|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
براي جادوگر و تصورش از يك «ظلم تاريخي»*
علي كريمي آنقدر دوستداشتني است كه به سختي ميتوان از او انتقاد كرد؛ با اين وجود جادوگر فوتبال ايران گاهي چارهاي جز اين باقي نميگذارد. آقاي شماره هشت كه همسويياش با مردم عادتي ديرينه و ستودني است، اين روزها به منتقد شماره يك فدراسيون فوتبال تبديل شده. او كه در همه سالهاي بازيگرياش به ندرت تن به مصاحبه ميداد، در اين يك ماه شايد ركورد كل عمرش را در گفتگو با رسانهها شكسته و بيوقفه به مديران فوتبال ايران يورش ميبرد. چهبسا پرگويي اين روزهاي كريمي او را در خطر تبديل شدن به يكي مثل محمد دادگان يا محمد مايليكهن قرار داده و بيم آن ميرود كه جملات آتشين او به زودي در اثر تكرار بيش از حد، تاثير خودشان را از دست بدهند؛ با اين وجود جادوگر هنوز چهرهاي دوستداشتني است كه روي مخاطبانش «نفوذ كلام» دارد. پس او ميگويد و ما هم اغلب قبول ميكنيم؛ جز آنجا كه يك بار ديگر بزرگترين حسرت حرفهاي عمرش را يادآوري ميكند و ميكوشد تا رقم خوردن آن را به آزادگي و روحيه غيرسازشكار خودش ربط بدهد: «من اگر اهل لابي و سياست بودم، با پيراهن پرسپوليس از فوتبال خداحافظي ميكردم.»
انگار اين درد بزرگ براي علي كريمي فراموششدني نيست. او كه مجبور شد در تيمي غير از پرسپوليس فوتبال را كنار بگذارد، هنوز زمين و زمان را در وقوع اين تلخكامي مقصر ميداند، بيآنكه درك كند چنين اتفاقي از اقنضائات فوتبال حرفهاي است و جز در موارد نادر، هيچكجاي دنيا راه گريزي از آن نيست. او دلش ميخواست روز آخر فوتبالش پيراهن شماره هشت پرسپوليس را به دست بگيرد و در حضور يكصد هزار هوادار اين تيم دور افتخار بزند، اما هرگز به اين فكر نكرد كه چرا امثال ژاوي هرناندس و رائول گونزالس نتوانستند همين كار را با پيراهنهاي شماره 6 و 7 بارسا و رئال انجام بدهند؟ داستان فوتبال حرفهاي همين است. يك روز تو را ميخواهند و هستي، يك روز نميخواهندت و نبايد باشي؛ به همين صراحت و به همين بيرحمي. خيلي از پسر بچههاي عشق فوتبال ايتاليايي هنوز هم با شنيدن كلمه «افسانه» ياد الكس دلپيرو ميافتند، اما ستاره دلبر تورينيها هم آخر فوتبالش به سيدني استراليا و دهلي هند رسيد؛ بيآنكه كوچ وفادارانهاش به دسته دوم ايتاليا براي بالا كشيدن دوباره يوونتوس را به رخ كسي بكشد و از ديگران دلگير باشد.
اين واقعيتي است كه علي كريمي هرگز دركش نكرد و شايد هنوز بخش بزرگي از دلخوري جادوگر از علي دايي، بابت مخالفت با بازگشت او به پرسپوليس در آغاز ليگ سيزدهم باشد. سالي كه دايي كريمي را نخواست و آقاي شماره هشت ناچار شد در آخرين فصل بازيگرياش سر از تراكتورسازي در بياورد، بخشي از پايههاي پرسپوليس شكوهمند امروز شكل گرفت. دايي با امثال جلال حسيني و اميد عاليشاه و پيام صادقيان و محسن مسلمان و بعدها مهدي طارمي و احمد نوراللهي راهي را شروع كرد كه امروز پرسپوليس را به اين نقطه دستنيافتني رسانده است. حتي در همان ليگ سيزدهم هم اگر برخي داستانهاي حيرتانگيز مثل آن بازي تاريخي پرسپوليس و سپاهان با قضاوت محسن قهرماني وجود نداشت، شايد تيم دايي ميتوانست به جاي نايبقهرماني، جام قهرماني را در آغوش بكشد. حالا كريمي انصاف بدهد كه جاي او كجاي اين پروژه خالي بود؟ اويي كه بيگمان يكي از بهترين بازيكنان تاريخ فوتبال ايران است، اما در بازگشتش به پرسپوليس هرگز نتوانست روزهاي خوشي را با سرخپوشان پشت سر بگذارد. ليگهاي هشتم، يازدهم و دوازدهم كه كريمي در پرسپوليس بازي كرد، قطعا جزو ناكامترين فصول تاريخ معاصر اين باشگاه است. گرچه او مثل هميشه خالصانه زحمت خودش را كشيد، اما اين ارتش يكنفره براي كاميابي كافي نبود. با يك نفر شايد بتوان دمار از روزگار فدراسيون ناكارآمد درآورد، اما قطعا نميتوان يك تيم فوتبال را به عرش رساند. پس كاش كريمي يك روز بالاخره در خلوت خودش با اين واقعيت كنار بيايد و بيهوده حرفهاي درست و منطقياش را به يك بغض شخصي كاذب نيالايد.
* همشهري ورزشي