌ترشون رو هم از دست دادند.

هشت- همه از خز پسندی و ساده‌گیری من در تعقیب آثار کمدی مطلع هستند. خواستم بگم حتی با چنین سطحی، نتونستم گشت ارشاد سه رو ببینم. حتی وقتی صدای تلویزیون قطع بود و داشتم به کارم می‌رسیدم هم حس کردم نمایش بی‌کلام این حجم از ابتذال روی مخه و شبکه رو عوض کردم.

نه- همچنان هرازگاهی کارهای قدیمی مثل خانه به دوش، بزنگاه، برره یا ساختمان پزشکان رو می‌بینم. جدا فکر می‌کنم محاله دیگه چنین آثاری توی تلویزیون تولید بشه. خیلی وضع خرابه.

ده- یه پیام خصوصی هم واسه پست قبلی اومد که کمی نگرانم کرد. خواستم بگم: «برقرار باشی برادر. الهی سال‌های سال با سلامتی و شادی زندگی کنی.»

یازده- این روزها چی زمزمه می‌کنم؟ این ترانه زیبا رو: «مثل یک پلنگ زخمی پر وحشته نگاهم، می‌میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم.» شاهکاری از ایرج جنتی عطایی. بعد از داستان غم‌انگیز پلنگ‌کشی افتاده تو سرم و بیرون بیا هم نیست. خیلی متناقض بود اخبار مربوط به اون ماجرا. یه جا هم خوندم یه نفر تیر هوایی زده؛ تیر هوایی، واسه پلنگ؟ که چی کار کنه؟ تسلیم بشه؟‌ ارادتمندیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 23:24  توسط رسول بهروش  |