|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
داستان بيرانوند و جهش طبقاتي كه نفرين بر آن باد*
جامعه سالم و آزاد جامعهاي است كه در آن راه براي «صعود طبقاتي» باز باشد. در چنين فضايي، هيچكس تسليم محض سرنوشت نخواهد بود و مجبور نيست تا آخر عمر همانجايي زندگي كند كه در آن به دنيا آمده. در جوامع متمدن، راه باز است تا آدمها به كمك ابزارهايي همچون تحصيلات، مهارتآموزي و تلاش و پشتكار، طبقه اجتماعي و اقتصادي خودشان را ارتقا ببخشند و رفتهرفته به وضع مطلوبتري دست بيابند. در نقطه مقابل چنين الگوي سالمي اما، الگوي بيمار «جهش طبقاتي» وجود دارد؛ آنچه بيشتر زاده نابهسامانيهاي فرهنگي و اقتصادي است و نمونههايش به وفور در جهان سوم يافت ميشود. كافي است نيمنگاهي به اطراف خودتان بيندازيد و مصداقهايي از اين دست را بيابيد؛ از آنها كه ازدواج اقتصادي كردند و يك شبه راه صدساله رفتند تا آنها كه يك قطعه زمينشان در ناكجاآباد ناگهان ارزش الماس پيدا كرد و سر از آسمان هفتم درآوردند. اين جماعت بدون كار و كتاب، به چشم برهمزدني به آن بالابالاها ميرسند، اما مشكل اينجاست كه در اغلب موارد، آداب و اصول بالانشيني را رعايت نميكنند. البته حق هم دارند؛ چون ياد نگرفتهاند، تمرين نكردهاند.
در جامعه كنوني ما، «فوتبال» يكي از شاهراههاي جهش طبقاتي است. در كشوري كه گاه مداخل يك خانواده چند نفره در طول ماه از يك ميليون تومان تجاوز نميكند، به فوتباليستهاي متوسط سالي يك ميليارد دستخوش ميدهند و خب طبيعي است كه در چنين وضعي يك سر سوزن استعداد، ناگهان سرنوشت يك خاندان را زير و رو ميكند. كافي است چهار تا لگد به نقاط بهتر توپ بزني تا شهره آفاق شوي و سري بين سرها در بياوري. اين توپ گرد مثل منجنيق تو را از دنياي كوچك خودت به يك جهان ديگر پرتاب ميكند؛ از اينجاي شهر به آنجاي شهر، از فقر مطلق به ثروت سرشار، از گمنامي به شهرت و گاهي از ماشين شستن به ماشينبازي، آن هم از نوع لوكساش! سوال مهم اما اين است كه آيا همه آنهايي كه روي اين منجنيق جادويي سوار ميشوند، تحمل تغييرات فضايي شرايط زندگيشان را دارند؟ پاسخ منفي است. ببينيد و بشماريد همه ستارههاي نورس و نوكيسهاي را كه در هيبت خورشيد آمدند، اما عمر درخشششان از چراغ زنبوري هم كوتاهتر بود؛ از آنها كه لاي بوي گند الكل و مواد گم شدند و سر از فراموشخانههاي تاريخ درآوردند تا آنها كه ركورد پروندههاي اغفال و جعل و فريب و كلاهبرداري را شكستند. بله؛ روح بزرگي ميخواهد كه از صفر به صد برسي و دست و پايت را گم نكني و البته كه همهكس اين روح بزرگ را ندارند.
با تفاسير بالا، اينكه عليرضا بيرانوند به هواداران پرسپوليس «هيس» نشان ميدهد و اينكه پيش از او يكي مثل مهدي طارمي اين بدعت نفريني را پايه گذاشت، چندان مايه تعجب نيست. پسري كه تا ديروز در جايي از جغرافياي بيرحم پايتخت گم شده بود و به اذعان خودش جز دستفروشهاي ميدان آزادي به چشم احدالناسي نميآمد، ظرف مدت كوتاهي به ماه مجلس اغنيا تبديل شد و هر كجا رفت براي عكس انداختن با او سر و دست شكستند. بالاخره آدميزاد است، سرش گيج ميرود و اگر آنقدر گنجايش نداشته باشد كه جلوي اين سرگيجه را بگيرد، خيلي زود زمين ميخورد و همه چيز را خراب ميكند. اينجا اروپا نيست كه 99درصد فوتباليستهاي تاپش از روي حساب و كتاب و پلهپله در آكادميهاي باكلاس رشد كرده باشند؛ اينجا فاصله بين بوي وايتكس و دستمال كهنه تا رايحه عطر و عبير فقط يك قدم است و لعنت به وقتي كه بعد از اين يك قدم، قديم را فراموش كني.
* همشهري ورزشي