|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
نگاهی دیگر به دوگانه «هدایتی- پرسپولیس»*
بعد از سپری کردن یک نیمفصل رویایی، پرسپولیس اولین ناکامی فصلش را به شکلی کاملا غیرمنتظره تجربه کرد و با شکست برابر نفت آبادان، از گردونه مسابقات جام حذفی کنار رفت. پرسپولیسیها سخت امیدوار بودند با توجه به تیم خوبی که در اختیار دارند به طور همزمان عناوین قهرمانی لیگ و جام حذفی را به دست بیاورند و به اصطلاح فوتبالیها «دبل» کنند. آنها سال78 چنین کاری انجام دادند و آخرین تیم ایرانی هستند که در فوتبال باشگاهی ایران این موفقیت را کسب کردهاند. برانکو خیلی امیدوار بود در کنار افتخاراتی که کسب کرده این رکورد را هم بزند و اسمش را بیش از پیش در تاریخ پرسپولیس جاودانه کند، اما عجالتا جام اول از دست او پر کشیده و مرد کروات از این بابت چنان خشمگین بود که تا چند دقیقه بعد از بازی حاضر نمیشد در رختکن به جمع شاگردانش ملحق شود. رقم خوردن این ناکامی دلایل متعددی داشت؛ از برنامه آشفته سازمان لیگ که سرانجام سه ساعت پیش از آغاز مسابقه از برگزاری قطعی بازی خبر داد تا بیدقتی مهاجمان پرسپولیس و البته بازی سختکوشانه و سزاوارانه نفت آبادان. با این همه جلال حسینی بعد از پایان بازی به نکتهای اشاره کرد که حرف دل بسیاری از هواداران پرسپولیس بود؛ اینکه مشاجره تند و زننده حسین هدایتی و علیاکبر طاهری در برنامه نود، تاثیر بدی روی تیم گذاشت و بهتر است این قبیل مناقشات در دادگاه طرح شود. شاید در نگاه اول ادعای کاپیتان سرخها به «بهانهجویی» شبیه باشد، اما واقعیت غیر از این است. گذشته از تاثیرات روحی و روانی این جدل، فقط کافی است به این نکته توجه کنید که خیلی از بازیکنان پرسپولیس شب قبل از بازی تا دو ساعت بعد از بامداد پای تلویزیون نشسته بودند و به این بحث که مستقیما به مسایل خودشان و تیمشان مربوط میشد گوش میدادند. در این شرایط چطور پرسپولیسیها میتوانستند برای مسابقهای که فقط 12ساعت بعد برگزار میشد، آمادگی کافی کسب کنند؟
این البته اولین بار نیست که حضور بستانکارانه حسین هدایتی در قاب تلویزیون با وقوع یک ناکامی برزگ برای پرسپولیس همراه میشود. مالک استیلآذین درست شب پیش از بازی رفت سرخپوشان با الهلال عربستان در نیمهنهایی جام حذفی نیز با حضور در برنامه نود و افشای پرداختی زیرمیزیاش به مهدی طارمی کمر تیم را شکست و به بازیکنان شوکه پرسپولیس یادآوری کرد نزدیکترین رفیقشان که به خاطر او با هم متحد شده بودند و قصد داشتند الهلال را ببرند، چیزی حدود یک میلیارد تومان برای رفعورجوع پروندهاش با ریزهاسپور دریافت کرده و البته آن را خرج خودش کرده است! هدایتی بنا به ادعای خودش مدام به باشگاه پرسپولیس پول تزریق میکند تا این تیم موفقیتهای بیشتری به دست بیاورد، اما عجیب است که درست سر بزنگاهها با راه انداختن چنین حاشیههایی، آرامش پرسپولیس را به هم میزند.
دیروز و در فاصله 24ساعت بعد از حذف پرسپولیس از اولین جام سال96، کشمکش بین مدیران این باشگاه و حسین هدایتی وارد فاز جدیدی شد. پرسپولیسیها بیانیهای منتشر کردند که با عذرخواهی از هواداران آغاز شده و با اعتراض به مسوولان سازمان لیگ و داور بازی ادامه یافته بود. با این جود بخش پایانی این بیانیه، حاوی حمله به حسین هدایتی البته بدون ذکر نام بود: «باشگاه پرسپولیس به برخی اشخاص و بخشها هشدار جدی میدهد با توجه به مشکوک بودن بعضی اقدامات و حاشیهسازیهای به ظاهر دلسوزانه در بزنگاههای حساس، در نظر دارد نسبت به پیگیریهای قضایی اقدام نماید. مشکوک بودن این رفتارها و انتخاب زمانهای خاص برای وقوع آنها، بنابر اعلام خود اعضای تیم باعث از بین رفتن آرامش و ایجاد استرس بین آنها شده است.» در نقطه مقابل اما هدایتی هم طی مصاحبهای اعلام کرد از این به بعد دیگر به باشگاه پرسپولیس کمک مالی نخواهد کرد. او در ادعایی بسیار عجیب و قابل بحث گفته حضور در فوتبال و کسب شهرت برای چهرههایی که کار اقتصادی میکنند دردسر درست میکند و باعث میشود آنها مثلا برای دریافت یک وام بانکی با مشکلات بیشتری نسبت به سایرین مواجه باشند! این هم از لطایف روزگار است که هدایتی ادعا میکند در ایران به گمنامها راحتتر از مشهورها وام میدهند.
عجیبترین فراز از مصاحبه هدایتی اما جایی است که او میگوید همه کمکهایش به پرسپولیس «مخفیانه» بوده و حاضر است آنها را در کنار یک شاخه گل سرخ به هواداران ببخشد. این در حالی است که او تا به حال بارها و بارها به بهانههای مختلف ریز پرداختیاش به مسوولان پرسپولیس را افشا کرده و اسناد و مدارک آن را مقابل دیدگان رسانهها قرار داده است. هدایتی حتی حاضر نمیشود عنوان «قرضالحسنه» را از روی پرداختیهایش به پرسپولیس بردارد و مدام تن و بدن هواداران را میلرزاند؛ بعد در چنین شرایطی از پنهانی بودن کمکهایش سخن میگوید. جالب اینجاست که او علاوه بر مطرح کردن اسم کارخانهاش در کشور و درج نام و لوگوی آن روی پیراهن پرسپولیس، خودش هم شخصا از مواهب این همزیستی کمال بهره را برده است. اصلا همه چیز را کنار بگذارید و به این نکته ساده توجه کنید؛ حساب و کتابها نشان میدهد تعرفه هر یک ثانیه تبلیغ در خلال برنامه پربیننده نود، چیزی حدود 9میلیون تومان است. مدت زمان مصاحبهای که این هفته از هدایتی در برنامه نود پخش شد، 8دقیقه و 18ثانیه، معادل 498ثانیه است که اگر قرار بود در پکیج یک آگهی بازرگانی روی آنتن برود، پخش آن چیزی حدود 4میلیارد و 482میلیون تومان برای صاحبش آب میخورد. تازه فراموش نکنیم وقتی تبلیغی در «باکس آگهی» قرار میگیرد، خیلی از مخاطبان از تماشای آن صرفنظر میکنند و موقتا کانال تلویزیونی را تغییر میدهند. هدایتی اما در تمام طول این مدت درست در قلب برنامه نود در دفتر لاکچری و خوشرنگش با لباس و ساعت برند نشست و بیوقفه از خدمات خودش حرف زد. حالا منصفانه قضاوت کنید در دوگانه «پرسپولیس- هدایتی» چه کسی بیشتر سود کرده است؟ راستی اگر اسم پرسپولیس نبود، تلویزیون یک ثانیه فرصت رایگان به در اختیار امثال هدایتی قرار میداد؟
* دنیای اقتصاد
حسابي كيف كن آقاي ستاره!*
دخالت سياسيون ردهبالا و استفاده از توان ديپلماتيك كشور براي حل اختلاف دو باشگاه پرسپوليس و ريزهاسپور تركيه، واكنشهاي متفاوتي را به دنبال آورده است. برخي خوشحالاند كه تيم ايراني از پرداخت سهونيم ميليارد تومان پول مفت معاف شده و برخي ديگر نيز مثل عادل فردوسيپور از سوختن ظرفيت مذاكراتي ايران به خاطر اين قبيل مسايل جزيي بيمناك هستند و به درستي سوال ميكنند تركها در قبال اين نرمش، چه مطالبهاي از ما خواهند داشت و كجا بايد جلوي آنها كوتاه بياييم؟ برنده اصلي همه اين كشمكشها اما شخص مهدي طارمي است؛ هماو كه به حكم فيفا ناچار شده بود چيزي حدود 800هزار يورو به ريزهاسپور غرامت بدهد، اما كنج خانه نشست و بدون آنكه قدم از قدم بردارد، تماشاچي حل مشكلش به دست مقامات مهم دولتي شد.
اين البته اولين بار نيست كه مهاجم بوشهري مديون دستگاه ديپلماسي كشور ميشود؛ چه اينكه ابتداي همين فصل و هنگامي كه طارمي دنبال دريافت رضايتنامه از سرخپوشان بود تا لابد سر از يك باشگاه عجيبوغريب ديگر در بياورد، عباس عراقچي كه از هواداران جدي پرسپوليس محسوب ميشود از او خواست در اين تيم باقي بماند. معاون وزارت خارجه حتي به طارمي وقت ملاقات هم داد كه همان ديدار دوستانه تاثير قابل توجهي در بازگشت او به تمرينات قرمزها داشت. خيلي جالب ميشد اگر طارمي ابتداي فصل از پرسپوليس ميرفت و در خلال بازي براي يك باشگاه خارجي با حكم محروميت چهار ماهه و محكوميت به پرداخت 800هزار يورو جريمه نقدي مواجه ميشد. آن زمان بود كه بدون هيچ فريادرسي بايد همه دار و ندارش را -از رقم آخرين قرارداد تا پول خانه و پورشه و بقيه مال و اموال- دودستي تقديم تركيهايها ميكرد تا خودش شخصا گاف تاريخياش را جبران كند. قطعا آن روز قيافه مهدي خيلي ديدنيتر از الان بود و بهخصوص ميشد مشتاقانه و كنجكاوانه، نوع رفتار باشگاه جديد طارمي با چنين بازيكن بيمسووليتي را تماشا كرد و لذت برد. حالا اما قصه خيلي فرق ميكند. امروز ستاره سر به هوا كنج عافيت نشسته و صرفا تلاش اين همه آدم ريز و درشت براي پاكسازي بخشي از آثار گلكاريهايش را رصد ميكند. لابد يك گوشه ذهنش هم دارد به اين فكر ميكند كه شش ماه ديگر با پايان قراردادش، چه بامبول جديدي سر پرسپوليسيها پياده كند و چطور دست آنها را لاي پوست گردو بگذارد.
از قرار معلوم بعد از برجام، «مهدي طارمي» را بايد دومين پروژه وقتگير وزارت خارجه دانست! با تمام اين تفاسير كاش مهاجم مليپوش پرسپوليس درك كند اصل لطمهاي كه او به اين باشگاه زد، تحت هيچ شرايطي قابل جبران نيست. گذشته از محروميت نقلوانتقالاتي كه بهويژه در پنجره دوم ميتواند بسيار زيانبار باشد، طارمي بخت قهرماني آسيا را هم از شايستهترين نسل پرسپوليس گرفت. او در آستانه بازي مرگ و زندگي با الهلال بزرگترين شوك تاريخ باشگاه را به اين تيم تحميل كرد تا رقيبي كه طي يك فصل سه بار برابر قرمزها متوقف شد، آن روز رئال مادريد شود و دروازه بيرانوند را گلباران كند. كلكسيون محبتهاي طارمي در حق پرسپوليس كه با افشاي دريافت پول زيرميزي از هدايتي در فاصله 20ساعت تا بازي با الهلال كامل شد، در نهايت كار را به جايي رساند كه نماينده ايران در خاك خودش بنشيند و قهرماني تيم هفتم ليگ ژاپن را در مسابقات آسيايي تماشا كند. اين اوج شاهكار طارمي در غائله مورد بحث بود كه حتي با دخالت دبيركل سازمان ملل هم ديگر جبران نميشود!
* همشهري ورزشي
در مورد حسین هدایتی و بدهی هزار میلیاردیاش*
دیروز یک نماینده مجلس در مورد بدهی حسین هدایتی به سیستم بانکی کشور و نیز برخی دیگر از مشکلات اقتصادی باشگاههای پرهوادار فوتبال ایران حرف زده است. محمد حسننژاد که عضو کمیسیون اقتصادی مجلس هم هست، بدون نام بردن از هدایتی تلویحا بدهی هزار میلیارد تومانی او به بانک سرمایه را تایید کرده و در بخش جالبتری از سخنانش مدعی شده اینجور افراد چنین کمکهایی را انجام میدهند تا به نوعی برای خودشان مصونیت قضایی به وجود بیاورند؛ چون بعدا زندان بردن آنها سخت میشود و ممکن است در صورت وقوع چنین اتفاقی دهها هزار نفر علیه مسوولان کشور شعار بدهند! اگر این حرفها را یک آدم عامی گوشه تاکسی یا اتوبوس به زبان میآورد، شاید میشد بیتفاوت از کنارش عبور کرد، اما اینکه یک نماینده مجلس با تخصص اقتصادی چنین دیدگاههایی داشته باشد، واقعا جای تامل است. در حاشیه اظهارات این عضو اصولگرای مجلس دهم چند نکته قابل توجه وجود دارد.
- اولین و جالبترین سوال این است که خود آقای حسننژاد چرا در مصاحبه رادیوییاش از حسین هدایتی نام نبرده؟ چطور میتوانیم این همه در مورد لزوم برخورد قاطعانه و شفاف با بدهکاران بانکی حرف بزنیم، اما درست در همین مصاحبه به جای نام بردن از سوژه اصلی بحث، از او با عنوان «یکی از اسپانسرهای باشگاه پرسپولیس» یاد کنیم؟ بهتر است این نماینده محترم شجاعت و صراحت را ابتدا از لسان خودش شروع کند. بالاخره اگر قرار است یک جا جلوی پنهانکاری گرفته شود، سادهترین و کمهزینهترینش همینجاست. شما که در یک مصاحبه رادیویی از بردن نام هدایتی ابا داری، با متخلفان متصل و ردهبالا چگونه برخورد خواهی کرد؟
- در لفظ این وکیل مجلس، شائبه دستکم گرفتن شعور مردم وجود دارد. البته که اشکالات زیادی به بسیاری از رفتارها و تفکرات ما ایرانیها وارد است، اما وضع اینطوری هم نیست که ملت به خاطر جلب یک بدهکار هزار میلیاردی به مسوولان مربوطه خرده بگیرند، چون قبلا دوزار کف دست تیم محبوبشان انداخته است. بالاخره هر کسی خبط و خطایی کرده باید تاوانش را بدهد و مردم هم آنقدر میفهمند که با مجازات چپاولگران اموال عمومی کنار بیایند. اصلا چرا راه دور برویم؛ مگر همین آقای هدایتی چندی پیش برای مدت طولانی بازداشت نشد؟ مگر حمیدرضا سیاسی را درست وقتی مدیرعامل پرسپولیس بود و برای این باشگاه خرج میکرد نگرفتند؟ خب چه اتفاقی رخ داد؟ اصلا مگر هدایتی و امثال او از برادر اسحاق جهانگیری بزرگتر هستند؟ خرداد امسال حدود 24میلیون نفر به حسن روحانی رای دادند و کمتر از چهار ماه بعد برادر معاون اول او که از قضا به عنوان کاندیدای پوششی نقش بسیار مهمی هم در پیروزی رییسجمهور داشت، بازداشت شد؛ بدون اینکه آب از آب تکان بخورد. پیغام اینها آن است که هر کجا تخلف دیدید سفت و محکم برخورد کنید و نترسید. در غیر این صورت دنبال توجیه ناتوانی خودتان با ربط دادن موضوع به احساسات مردم نباشید.
- گیریم که هزار سال دیگر به فرض محال بالاخره مجلس به وظیفه ذاتی و قانونیاش عمل کرد و پرسپولیس و استقلال را به بخش خصوصی سپرد. پس با این استدلال جناب نماینده و همفکرانشان تا ابد نباید کاری به کار مالکان سرخابیها داشت، چون لابد هواداران آنها ناراحت میشوند. خب برادر این چه استدلالی است؟
- قطعا فوتبال ایران مشکلات زیادی دارد که بخشی از آنها هم در اظهارات این نماینده مجلس منعکس شده بود. با این حال در مورد بحث فعلی، بیش از آنکه فوتبال و هوادارانش مقصر باشند، تقصیر از سیستم بانکی کشور و نهادهای نظارتی است. به راستی چطور هدایتی یا هر دانهدرشت دیگری میتواند به این راحتی هزار میلیارد تومان وام بگیرد و برای پرداخت آن، این همه بازی در بیاورد؟ مگر این آدمها مال همین مملکتی نیستند که در آن بانکها برای پرداخت پنج میلیون تومان وام سوددار به شهروند عادی دمار از روزگار او در میآورند و هزار جور تضمین میگیرند؟ پس چرا امثال هدایتی مثل آب خوردن چنین مبالغی را در اختیار میگیرند و کک هیچکس هم نمیگزد؟ الان که ایشان پول گرفته و پس نداده، فحشاش را فوتبال باید بخورد؟ گیریم که مکانیزم این آدمها کسب شهرت از طریق فوتبال و سوءاستفاده از آن باشد، اما بانکها و بنگاههای اقتصادی ما چرا باید اینقدر ساده باشند و دم به تله آنها بدهند؟ عجالتا در این فقره آیا بهتر نیست نماینده مزبور و دوستانش گریبان فوتبال را رها کنند و یقه بانکها را بگیرند؟
- اگر مجلس میتوانست وظایفش را درست انجام بدهد و زمینه کسب درآمد باشگاهها از محلهایی مثل حق پخش تلویزیونی و کپیرایت را فراهم کند، امثال پرسپولیس و استقلال هزار سال نیازی به کمکهای هدایتی و کسانی مثل او نداشتند؛ حالا چه این کمکها غرضدار باشد و چه بیغرض و خالصانه. این «عابربانک»ها را شما ساختید؛ با مغفول گذاشتن قانون خصوصیسازی و بیتوجهی به شیوههای عقلانی و قانونی پولسازی برای باشگاهها. حالا دقیقا به چه چیزی اعتراض دارید؟
* روزنامه گل
وقتي بادران هم قطب ميشود!*
سورپرایز بزرگ این هفته فوتبال ایران، تعداد قابل توجه تماشاگران بادران در مسابقه جام حذفی برابر پرسپولیس بود. از همان زمانی که قرعهکشی لیگ برتر برگزار شد و میزبانی این بازی به پرسپولیس رسید، بادرانیها بدون دردسر و مقاومتهای معمول پذیرفتند که بازی در وزشگاه آزادی برگزار شود؛ نگو آنها برای این مسابقه برنامه داشتند. از چند روز پیش از این دیدار، برنامه بادرانیها استارت خورد و آنها با در نظر گرفتن وسایل ایاب و ذهاب رایگان و سایر امکانات رفاهی، موفق شدند روز جمعه چیزی حدود هشت هزار نفر را به استادیوم بکشانند؛ جمعیتی که تقریبا تمام آنها کارمندان این شرکت شبکهای بازاریابی بودند. حالا حضور این تعداد تماشاچی در ورزشگاه آزادی به بحث اصلی فوتبال کشور تبدیل شده و چنان مدیران بادران را به وجد آورده که آنها از سبقت قریبالوقوع تیمشان از پرسپولیس و استقلال از حیث تعداد هوادار سخن میگویند!
البته که حضور مردم در ورزشگاهها تحت هر شرایطی یک اتفاق مطلوب به شمار میرود؛ بهویژه وقتی در مورد جامعهای مثل ایران سخن میگوییم که حجم تفریحات سالم و ارزان در آن به شکل رقتانگیزی اندک است و استادیوم محلی امنتر نسبت به بسیاری از نقاط دیگرش تلقی میشود. از این نظر کار بادرانیها هم در پر کردن بخشی از سکوهای ورزشگاه آزادی قابل تحسین است. با این وجود جوگرفتگی ناشی از تماشای این تعداد هوادار و بعد رویاپردازی بر اساس آن، چندان کار عاقلانهای به نظر نمیرسد. مدیران ارشد این شرکت هرمی حتما تجار موفقی هستند که کسب و کارشان اینقدر موفق از آب درآمده، اما بعید است شناخت دقیقی از مفاهیم و کلیدواژههای اساسی فوتبال داشته باشند. بر خلاف آنچه آنها گمان میکنند، مردم در فوتبال از راه قلبشان دنبال یک تیم میافتند، نه از راه جیبشان؛ این همان چیزی است که خیلیهای دیگر هم درکش نکردند و از مسیر منحرف شدند.
روزگاری باشگاه پیکان تهران برای کشاندن کارمندان ایرانخودرو به ورزشگاه آزادی و حمایت از این تیم در مقابل پرسپولیس و استقلال، برای کارگران اتوبوس رایگان میگذاشت، بین آنها ساندویچ توزیع میکرد و ساعات حضور در ورزشگاه را هم اضافهکار تلقی میکرد، اما پای خیلی از این این کارگران که به استادیوم میرسید آنها به سمت جایگاه سرخابیها میپیچیدند و جایی میرفتند که دلشان آنجا پر میکشید. از نمونههای غذای مفت و تیشرت مفت و شال و کلاه مفت در فوتبال ایران زیاد داشتهایم، اما هیچکدام از آنها برای مدت طولانی موفق نبودهاند. گیریم که مجموعهای مثل بادران در این زمینه سیستماتیکتر عمل میکند و جانسختتر است، اما باز در اصل ماجرا تفاوتی به وجود نمیآورد. یک تیم فوتبال زمانی ریشه در قلب هوادارش میدواند که او بدون هیچ محرک و مشوقی، از جیبش هم هزینه کند و در سرما و گرما خودش را از دورترین فاصله ممکن به ورزشگاه محل برگزاری بازیهای آن برساند. امثال پرسپولیس و استقلال یکشبه به اینجا نرسیدهاند که یکشبه موقعیتشان را به بادران یا هر تازهوارد شلکیسه دیگری تقدیم کنند. هواداران این تیمها گاهی با وجود بسته بودن درهای تمرین، از روی پل عابر پیاده بازیکنان تیم محبوبشان را دید میزنند. این چیزی است که در فلسفه بازاریابی قابل درک نیست، اینکه از کاسبها عاشق در نمیآید. وگرنه احتمالا تا چند سال دیگر داربی تهران به جای پرسپولیس و استقلال بین بادران و اسنپ برگزار میشود!
* روزنامه گل
در مورد محمد نوری؛ در فراموشخانه تاریخ*
بین بازیکنانی که این روزها زمزمه جداییشان از تراکتورسازی به گوش میرسد، کمتر توجهی به محمد نوری میشود. بیشتر حواسها معطوف به محمد ابراهیمی محبوب و البته سینا عشوری پرحاشیه است، اما انگار نه انگار که بین این جماعت اسم کاپیتان پیشین پرسپولیس هم به چشم میخورد؛ بیآنکه کمترین توجه رسانهای به او وجود داشته باشد یا هواداری دلش به حال این بازیکن بسوزد. حتی لابهلای گمانهزنیها در مورد تیم آینده بازیکنان مازاد هم حرفی از پیشنهادهای نوری نیست تا اینطور به نظر برسد که کار برای او خیلی سخت شده. نوری حدود یک ماه دیگر وارد 36سالگی میشود و دیگر بعید است که فراز خاصی از فوتبالش باقی مانده باشد. اگر اتفاق ویژهای رخ ندهد و محمد در وضعی شبیه امروز فوتبال را کنار بگذارد، بعدا شاید کمتر کسی از او یاد کند؛ حال آنکه روزگار او حالا میتوانست خیلی متفاوت از امروز باشد.
محمد نوری جزو بهترین بازیکنان یکی از بدترین نسلهای پرسپولیس بود. او در نیمه نخست دهه نود تک چراغی بود که در ویرانه غروبزده سرخها سوسو میزد. هنوز داستان شکرگذاری خاصش بعد از پیروزی پرسپولیس بر پیکان در نیمفصل دوم لیگ چهاردهم و قطعی شدن بقای تیم در لیگ برتر از یاد کسی نرفته. با این وجود او چندی پس از آن شکرگذازی تصمیمی گرفت که یک خودکشی حرفهای به معنای واقعی کلمه بود. نوری که قراردادش با پرسپولیس تمام شده بود و ظاهرا با تمایل باشگاه برای ادامه همکاری مواجه بود، تصمیم گرفت راهی لیگ قطر شود و با پیوستن به باشگاه المسیمر یک درآمد هنگفت برای خودش دست و پا کند. کسی نمیداند که این هدف نوری تا چه حد تامین شد و مداخل او در شبهجزیره چقدر بیشتر از سقف قرارداد پرسپولیس بود، اما آنچه از مسیمر در تاریخ به جا ماند، انبوهی از شکستهای رنگارنگ و خفتبار بود. نوری در پایان آن فصل برای بازگشت به پرسپولیس اقدام کرد، اما دیگر دیر شده بود. برانکو ترکیب بهترین پرسپولیس دو دهه اخیر را شناخته بود. محسن مسلمان که بازیکن مازاد چهار باشگاه آخرش بود، در پرسپولیس احیا شد و به قله فوتبالش رسید. پس نوری راهش را به سمت تبریز کج کرد و این آغاز یک پایان بود.
سرنوشت محمد نوری خیلی عجیب است؛ چسبیده به ناکامی و گریزان از موفقیت. او در پرسپولیس کیفیت نسبتا خوبی داشت، اما قربانی همتیمیهای بیکیفیت شد و اسمش به عنوان کاپیتان ضعیفترین پرسپولیس تاریخ به ثبت رسید، پس از آن، فاجعه تیم محقر المسیمر رقم خورد و بعدش هم انواع و اقسام شکستها در بدترین تراکتور هشت سال اخیر؛ تیمی مملو از بحران که حالا برای عبور از این شرایط امثال محمد نوری را به سمت درهای خروج هدایت میکند. کسی چه میداند؛ شاید اگر نوری در آن بزنگاه حیاتی قید پول شیوخ قطری را میزد و در پرسپولیس میماند، الان سهمی از روزهای زرین این باشگاه پیدا میکرد و با تصاویری از بالا بردن جام قهرمانی آماده خداحافظی میشد، اما یک انتخاب اشتباه، همه چیز را زیر و رو کرد و خاطرات سالها تکاپوی او در پرمخاطبترین تیم ایران را به باد داد؛ طوری که لابلای ایسلندی زدنهای هواداران هم شاید کمتر کسی به یاد بیاورد تا همین چند سال پیش یک هافبک مو بلند وسط زمین این تیم میدوید و توپها را پخش میکرد. حیف از آنکه شریک غمها بود و خودش را از شهد شادیها محروم کرد.
* روزنامه گل
مهریه زن کرار، پول مداح پورحیدری*
حسابرسی انجام شده از باشگاه استقلال برای لیگ پانزدهم، حاوی نکات شگفتانگیزی بوده که طی چند روز اخیر فضای رسانهای کشور را به خودش مشغول کرده است. بخشی از عجیبترین حواشی این پرونده به مجموعه روابط مدیران استقلال با کرار جاسم مربوط میشده است. بر این اساس با بازیکن پرحاشیه عراقی که در آن فصل مطلقا به کار استقلال نیامد، قراردادی تقریبا یکونیم میلیارد تومانی بسته شد که تازه مطابق آن بابت هر بازی حضور استاد در ترکیب اصلی، پنج میلیون تومان دستخوش هم به او میپرداختند. اوج شگفتی اما مربوط به جایی است که بررسیها نشان میدهد حتی 75میلیون تومان از مهریه همسر دوم کرار جاسم را هم باشگاه استقلال پرداخته تا شاید دل او به رحم بیاید و چهار تا لگد بهتر به توپ بزند.
حقیقتا که گاهی نفس کشیدن در هوای کثیف این فوتبال چقدر سخت و زجرآور میشود. ماجرای تقبل مهریه همسر دوم کرار جاسم توسط باشگاه استقلال، قطعا از اسناد حقارت فوتبال ایران است که کاش میشد آن را جایی از تاریخ، دور از چشم همه دنیا چال کرد. عجیب اینکه این ماجرا سابقه چند ساله دارد و ظاهرا یک باشگاه ایرانی دیگر را هم در مقطعی درگیر خودش کرده بود! با این وجود آنچه بابتش باید به مدیران استقلال «دست مریزاد» گفت، چیز دیگری است؛ اینکه آنها درست در روزهایی که کابین زن دوم هافبک عراقیشان را میپرداختند، پول قرارداد منصور پورحیدری بیمار را نمیدادند! آن روزها که هیچ، امروز که یک سال و چند ماه از خاموشی ابدی منصورخان میگذرد، هنوز خانوادهاش در به در دنبال وصول مطالبات آن مرحوم هستند و البته هر چه بیشتر تکاپو میکنند، کمتر نتیجه میگیرند. مردی که تمام عمرش در همه سمتها مفت و مجانی برای استقلال کار کرد، خیلی از سالها حتی قرارداد هم نبست و این قرارداد آخر را صرفا با توصیه اطرافیان به خاطر بیماری و کهولت سن امضا کرد، حتی بعد از مرگش هم به حقش نمیرسد، اما مهریه زن ایرانی کرار را میدهند و سندش را هم لای پوشههای باشگاه میگذارند. آیا بر این مصیبت نباید گریست؟
در مورد دو نفر از دو دنیای متفاوت حرف میزنیم؛ یکی بازیکن بیگانهای که هیچ گلی به سر استقلال نزده و در همه این سالها جز آشوب و اغنشاش و دشمنی به ندرت در قاب دیگری دیده شده و دیگری مردی که شاید بتوان او را وفادارترین آدم تاریخ فوتبال ایران دانست؛ یکی که وقتی همه زمین میخریدند، ملک فروخت و پولش را خرج استقلال کرد، یکی که از خیر سرمربیگری تیم ملی گذشت و نیمکت آبی را در آغوش کشید. مربی ایرانی اگر سه ماه در تشتکسازی سرمربیگری کند، دیگر عارش میآید به کمتر از نفر اول بودن رضایت بدهد، منصور پورحیدری اما همه نقشهای دنیا را برای استقلال بازی کرد و حتی کسر شأناش نشد که به عنوان سرمربی تیم قهرمان آسیا، در همان باشگاه مدیرفنی و سرپرست باشد. استثنائا اگر به او گفتند «پدر استقلال»، از آداب و عادات مردهپرستی در ایران نبود؛ چه اینکه شاید بدون پورحیدری، حالا اساسا باشگاهی به این اسم وجود نمیداشت. پس امروز آدمهای ریز و درشت این خانواده، از بازیکنی که میلیارد میلیارد پول میگیرد تا نوجوانی که هر کجای این سرزمین دو ساعت با بازی استقلال سرش گرم و غمش سبک میشود، همه مدیون منصور هستند. در عوض اما مدیران استقلال حتی پول مداح مراسم ترحیم پورحیدری را هم از خانوادهاش میگیرند تا مبادا موقع پرداخت مهریه، شرمنده همسر دوم کرار جاسم شوند. وقتی عاقبت «وفاداری» در ایران این است، چرا حال و روزگارمان نباید چنین غمانگیز و دلخراش باشد؟ اینجا جایی است که اگر نبری و نچاپی، «بیعرضه» صدایت میکنند. حقمان است، تمام آنچه بر سرمان میآید.
* روزنامه گل
شب طوفان پرسپوليس و تحقير معنادار تيم رفيعي*
درست ساعتي پس از آنكه پرسپوليس نفت آبادان را هم برد و ركورد امتيازگيري نيمفصل را در تاريخ ليگ برتر شكست، در جام حذفي قطر اتفاق جالبي رخ داد و تيم الخور در خانه خودش با هشت گل برابر الدحيل در هم كوبيده شد. الخور باشگاهي است كه سروش رفيعي در آن توپ ميزند، هرچند سروش كه در دقيقه سوم بازي قبلي اخراج شده بود، در اين ديدار به ميدان نرفت. شكست هشتگله و مفتضحانه الخور در جام حذفي در حالي رخ ميدهد كه وضعيت اين تيم در ليگ ستارگان قطر هم خوب نيست و آنها فقط دو امتياز از تيم قعرنشين بيشتر دارند.
كسي نميداند اين روزها در دل سروش كه به قول خودش به خاطر «كسب درآمد بيشتر» پرسپوليس را ترك كرد و رفت چه ميگذرد، اما بيگمان از نظر فني و فوتبالي بازنده بزرگ اين جدايي خود او بود. سروش در روزهايي تماشاگر حقارت تيم قطرياش شده كه پرسپوليس همه استانداردهاي فوتبال ايران را زير و رو ميكند. بعد از رفتن رفيعي، محسن مسمان به پست اصلياش برگشته و ظرف يك نيمفصل به اندازه دو سال پاس گل داده است. بشار رسن هم كه به عنوان جانشين رفيعي به پرسپوليس آمد، چنان با نمايشهاي بينقصاش از هواداران دلبري ميكند كه انگار هزار سال است براي تيم توپ ميزند. شايد سروش نداند، اما هر هشت گل آخر پرسپوليس در چهار مسابقه اخير «پاس گل» داشته؛ يعني نه ريباند بوده، نه شوت، نه قطع توپ و نه هيچ چيز ديگري، تمام آنها روي كار تيمي وارد دروازه نفت آبادان، سپيدرود، ذوبآهن و پارس جم شده تا فوتبال فكورانه و ممتاز تيم پروفسور را به رخ بكشد. هشت گل؛ يعني به اندازه همه گلهايي كه تيم سروش در همين يك بازي آخر از الدحيل خورد!
چند روز پيش مصاحبهاي از رفيعي منتشر شد كه او در آن گفته بود: «باخت پرگل پرسپوليس به الهلال خيلي به من بر خورد. دوست داشتم بودم و ميتوانستم به تيم كمك كنم.» البته اغلب هواداران پرسپوليس به اين مصاحبه روي خوش نشان ندادند و براي او نوشتند: «وقتي بايد ميماندي، ول كردي و رفتي.» حالا اما به فاصله چند روز، موقعيت دو طرف دگرگون شده و حالا اين سرخها هستند كه ميتوانند مراتب دلسوزيشان را نسبت به سروش ابراز كنند. تيمي كه امروز با نام الدحيل ياران رفيعي را در هم كوبيده، همان تيمي است كه شش ماه پيش با نام لخويا در ليگ قهرمانان شركت داشت و به دنبال باخت يك بر صفر به پرسپوليس در خاك خودش اوت شد. از قضا آن بازي آخرين حضور سروش در پيراهن پرسپوليس بود. او با كمك دوستانش قهرمان قطر را به زانو در آورد، ايسلندياش را زد و به جاي ماندن در تيمي كه به جمع هشت تاي آسيا رسيده بود، جايي رفت كه از همين تيم هشت گل بخورد و تحقير شود. اين ماجراي ترفيع وارونه رفيعي بود. بين پرسپوليس و سروش، آنكه محتاج دلسوزي است، پرسپوليس نيست!
* همشهري ورزشي
براي جادوگر و تصورش از يك «ظلم تاريخي»*
علي كريمي آنقدر دوستداشتني است كه به سختي ميتوان از او انتقاد كرد؛ با اين وجود جادوگر فوتبال ايران گاهي چارهاي جز اين باقي نميگذارد. آقاي شماره هشت كه همسويياش با مردم عادتي ديرينه و ستودني است، اين روزها به منتقد شماره يك فدراسيون فوتبال تبديل شده. او كه در همه سالهاي بازيگرياش به ندرت تن به مصاحبه ميداد، در اين يك ماه شايد ركورد كل عمرش را در گفتگو با رسانهها شكسته و بيوقفه به مديران فوتبال ايران يورش ميبرد. چهبسا پرگويي اين روزهاي كريمي او را در خطر تبديل شدن به يكي مثل محمد دادگان يا محمد مايليكهن قرار داده و بيم آن ميرود كه جملات آتشين او به زودي در اثر تكرار بيش از حد، تاثير خودشان را از دست بدهند؛ با اين وجود جادوگر هنوز چهرهاي دوستداشتني است كه روي مخاطبانش «نفوذ كلام» دارد. پس او ميگويد و ما هم اغلب قبول ميكنيم؛ جز آنجا كه يك بار ديگر بزرگترين حسرت حرفهاي عمرش را يادآوري ميكند و ميكوشد تا رقم خوردن آن را به آزادگي و روحيه غيرسازشكار خودش ربط بدهد: «من اگر اهل لابي و سياست بودم، با پيراهن پرسپوليس از فوتبال خداحافظي ميكردم.»
انگار اين درد بزرگ براي علي كريمي فراموششدني نيست. او كه مجبور شد در تيمي غير از پرسپوليس فوتبال را كنار بگذارد، هنوز زمين و زمان را در وقوع اين تلخكامي مقصر ميداند، بيآنكه درك كند چنين اتفاقي از اقنضائات فوتبال حرفهاي است و جز در موارد نادر، هيچكجاي دنيا راه گريزي از آن نيست. او دلش ميخواست روز آخر فوتبالش پيراهن شماره هشت پرسپوليس را به دست بگيرد و در حضور يكصد هزار هوادار اين تيم دور افتخار بزند، اما هرگز به اين فكر نكرد كه چرا امثال ژاوي هرناندس و رائول گونزالس نتوانستند همين كار را با پيراهنهاي شماره 6 و 7 بارسا و رئال انجام بدهند؟ داستان فوتبال حرفهاي همين است. يك روز تو را ميخواهند و هستي، يك روز نميخواهندت و نبايد باشي؛ به همين صراحت و به همين بيرحمي. خيلي از پسر بچههاي عشق فوتبال ايتاليايي هنوز هم با شنيدن كلمه «افسانه» ياد الكس دلپيرو ميافتند، اما ستاره دلبر تورينيها هم آخر فوتبالش به سيدني استراليا و دهلي هند رسيد؛ بيآنكه كوچ وفادارانهاش به دسته دوم ايتاليا براي بالا كشيدن دوباره يوونتوس را به رخ كسي بكشد و از ديگران دلگير باشد.
اين واقعيتي است كه علي كريمي هرگز دركش نكرد و شايد هنوز بخش بزرگي از دلخوري جادوگر از علي دايي، بابت مخالفت با بازگشت او به پرسپوليس در آغاز ليگ سيزدهم باشد. سالي كه دايي كريمي را نخواست و آقاي شماره هشت ناچار شد در آخرين فصل بازيگرياش سر از تراكتورسازي در بياورد، بخشي از پايههاي پرسپوليس شكوهمند امروز شكل گرفت. دايي با امثال جلال حسيني و اميد عاليشاه و پيام صادقيان و محسن مسلمان و بعدها مهدي طارمي و احمد نوراللهي راهي را شروع كرد كه امروز پرسپوليس را به اين نقطه دستنيافتني رسانده است. حتي در همان ليگ سيزدهم هم اگر برخي داستانهاي حيرتانگيز مثل آن بازي تاريخي پرسپوليس و سپاهان با قضاوت محسن قهرماني وجود نداشت، شايد تيم دايي ميتوانست به جاي نايبقهرماني، جام قهرماني را در آغوش بكشد. حالا كريمي انصاف بدهد كه جاي او كجاي اين پروژه خالي بود؟ اويي كه بيگمان يكي از بهترين بازيكنان تاريخ فوتبال ايران است، اما در بازگشتش به پرسپوليس هرگز نتوانست روزهاي خوشي را با سرخپوشان پشت سر بگذارد. ليگهاي هشتم، يازدهم و دوازدهم كه كريمي در پرسپوليس بازي كرد، قطعا جزو ناكامترين فصول تاريخ معاصر اين باشگاه است. گرچه او مثل هميشه خالصانه زحمت خودش را كشيد، اما اين ارتش يكنفره براي كاميابي كافي نبود. با يك نفر شايد بتوان دمار از روزگار فدراسيون ناكارآمد درآورد، اما قطعا نميتوان يك تيم فوتبال را به عرش رساند. پس كاش كريمي يك روز بالاخره در خلوت خودش با اين واقعيت كنار بيايد و بيهوده حرفهاي درست و منطقياش را به يك بغض شخصي كاذب نيالايد.
* همشهري ورزشي
شباهت غيرمنتظره صادق زیباکلام و سحر قریشی*
این روزها دو اظهار نظر متفاوت در مورد فوتبال و حواشی آن، حسابی در این حوزه سروصدا به پا کرده است. یک طرف صادق زیبا کلام را داریم که میگوید دلش میخواهد تیم ملی ایران در جامجهانی شکست بخورد و تحقیر شود تا نژادپرستهایی که به دنبال بهرهبرداریهای ناسیونالیستی کورکورانه از موفقیت تیم ایران در روسیه هستند ناکام بمانند و طرف دیگر، سحر قریشی را میبینیم که گفته مخالف حضور زنان در ورزشگاههاست؛ چرا که خودش هر وقت در یک فضای به شدت مردانه قرار میگیرد، «منقلب» میشود! البته اظهارنظر هیچیک از این دو فرد سرشناس تازگی ندارد. زیباکلام همیشه همین حرفها را زده و چهار سال پیش هم به مناسبت جامجهانی برزیل واو به واو همه این صغری و کبریها را کنار هم چیده بود، مصاحبه اینترنتی قریشی هم مربوط به چیزی حدود یک سال پیش است که این روزها به خاطر بازپخش آن از شبکههای ماهوارهای دوباره مورد توجه قرار گرفته. با این وجود تقارن این دو اظهارنظر «ضد موج» در شرایط فعلی، میتواند از یک جهت جالب توجه باشد؛ آنجا که شباهت این دو موضعگیری بار دیگر ثابت میکند سرزمین ما تا چه حد کانون افراط و تفریط است و چطور این عادت زشت دیرپا، همچنان در سراپای وجود بسیاری از مردمان ما شعله میکشد.
حالا اصولا کسی از سحر قریشی انتظار خاصی ندارد و از او حتی در همان حوزه بهاصطلاح تخصصی بازیگری هم توقعی نمیرود، اما صادق زیباکلام به عنوان یک تئوریسین معتدل و خوشنام حتما باید طور دیگری حرف بزند. گیریم که او شعبده فوتبال را به رسمیت نمیشناسد و حتی دیدگاهش در مورد برداشتهای افراطی ناسیونالیستی از مسابقات ملی هم تا حدودی درست است؛ خب چه دلیلی دارد که استاد در این شرایط آرزوی شکست و تحقیر تیم ایران را در سر بپروراند؟ آیا خود این رویکرد، به اندازه تفکر ناسیونالیستهای تندرو زشت و بیمارگونه نیست؟ زیباکلام میتواند به سادگی بگوید: «من پیروزیهای تیم ملی در مسابقات فوتبال را به منزله برتری ایرانیها بر اقوام دیگر قلمداد نمیکنم و به دیگران هم توصیه میکنم چنین ذهنیتی نداشته باشند.» آقای دکتر اما به جای اینکه فقط نظر خودش را بیان کند، لجوجانه خواهان سرشکستگی تیم ملی میشود تا جبهه مقابل به خاک و خون کشیده شود و او هم لذتش را ببرد. همینطور سرکار خانم قریشی میتواند به آسانی بگوید: «من شخصا علاقهای به حضور در ورزشگاه ندارم»، اما به جای این گزاره معقول مدعی میشود به طور کلی با ورود همه زنان به ورزشگاهها مخالف است تا یک داستان جدید شروع شود.
بسیاری از ما انگار بلد نیستیم ساده و متمدنانه صرفا دیدگاهمان را مطرح کنیم و برای دیگران نسخه نپیچیم. مدام در حال سقوط هستیم؛ حالا یا از این طرف بام و یا از آن طرف بام. وقتی نخبهای مثل صادق زیباکلام هم نمیتواند نگاه معتدل داشته باشد و به همین راحتی در دام افراط و تفریط گرفتار میشود، از یک شهروند عادی چه انتظاری میتوان داشت؟ جامعه ما انگار جامعه صفر و صدی است؛ جامعه سیاه و سفید که شاید هرگز در آن رنگ دیگری تعریف نشده. این ماییم، معلق در همه دوقطبیهای خشک و خشن عالم که ظاهرا هیچ حد وسطی هم ندارند، حتی برای استاد علوم سیاسی مملکت که بخش قابل توجهی از مهمترین رسانههای کشور در تسخیر اوست!
* روزنامه گل
وقتی بانوی هنرپیشه نگران کانکس زلزلهزدهها میشود*
بعد از حضور لوییس فیگو در ویژهبرنامه نود مربوط به پخش زنده قرعهکشی جامجهانی، شایعاتی در مورد دستمزد 500میلیون تومانی این بازیکن پیشین تیم ملی پرتغال برای سفر به تهران بر سر زبانها افتاد. گرچه از ابتدا هم روشن بود که چنین پولی را اساسا برنامه نود نمیپردازد و هرچه هزینه شده از ناحیه اسپانسرها بوده، اما به هر حال خیلیها مطابق معمول شروع به خلط مبحث کردند و با ربط دادن این موضوع به زلزله کرمانشاه و ضرورت امدادرسانی به مردم این خطه، شخص عادل فردوسیپور را زیر سوال بردند. این موج کاذب حتی به سرعت برخی از چهرههای شناختهشده جامعه را نیز در بر گرفت و لیلا اوتادی، هنرپیشه زن ایرانی هم به جمع منتقدان پیوست. وقتی عادل در برنامه نود توضیح داد که رقم نیم میلیارد تومان درست نیست و کل پول را هم اسپانسر بخش خصوصی تقبل کرده، شاید انتظار میرفت انتقادهای نامربوط به پایان برسد. با این حال اوتادی دوباره بر مواضعش پافشاری کرده و با تکرار عدد 500میلیون تومان، حتی مدعی شده برای نگهداری سگ لوییس فیگو هنگام حضور وی در برنامه نود هم هزار یورو هزینه شده است!
گفتنیها گفته شده و صورت مساله روشنتر از آن است که نیازی به بازگویی داشته باشد. بخش خصوصی هزینه حضور یکی از بهترین ستارگان تاریخ معاصر فوتبال جهان در تهران را پرداخته تا علاوه بر تولید یک برنامه تلویزیونی به یادماندنی، هم اسم خودش را سر زبانها بیندازد و هم از ناحیه تبلیغات مضاعف پول خوبی به تلویزیون برسد. این شبیه اتفاقی است که تقریبا در همه جای دنیا رخ میدهد و حتی در خود ایران هم تازگی ندارد. همین چند سال پیش بود که لوتار ماتئوس نامدار با شرایطی مشابه به یک برنامه تلویزیونی در شبکه دوم سیما آمد و حتی لپ علی دایی را هم کشید تا پولی را که گرفته حلال کرده باشد! همه چیز این قبیل معادلات روشن است و دشوار بتوان با تناقضسازیهای ناشیانه از سگ و گربه فیگو و چادر زلزلهزدهها، یکی از معدود اتفاقات مثبت تلویزیون ایران طی سالهای اخیر را زیر سوال برد. باز خوب است اینجا مثل گابن نیست؛ جایی که رییسجمهورش شخصا لیونل مسی را به کشور دعوت کرد و بعد خودش در حالی که ستاره آرژانتینی شلوارک پوشیده بود رانندگی او را بر عهده گرفت. وگرنه در این صورت دوستان سلبریتی قرار بود چه چکامههایی بسرایند...!
آنچه این موضوع را جالبتر میکند اما حضور یکی مثل لیلا اوتادی در کادر رهبری منتقدان سفر فیگو به ایران است. این بازیگر معمولی که شاید جمع مخاطبان همه آثار سینماییاش به اندازه بینندههای یک قسمت از برنامه نود هم نباشد، در حالی به دستمزد لوییسفیگو اعتراض میکند که خودش در سال89 به خاطر دریافت مبلغ 75میلیون تومان برای 25روز بازی در فیلم فاخر پیتزا مخلوط(!) حسابی سروصدا به پا کرد. او البته این خبر را تکذیب کرد، اما ما میتوانیم تکذیب او را باور نکنیم، همانطور که خودش تکذیب عادل را باور نمیکند. اوتادی در انتهای انتقادات اخیرش پرسیده اصلا با حضور فیگو در ایران چه اتفاق مثبتی برای مردم ایران رخ داد؟ بنابراین ما هم متقابلا میتوانیم از او بپرسیم اساسا کل کارنامه هنری او چه گلی به سر مردم زده و آثار ممتاز و درجهیکی مثل دردسر بزرگ یا زنها فرشتهاند چه دردی از ملت دوا کرده؟ با این همه پولی که در سینما خرج آثار تجاری کممایه و از جمله خیلی از فیلمهای خانم اوتادی میشود، شاید میشد کل کرمانشاه یا یک استان دیگر را مقاومسازی کرد؛ مشکل اما اینجاست که در ایران هیچکس حواسش به کار خودش نیست و همه دارند لقمههای بقیه را میشمارند.
* همشهری ورزشی
در مورد اين توهم دردناك كه ايران، مركز كل عالم است*
از لطايف قرعهكشي جامجهاني روسيه، يكي هم همين همگروه شدن ايران با پرتغال است؛ جايي كه كارلوس كيروش را شايد در آخرين روز حضورش روي نيمكت تيم ايران در يك آوردگاه بسيار مهم رودرروي تيم ملي كشورش قرار ميدهد. طبعا چنين تقابلي جذابيتها و حساسيتهاي خاص خودش را خواهد داشت، با اين حال بسيار بعيد است كه در حاشيه آن مسابقه در سراسر پرتغال حتي يك نفر هم پيدا شود كه از كيروش بابت اين رويارويي خرده بگيرد و مثلا به او لقب «مزدور» بدهد. شايد هنوز هم باورش سخت باشد، اما اين اتفاقي است كه سال گذشته در حاشيه المپيك ريو براي يك مربي ايراني رخ داد؛ جايي كه رضا مهماندوست به جرم كوچ كردن تيم ملي آذربايجان برابر ايران از سوي برخي از مسوولان فدراسيون تكواندو به چنين عنوان حيرتانگيزي ملقب شد.
اگر اتفاق خاصي رخ ندهد، كارلوس كيروش روز چهارم تيرماه سال آينده در روسيه مقابل پرتغال روي نيمكت تيم ملي ايران خواهد نشست و در آخرين مسابقه مرحله گروهي كه ممكن است حساسيتهاي جدولي زيادي براي هر دو طرف داشته باشد، تيم كشورمان را هدايت خواهد كرد. شايد حتي او در آن بازي هم مثل همه مسابقات اين سالها پرچم كوچك ايران را كه معتقد است برايش شانس ميآورد در دست بگيرد و يا از همان ساعت مچي معروف با بندي متشكل از سه رنگ پرچم كشورمان استفاده كند. با اين همه اما، حتما در پرتغال مردم و مسوولان درك خواهند كرد كه اين رفتار هموطنشان بخشي از اقتضائات ورزش حرفهاي است و گناه و خطايي از او سر نزده. از قضا همين «درك كردن» شايد فرق بعضي از ما با خيلي از مردم دنيا باشد.
واقعيت دردناك اين است كه خيلي از ما ايرانيها خودمان را مركز عالم و نقطه ثقل كل دنيا ميدانيم؛ بنابراين همه چيز را با متر خودمان اندازه ميگيريم و مسايل را از حيث سود و زياني كه به «ما» ميرسانند به خوب و بد تقسيم ميكنيم. مثلا اگر يك ورزشكار ايراني به هر دليلي تابعيت يك كشور ديگر را بگيرد از نظر ما زشتترين كار دنيا را انجام داده، اما همين ما وقتي ليلا رجبي از بلاروس به ايران ميآيد و تابعيتش را عوض ميكند، با همه وجود تحسيناش ميكنيم و در روزي كه يك كارشناس تلويزيوني حرف نامربوطي در موردش ميزند، جانانه پاي او ميايستيم. از نظر برخي از ما هر بازيكن دورگه يا مهاجرزادهاي كه دعوت تيم ملي ايران را قبول نكند، يك خائن بياحساس است و اگر گاهي چنين مسالهاي پيش بيايد (مثلا در مورد آريا جسور) در محكمه غيابي فضاي مجازي به صلابهاش ميكشيم، اما اينكه يكي مثل اميد سينگ دعوت تيم ملي هند را به اميد بازي در تيم ملي ايران رد كند، از نظر ما قشنگترين كار دنياست. سردار آزمون ما كه الان مشهورترين بازيكن تيم ملي است در ميكسزون ورزشگاه آزادي رسما به قطريها ميگويد «بيغيرت» و خيلي از ما قربان قد و بالاي تعصبش ميرويم، اما كافي است فقط يك بازيكن يا حتي رسانه عربي يك كلمه در مورد ما حرف بزند تا خرخرهاش را بجويم و چنان بلوا و آشوبي به پا كنيم كه انگار لحظه آخر دنياست.
خوشبختانه اما بقيه مردم دنيا، اغلب مثل ما فكر نميكنند. پس حتما كارلوس كيروش اوايل تيرماه سال بعد با آرامش كامل ايران را برابر تيم كشورش كوچ خواهد كرد و اگر بتواند امتيازي از اين ديدار بگيرد، مشتهايش را هم گره خواهد كرد، بيآنكه در ليسبون به خونش تشنه شوند و كلهپاچه غيرت و شرفش را بار بگذارند!
* همشهری ورزشی
تلویزیون ایران، کراوات و دایره و تنبک*
يكي از نكات ويژه پوشش زنده مراسم قرعهكشي جامجهاني در تلويزيون ايران، پخش تصاوير متعدد از مردان آشنايي بود كه كراوات بسته بودند؛ از لوييس فيگو كه ميهمان حضوري نود بود و در سراسر طول برنامه با همين شمايل مقابل ديدگان مردم نشست تا كارلوس كيروش و البته علي دايي و مهدي مهدويكيا كه آنها هم با كراوات در قاب خبرنگاران اعزامي سيما به روسيه جا گرفتند و با اين رسانه گفتگو كردند. مساله سانسور كراوات در سيما از آن دست داستانهاي عجيبوغريب همه اين ساليان بوده؛ تا جايي كه به دفعات شنيدهايم حتي به سرشناسترين ميهمانان تلويزيون ايران توصيه شده قبل از فيلمبرداري يا حضور در برنامه زنده كراواتشان را باز كنند. اين از آن دست محدوديتهايي است كه واقعا هيچكس دليل منطقياش را نميفهمد. جالب اينجاست كه در همه اين سالها موازي با اين تحريم خودساخته، تلويزيون ايران مكررا تصاوير مردان خارجي را با كراوات در فيلمها، سريالها و بخشهاي خبري پخش كرده! درست مثل بالاتنه برهنه مردان كه انگار پخش آن در برنامههاي مستند و نمايشي هيچ ايرادي ندارد، اما وقتي يك بازيكن فوتبال از فرط خوشحالي يك لحظه پيراهنش را در ميآورد، آقايان در تلويزيون به ناشيانهترين شكل ممكن اقدام به سانسور فوري تصوير او ميكنند و عيش مخاطب را به هم ميريزند.
در مجموع ماجراي انعطاف تلويزيون در پخش تصوير مردان كرواتزده و البته مداراي اين رسانه با پوشش مجري روس مراسم قرعهكشي ميتواند نشانه مثبتي از يك تغيير تفكر در اين دستگاه باشد. به ويژه كه چيزي حدود يك هفته پيش هم طي يك اتفاق نادر تصوير آلات موسيقي از يك برنامه مفرح در شبكه «شما» روي آنتن رفته است. شايد ما در صداوسيما صدها «نبايد» بحثبرانگيز داشته باشيم كه لازم است بساطشان به تدريج جمع شود، اما خط قرمزهاي فكاهي مثل كراوات و ساز و دهل كه هرگز هم مبناي فلسفي و منطقيشان روشن نبوده، واقعا روي اعصاب هستند. از صميم قلب اميدواريم اين اتفاقها تصادفي و مقطعي نباشد و فراگيرترين رسانه رسمي كشور باز با چهارتا توپ و تشر جماعت هميشه دلواپس سر جاي اولش برنگردد. به نظر ميرسد تلويزيون براي فرار از افول و ادامه بقا بايد خيلي بيش از اينها خودش را به زندگي روزمره مردم نزديك كند و از آن برج عاج خودساخته پايين بيايد. در روزگاري كه بيش از 40ميليون ايراني كاربر تلگرام هستند، ضريب نفوذ ماهواره در بسياري از استانها چيزي حدود 75درصد برآورد ميشود و البته هزاران هنرجوي موسيقي در سراسر كشور مشغول فعاليت هستند، كسي معطل اين نيست كه تصوير كراوات و ساز را از تلويزيون ببيند و به اصطلاح چشم و گوشش باز شود!
* روزنامه گل
اين شوخيها را زودتر تمام كنيد*
سرانجام قرعهكشي مرحله نهايي مسابقات جامجهاني 2018 روسيه برگزار شد و تيم كشورمان در يك گروه بسيار دشوار قرار گرفت. پيش از قرعهكشي نيز گفته ميشد هر گروهي كه دو تيم اسپانيا يا انگلستان از گلدان دوم در آن قرار بگيرند، «گروه مرگ» خواهد بود؛ گروهي كه حالا متاسفانه ميزبان كشورمان است! شايد همه ايران آرزو ميكردند تيم كشورمان مثلا جاي عربستان سعودي باشد و در گروه آسان اول قرار بگيرد اما به هر حال بخت و اقبال روي بدش را به ما نشان داده و چارهاي نداريم جز اينكه خرداد و تير آينده را با مصاف روبهروي اسپانيا و پرتغال پشتسر بگذاريم.
اگر هيجانات اوليه و شوخيهاي تلگرامي فروكش كند، ميتوان به روي ديگر سكه هم نگاه كرد. يادتان باشد ما تيمملي ايران هستيم؛ تيمي كه هيچوقت در يك بازي بزرگ به حريفانش «بد» نباخته و هميشه جلوي اسمهاي معتبر آبروداري كرده است. از اين نمونهها زياد در تاريخ فوتبال كشورمان داريم كه قطعا نزديكترين آن، بازي با آرژانتين در جامجهاني گذشته است. بهياد بياوريد كه پيش از آن مسابقه چطور همه فكر ميكردند مردان كيروش گلباران خواهند شد. در آن برهه آنقدر شوخي مجازي زياد بود كه كارشناسان مملكت هم عنان اختيار از كف دادند و در تلويزيون از باخت سنگين احتمالي سخن گفتند. هنوز فراموش نكردهايم كه وقتي ميكروفن حميد درخشان در برنامه ورزش از نگاه دو روشن بود و او اين مساله را نميدانست، چطور با لحني آميخته به هيجان و شيطنت به ديگر مهمانان برنامه ميگفت: «واي... كي ميخواد مسي و ديماريا و ايگواين رو بگيره» اما بعدها در جامجهاني ديديم كه مردان كيروش همه اين فوقستارهها را مهار كردند و شايد اگر بحث داوري نبود، ما حالا يك برد تاريخي جلوي آلبيسلسته در كارنامهمان داشتيم. يادتان نرود همين تازگيها بود كه روسيه را در كازان حسابي اذيت كرديم و نشان داديم كه هنوز هم جلوي تيمهاي بزرگ، حرفهاي بزرگ داريم.
مخلص كلام اينكه كيروش و مردان جنگجويش را از اين قرعه نترسانيد و ته دلشان را خالي نكنيد. ما قطعا امروز تيم بسيار بهتري نسبت به چهار سال قبل داريم؛ تيمي كه بازيكنان كارآمد بسيار بيشتري دارد و كيروش ميتواند از سيستم چرخشي بين آنها استفاده كند. مطمئن باشيد ما در همين گروه موسوم به «مرگ» چهره ويژهاي خواهيم داشت و باز خيليها از بازي دلاورانه ايران غافلگير خواهند شد. اين شوخيهاي سخيف را كمي زودتر تعطيل كنيد و به قهرمانانتان قوت قلب بدهيد. بازنده تلگرام قرار نيست حتما بازنده ميدان هم باشد. اين حداقل درسي است كه در اين شش از كارلوس كيروش آموختهايم.
* روزنامه گل
مقايسه دو واكنش متفاوت به دو اتفاق مشابه*
بدون تردید اتفاق کلیدی بازی پرسپولیس و پارس جنوبی جم، خراب شدن ضربه پنالتی تیم میزبان توسط محسن فروزان بود. فروزان که با انگیزههای شخصی در پی گلزنی به پرسپولیس بود، در آن شرایط حساس بعد از کسب مجوز از کادرفنی پشت توپ ایستاد و ضربه را از دست داد. به این ترتیب تیمی که میتوانست در خانه به یک پیروزی حیاتی و شش امتیازی دست بیابد، با ابتکار دروازهبان و البته سرمربیاش به استقبال شکست رفت. حالا موقعیت پارس در بالای جدول به خطر افتاده. با احتساب دو بازی جام شهدا، آنچه شنبه در جم رقم خورد چهارمین باخت متوالی پارس جنوبی بود و با این شرایط شاید در ادامه راه کار برای تیم شگفتیساز لیگ هفدهم دشوارتر شود. همه این دومینوی وحشت میتوانست وجود نداشته باشد، شاید اگر بازیکنی دیگر غیر از فروزان پشت توپ میایستاد و آن پنالتی را بدون احساسات كاذب و خصومت شخصی به گل تبديل میکرد.
عجیبترین بخش کل این داستان اما مجموعه واکنشهای مهدی تارتار بود. او که در خلال بازی با درخواست نامتعارف فروزان برای نواختن ضربه موافقت کرد، بعد از مسابقه هم به حمایت تام و تمام از دروازهبان ماجراجوی تیمش پرداخت. تارتار در نشست خبری از پنالتی فروزان دفاع کرد و گفت از این تصمیم پشیمان نیست. سرمربی پارس حتی توضیح داد که در آن لحظات یک بازیکن دیگر را درون دروازه قرار داده بود تا پرسپولیس روی ضدحمله احتمالی گل نزند، هرچند معلوم نیست چنین بازیکنی بدون استفاده از دستهایش چطور میتوانست به پارس کمک کند؟! به هر حال تارتار با داعیه عشق به پرسپولیس، نبرد حیاتی برابر این تیم را به فرصتی برای انتقامجویی دروازهبان استقلالی تیمش تبدیل کرد تا نهایتا خودش بیشترین آسیب ممکن را ببیند. همه چیز اما همین نیست. در این پنالتی سوخته، نشانههای جدیتری وجود دارد که کل ساختار و شخصیت مربیگری تارتار را زیر سوال میبرد.
برگردید به اسفند سال گذشته و روزی که رامین رضاییان و مهدی طارمی پنالتی پرسپولیس برابر سپاهان را به صورت دوضرب و با الگوی «مسی- سوارس» زدند. آن روز صحنه جالبی در ورزشگاه آزادی خلق شد، اما با آنکه ضربه مورد نظر گل شده بود، برانکو ایوانکوویچ در نشست خبری به انتقاد صریح از شاگردانش پرداخت و گفت موافق این کار نبوده است. مربی کروات تاکید کرد ریسک این رفتار بالا بوده و مهمتر از آن اینکه رفتار رضاییان و طارمی نسبتی با «بازی جوانمردانه» نداشته است. او روز بعد در تمرینات هم به هر دو بازیکن تذکر جدی داد و البته در پایان همان جلسه تمرینی با تکرار حرفهای پس از مسابقه، از سپاهانیها دلجويي کرد. حالا این مدل رفتاری را با نوع واکنش تارتار به پنالتی فروزان مقایسه کنید و تازه از یاد نبرید که سرمربی پرسپولیس در جریان تصمیم طارمی و رضاییان نبود و در مقابل عمل انجام شده قرار گرفت، اما تارتار شخصا به فروزان اجازه داد پشت این توپ بایستد. سرمربی جوان پارس جنوبی که این اواخر به شکل عجیبی اسمش به عنوان گزینه بعدی پرسپولیس هم مطرح شده بود، از دل همین مقایسه ساده میتواند به فاصله کهکشانی کاراکتر خودش با یک حرفهای تمامعیار مثل برانکو پی ببرد و بیهوده برای آینده نزدیکش خوابهای آنچنانی نبیند!
*همشهري ورزشي
داستان بيرانوند و جهش طبقاتي كه نفرين بر آن باد*
جامعه سالم و آزاد جامعهاي است كه در آن راه براي «صعود طبقاتي» باز باشد. در چنين فضايي، هيچكس تسليم محض سرنوشت نخواهد بود و مجبور نيست تا آخر عمر همانجايي زندگي كند كه در آن به دنيا آمده. در جوامع متمدن، راه باز است تا آدمها به كمك ابزارهايي همچون تحصيلات، مهارتآموزي و تلاش و پشتكار، طبقه اجتماعي و اقتصادي خودشان را ارتقا ببخشند و رفتهرفته به وضع مطلوبتري دست بيابند. در نقطه مقابل چنين الگوي سالمي اما، الگوي بيمار «جهش طبقاتي» وجود دارد؛ آنچه بيشتر زاده نابهسامانيهاي فرهنگي و اقتصادي است و نمونههايش به وفور در جهان سوم يافت ميشود. كافي است نيمنگاهي به اطراف خودتان بيندازيد و مصداقهايي از اين دست را بيابيد؛ از آنها كه ازدواج اقتصادي كردند و يك شبه راه صدساله رفتند تا آنها كه يك قطعه زمينشان در ناكجاآباد ناگهان ارزش الماس پيدا كرد و سر از آسمان هفتم درآوردند. اين جماعت بدون كار و كتاب، به چشم برهمزدني به آن بالابالاها ميرسند، اما مشكل اينجاست كه در اغلب موارد، آداب و اصول بالانشيني را رعايت نميكنند. البته حق هم دارند؛ چون ياد نگرفتهاند، تمرين نكردهاند.
در جامعه كنوني ما، «فوتبال» يكي از شاهراههاي جهش طبقاتي است. در كشوري كه گاه مداخل يك خانواده چند نفره در طول ماه از يك ميليون تومان تجاوز نميكند، به فوتباليستهاي متوسط سالي يك ميليارد دستخوش ميدهند و خب طبيعي است كه در چنين وضعي يك سر سوزن استعداد، ناگهان سرنوشت يك خاندان را زير و رو ميكند. كافي است چهار تا لگد به نقاط بهتر توپ بزني تا شهره آفاق شوي و سري بين سرها در بياوري. اين توپ گرد مثل منجنيق تو را از دنياي كوچك خودت به يك جهان ديگر پرتاب ميكند؛ از اينجاي شهر به آنجاي شهر، از فقر مطلق به ثروت سرشار، از گمنامي به شهرت و گاهي از ماشين شستن به ماشينبازي، آن هم از نوع لوكساش! سوال مهم اما اين است كه آيا همه آنهايي كه روي اين منجنيق جادويي سوار ميشوند، تحمل تغييرات فضايي شرايط زندگيشان را دارند؟ پاسخ منفي است. ببينيد و بشماريد همه ستارههاي نورس و نوكيسهاي را كه در هيبت خورشيد آمدند، اما عمر درخشششان از چراغ زنبوري هم كوتاهتر بود؛ از آنها كه لاي بوي گند الكل و مواد گم شدند و سر از فراموشخانههاي تاريخ درآوردند تا آنها كه ركورد پروندههاي اغفال و جعل و فريب و كلاهبرداري را شكستند. بله؛ روح بزرگي ميخواهد كه از صفر به صد برسي و دست و پايت را گم نكني و البته كه همهكس اين روح بزرگ را ندارند.
با تفاسير بالا، اينكه عليرضا بيرانوند به هواداران پرسپوليس «هيس» نشان ميدهد و اينكه پيش از او يكي مثل مهدي طارمي اين بدعت نفريني را پايه گذاشت، چندان مايه تعجب نيست. پسري كه تا ديروز در جايي از جغرافياي بيرحم پايتخت گم شده بود و به اذعان خودش جز دستفروشهاي ميدان آزادي به چشم احدالناسي نميآمد، ظرف مدت كوتاهي به ماه مجلس اغنيا تبديل شد و هر كجا رفت براي عكس انداختن با او سر و دست شكستند. بالاخره آدميزاد است، سرش گيج ميرود و اگر آنقدر گنجايش نداشته باشد كه جلوي اين سرگيجه را بگيرد، خيلي زود زمين ميخورد و همه چيز را خراب ميكند. اينجا اروپا نيست كه 99درصد فوتباليستهاي تاپش از روي حساب و كتاب و پلهپله در آكادميهاي باكلاس رشد كرده باشند؛ اينجا فاصله بين بوي وايتكس و دستمال كهنه تا رايحه عطر و عبير فقط يك قدم است و لعنت به وقتي كه بعد از اين يك قدم، قديم را فراموش كني.
* همشهري ورزشي