اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

دوشنبه شبی ناجوانمردتر از غروب جمعه...

1- «مسلما هر کسی که فوتبال می فهمد، به گزینه یک رای می دهد.» این صدای علی دایی است، با همان لحن «حق به جانب» همیشگی، با همان موضع طلبکارانه دیرین و با همان تکرر استفاده از قیدهای تحکم آمیز و «قطعیت بخش» که بیش از هر چیز دیگری می تواند عمق خودخواهی و مطلق گرایی صاحبش را به رخ بکشد. این صدای علی دایی است، در پربیننده ترین برنامه سیمای دولتی کشور که او در آن دوباره مردم را با خط کش جادویی خودش به دو دسته فوتبال فهم ها و فوتبال نفهم ها تقسیم می کند و با اصالت دادن به عقیده دو میلیون بیننده ای که موضع او را تایید کرده اند، یک میلیون نفر مخالف را به نفهمیدن پدیده ای که دوستش دارند، دنبالش می کنند و تا نیمه های شب به خاطرش بیدار می مانند و پیامک می زنند متهم می کند. بله، این صدای علی دایی است؛ مردی که همه چیز را می داند، مردی که هرگز اشتباه نمی کند و مردی که همیشه و تحت هر شرایطی حق با اوست. چقدر جماعت خوش اقبال و سعادتمندی هستیم ما که در عصر چنین دانای کل بزگی زندگی می کنیم و هر از گاهی می توانیم شنوای بیانات حکیمانه اش باشیم و حتی بدانیم از نظر او، در گروه فهیم ها جای می گیریم یا جزو آنانی هستیم که هیچ نمی فهمند!

2- غروب آدینه گذشت آقای دایی و هنوز بحث ها در مورد جوانمردانه بودن یا نبودن رفتار بازیکنان تان در لحظات پایانی مسابقه با استیل آذین ادامه دارد. احساس می کنیم «گفتنی ها» در این مورد گفته شده و شاید این فقط «شنیدنی ها» باشند که در بن بست گوش های سنگین و ناشنوا گرفتار شده اند و راه به جایی ندارند! فارغ از آن حوادث تلخ، حالا اما سوال ما از شما این است که آیا رفتار سپیده دم سه شنبه تان «فیرپلی» بود؟ شما که به همه آداب و رسوم بازی منصفانه اشراف دارید، شما که اقای گل فوتبال جهانید و شما که هیچ چیز نیست که ندانید، لطفا جواب بدهبد که آیا در مکالمات طولانی مدت تان روی آنتن پخش زنده تلویزیون سراسری این مملکت، به قواعد جوانمردی و روشن اندیشی وفادار ماندید، یا همچنان حرف، حرف خودتان بود و کسی یارای ایستادن در مقابل ایده و نظر شما را نداشت؟ کاش همانطور که کمیته داوران فیفا وجود دارد که از آن کسب تکلیف کنید، کمیته جهانی انسانیت و معرفت، کمیته بین المللی ادب و متانت و کمیته آموزش رفتار موقر و محترمانه به اسطوره ها هم وجود داشت و کاش شما مثل فیفا، در این کمیته ها هم آشنا داشتید تا تماس بگیرید و یادتان بیندازند که در دنیای متمدن امروز، مدتهاست کسی دیگران را به خاطر تفاوت دیدگاه شان به «نفهمیدن» مبتلا نمی داند!

3- از صمیم قلب خوشحالیم که فوتبال شما را نمی فهمیم جناب دایی؛ فوتبال شما را که در آن «دو امتیاز بیشتر» آنقدر ارزش دارد که به خاطرش لگد به جنازه پهلوانی بزنی، رودرروی یک تازه جوان بیست و چند ساله قرار بگیری، مشتی بازیکن را به بی غیرتی و جماعتی میلیونی را به نافهمی متهم کنی، فوتبال شما را که لابد آنقدر می ارزد که به خاطر بقای بیشتر در آن، به جنگ خیابانی بوقچی ها بروی و تهدیدشان کنی که «20 تا اتوبوس آدم می آورم، اینها را بزنند»، فوتبال شما را که در آن رفیقی مثل کریم باقری بی حرمت می شود و رفیقی دیگر مثل مهدی مهدوی کیا بی تعصب لقب می گیرد، فوتبال شما را که در آن حق دارید به کارشناس داوری انگ جانبداری بزنید، آرایش موهای گلر حریف را نشانه بی اخلاقی اش بدانید و خبرنگار منتقد را «گالیور» بخوانید و فوتبال شما را که در آن به وقت حاجت، خودتان هم مربی هستید، هم کارشناسید، هم داورید، هم پزشکید، هم ای اف سی و هم فیفا! بگذارید این افتخار نفهمیدن فوتبال شما تا ابد مشمول حال ما بماند و در این دنیای متفاوت، حداقل از رویاهای مان لذت ببریم.

4- می دانیم گناهی نابخشودنی است، اما ما دوست داریم فوتبال دیگری را ببینیم، بیاموزیم و بکوشیم تا آن را بفهمیم؛ فوتبالی که در آن اسطوره ها تکیه گاه جامعه هستند، بی ادعا در راه اعتلایش سربازی می کنند و حاضرند هر کجا لازم شد از اعتبارشان برایش خرج کنند. شگفتا که این درست نقطه مقابل فوتبال سرزمینی است که در آن، برخی از اساطیرش همه ارزش های جامعه را فدای این می کنند که تیم شان به جای پله پنجم، رتبه چهارم جدول لیگ را به دست بیاورد و در این مسیر، از هتک هیچ حرمتی فروگذار نیستند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:6  توسط رسول بهروش  | 

رونمايي از فوتبال فارسي جلوي چشم‌هاي پرتغالي...

1) اتفاقات بحث‌برانگيز ديدار پرسپوليس و استيل‌آذين، از جنبه‌هاي مختلفي قابل بررسي است، اما شگفت‌انگيزترين و در عين حال شايد مهم‌ترين وجه ماجرا كه تا حدود زيادي مغفول باقي مانده، به رخ دادن همه آن حوادث غيرمترقبه و دردناك، درست پيش چشمان كارلوس كرش مربوط مي‌شود. به نظر مي‌رسد ماه عسل سرمربي سرشناس پرتغالي با فوتبال ايران خيلي زودتر از آنچه گمان مي‌رفت به پايان رسيده و وی حالا اندكي بعد از آنكه چلوكباب‌هايش را خورده و گشت و گذارهايش در بازار سنتي تهران را به پايان رسانده، با لايه‌هايي حقيقي و باورنكردني از فوتبال كشورمان روبه‌رو مي‌شود كه مي‌تواند مختصات جديدي از شغل پردردسري را كه او پذيرفته برايش آشكار كند. روز عالي به خير سينيور!

2) كارلوس كرش تنها اندكي پس از حضور در تهران، در پاسخ به سوالي كه ميزان آشنايي او با فوتبال كشورمان را مورد پرسش قرار داده بود، به وضوح از «علي دايي» نام برد و چنانكه پيش‌بيني مي‌شد، آقاي گل جهان را به عنوان شناسنامه فوتبال ما و آنچه او قبلا از ايران مي‌دانسته، معرفي كرد. حالا اما چه حادثه طعنه‌آميزي است كه استارت همه بدكرداري‌هاي آدينه تلخ آزادي را، درست همان كسي پيش ديدگان كرش مي‌زند كه قرار بود عزت و آبروي ما جلوي اين مرد غريبه باشد! دستور پرخاشگرانه علي دايي براي عدم رعايت بازي جوانمردانه- آنچه در زيستگاه كرش، عرفي معتبرتر و محكم‌تر از «قانون» تلقي مي‌شود- و سپس رفتار دور از شأن او در كنار زمين، حتما لحظات شوكه‌كننده‌اي را براي سرمربي جديد تيم ملي به وجود ‌آورده كه با درگيري‌هاي پاياني مسابقه ادامه پيدا كرده و قطعا با صدور  آرا و احكام انضباطي وارد فاز تازه‌تري مي‌شود. هنوز براي «حيرت كردن» خيلي زود است كرش جان؛ همچنان ناديده‌هاي ديدني متعددي باقي مانده كه دير يا زود پيش چشمانت رونمايي خواهد شد!

3) اينجا ايران است آقاي كرش؛ سرزميني كه قرار مي‌گذارند در آن شما را به تبريز ببرند تا يكي از پرتماشاگرترين و حساس‌ترين مسابقات فصل را تماشا كنيد، اما معلوم نمي‌شود در دقيقه 90، تكل نامريي كدام توجيه و تفسيري پاي شما را مصدوم مي‌كند تا به بهانه باور نكردني «آسيب‌ديدگي»، حضورتان در استاديوم يادگار قدغن شود. اينجا ايران است رفيق؛ سرزميني كه در آن، رييس كميته انضباطي از كنار خانه خدا، رفتار بازيكنان ليگ حرفه‌اي را به «جنگ‌هاي قبيله‌اي» تشبيه مي‌كند و از همان چند لحظه درگیری، 195 میلیون تومان پول برای فدراسیون در می آورد تا شاید قسط اول قرارداد شما هم راحت تر جور شود. اينجا ايران است مستر؛ سرزميني كه در آن «قهرمان ملي» كشور به جاي آنكه آبي روي آتش باشد و استانداردهاي اخلاقي و حرفه‌اي جامعه را گامي به پيش ببرد، خودش يك پارچه آتش زير خاكستر است كه به هر بهانه‌اي دامن مي‌گيرد، مي‌سوزد و مي‌سوزاند. اينجا ايران است سينيور؛ سرزميني كه در آن مالك تنها تيم خصوصي ليگ برتر، ناگهان تصميم مي‌گيرد تيمش را منحل كند و از ادامه رقابت‌ها كنار بكشد. راستي آخرين باري كه شنيدي در فوتبال به اصطلاح «حرفه‌اي» يك كشور، يك تيم وسط كار كنار بكشد و از ادامه مسابقات انصراف بدهد كي بوده؟ چند دهه قبل؟ كجاي اين كره خاكي؟!‌

4) حالا و با از ميان رفتن زرق و برق‌ها و ظاهرسازي‌هاي اوليه، كارلوس كرش زودتر از قبل درخواهد يافت چه كار دشوار و پيش‌بيني ناپذيري در فوتبال ايران دارد. اين تازه در شرايطي است كه هنوز بذله‌گويي‌هاي شگفت‌آور كفاشيان شروع نشده و هنوز اكبر ميثاقيان در تيم جديدش نيازي به «شوك دادن» به بازيكنان احساس نكرده و هنوز خبري از آن بيانيه‌هاي مشهور حاجي مايلي نيست و هنوز چند هفته‌اي تا اكران تازه‌ترين نمايش كمدي موزيكال «جشن قهرماني» باقي مانده و هنوز تراژدي بازي‌هاي نيمه تمام و آشوب‌ها و بهتان‌هاي مخصوص آخر فصل تكرار نشده است. اينجا ايران است كرش خان؛ يعني دقيقا همان كشوري كه شما با آن قرارداد امضا كرده‌ايد. مبارك باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:16  توسط رسول بهروش  | 

به تنوع نگاه ها نسبت به اتفاقات بازي ديروز احترام مي ذارم و معتقدم همين تكثر ديدگاه ها و تضارب آراست كه باعث رشد و بالندگي جامعه مي شه. با اين حال شخصا با تمام وجود از حركت دقايق آخر پرسپوليسي ها منزجر شدم و معتقدم تاييد اين اتفاق، رواج فرهنگ خشونت محور «زشتي در برابر زشتي» به حساب مياد كه در نهايت تمام جامعه رو مملو از سياهي و ناراستي مي كنه.

1- «جوانمردانه بود، یا نبود؟» تلاش در راه یافتن بهترین پاسخ برای این سوال در حالی به بحث روز فوتبال ایران تبدیل شده است که حالا غروب جمعه ای که گذشت، بخشی مهم از کارنامه ورزشی و حتی شخصی علی دایی را تشکیل می دهد؛ بخشی که هرگز نمی توان نادیده اش گرفت. این یکی دیگر نه ماجرای قرارداد با فدراسیون فوتبال است که تفسیر تخصصی حقوقی داشته باشد و نه به روابط دایی با بازیکنانش مربوط می شود که درک معنای حقیقی آن، بیرون از چارچوب رختکن پرسپولیس امکانپذیر نباشد. اتفاقات دقایق واپسین داربی پرسپولیس و استیل آذین، زبانی کاملا «فوتبالی» داشت که همه ایرانیان دنیا آن را دیدند و پیامش را شنیدند. دروازه بان جوان استیل آذین –احتمالا به منظور اتلاف وقت و نفس گرفتن تیم ده نفره اش- توپ را به اوت زد و روی زمین افتاد، اما وقتی برخاست، ناباورانه علی دایی را دید که به بازیکنانش فرمان ریختن همان توپ روی دروازه حریف را می دهد و شگفتا که بعد از سال ها پرتاب اوت های بی حاصل توسط سپهر حیدری، دقیقا پرتاب همین توپ توسط او، منجر به بحث برانگیزترین گل سال می شود؛ گلی که آن همه کتک کاری، شکسته شدن حرمت ها و در نهایت انحلال باشگاه استیل آذین را درپی آورد.

2- سرمربی پرسپولیس معتقد است در ایران تعریف مناسبی از «بازی جوانمردانه» وجود ندارد و کاری که شاگردانش به دستور مستقیم او انجام داده اند، نقض فیرپلی محسوب نمی شود. چیز عجیبی نیست؛ اصولا علی دایی از هر پدیده ای تعریف خاص و منحصر به فرد خودش را دارد. او پیش تر مفاهیمی مثل بازی زیبا، رفتار حرفه ای، تیم بستن و نتایج خوب را هم طوری برای مان تعریف کرده بود که با آموخته ها و باورهای قبلی مان کاملا مغایرت داشت. با این حال بدبختی بزرگ این است که تفسیر اخیر او از بازی جوانمردانه، تقریبا در هیچ کجای جهان به رسمیت شناخته نمی شود و بیش از حد در انحصار شخص آقای دایی است! ما که اروپا رفته نیستیم، اما کاش سرمربی محترم پرسپولیس با آن همه سابقه لژیونر بودنش، دست کم چند نمونه از رفتار مشابه بازیکنانش برابر استیل آذین را در سایر کشورهای جهان به ما نشان بدهد تا خیال مان راحت شود که شهریار «همیشه بی تقصیر» ما، اینجا را هم اشتباه نکرده است! مگر در بقیه مسابقات فوتبال در سراسر جهان، همه توپ ها به خاطر آسیب دیدگی واقعی بازیکنان به بیرون زده می شود؟ خیلی از این موارد، محصول اراده یک تیم برای اتلاف وقت یا ایجاد اخلال در روند حملات تیم مقابل است، اما تقریبا همه رقبا با علم به این موضوع، دوباره توپ را در اختیار تیم حریف قرار می دهند. چرا؟ دقیقا به این دلیل که دوست ندارند رفتار غیرمنصفانه رقیب را با عملی ناجوانمردانه تر جبران کنند. با این حال دایی برای سه امتیازی که بعید است در این فصل خیلی به درد تیمش بخورد، حاضر شد با «توپ حریف» بازی کند و حیرت انگیز است که حالا اسم این کار را گذاشته «درس عبرت» برای تیم هایی که وقت تلف می کنند. ای کاش این درس، به غیر از شما معلم دیگری هم در جهان داشت شهریار!

3-  علی دایی در دوران بازیگری اش یک «توپ دزد» حرفه ای بود؛ درست مثل آن شب تاریخی که با ذکاوتش توپ مارسل دسایی را گرفت و با گلی که به چلسی زد، مایه افتخار و مباهات همه ایرانی ها را فراهم کرد. اینجا اما، شهریار نباید خیلی منتظر تعریف و تمجید و ستایش باشد. توپی که او جلوی استیل آذین دزدید، بوی بی اخلاقی و ناجوانمردی می داد. به فرض که دروازه بان بیست و چند ساله حریف فقط یک بار در 90 دقیقه و تنها برای چند لحظه دچار اشتباه شد و خواست وقت را بکشد، آیا علی دایی که فقط بیست و چند سال تجربه حضور در فوتبال حرفه ای را دارد، باید اشتباهی بزرگ تر و نابخشودنی تر از خطای وی مرتکب شود و اشک او را دربیاورد؟ راستی نوادگان پوریای ولی را چه شده است که حالا مرام ماکیاولی را لحظه ای رها نمی کنند و از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف سود می برند؟

4- آن توپ مال تو نبود آقای دایی، درست مثل حرفه مربیگری که هر روز بیشتر از دیروز ثابت می کنی مال تو نیست. هر چقدر «دایی بازیکن»، کاراکتری احترام برانگیز داشت که باعث می شد دشمنانش هم راهی به جز ستودنش نداشته باشند، انگار «دایی مربی» ذره ای از آن شخصیت بهره نمی برد. یک روز درگیری با شیث رضایی، یک روز گلاویز شدن با بوقچی تیم، یک روز دعوا با بازیکن جوان پاس همدان و حالا مشاجره با دروازه بان گریان تیم سقوط کرده استیل آذین، به خاطر توپی که 90 دقیقه در اختیار تیم او بود، اما با آن راه به جایی نبرد تا این بار به خاطر تصاحبش محتاج زیر پا گذاشتن قواعد بازی جوانمردانه شود! نه آقای دایی؛ اگر به خاطر رقم زدن آن فاجعه با تیم ملی نمی روی، اگر به خاطر 10 باخت پرسپولیس نمی روی، اگر به خاطر بازی های کسل کننده و نامنظم تیم هایت نمی روی، حداقل به خاطر عصر سیاه جمعه برو تا هر روز بر تعداد آدم هایی که خط قرمز روی خاطره ای به اسم «علی دایی» می کشند افزوده نشود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:11  توسط رسول بهروش  | 

هوادار واقعی، باید سیاه را سفید ببیند؟

1– در چارچوب مسابقات هفته 29 لیگ برتر، پرسپولیس تهران موفق شد در روزی به یادماندنی با سه گل ذوب آهن قدرتمند را در خانه اش شکست بدهد و پس از مدتها، از میلیون ها هوادارش در سراسر کشور دلجویی کند. این موفقیت قابل توجه، حتی برخی از پرسپولیسی های متعصب تر را چنان در شور و شعف فروبرد که آنها حاضر شدند در نظرسنجی برنامه نود به قهرمانی پرسپولیس رای بدهند و به این ترتیب دست کم میزان وفاداری شان به این تیم را به نمایش بگذارند. وجه حیرت انگیز این قصه اما، از زمانی آغاز می شود که مربیان و بازیکنان پرسپولیس نیز همپای تیفوسی ها و دوآتشه ها، اسیر احساسات ناشی از این پیروزی می شوند و دست به اظهار نظرهای آنچنانی می زنند. علی دایی قول تضمینی فتح یک جام را به پرسپولیسی ها می دهد و تعداد زیادی از بازیکنان این تیم نیز به شکل های گوناگون برای هوادارانی که پیش تر در نظرسنجی های مختلف به شکست سرخپوشان رای داده بودند، خط و نشان می کشند. این جو غلو شده و عجیب را که می بینیم، برای لحظاتی فراموش می کنیم این همه واکنش گل درشت و باورنکردنی، در اثر پیروزی پرافتخارترین تیم این مملکت -«پرسپولیس» پرآوازه- برابر رقیب لیگی اش به وجود آمده است. دوستان گاهی چنان عکس العمل نشان می دهند که گویی یک تیم لیگ یکی موفق به برتری بر نایب قهرمان آسیا شده است؛ گرچه حتی وقتی تیمی گمنام مثل شهرداری یاسوج در همین فصل توانست ذوب آهن را در خانه اش شکست بدهد و از جام حذفی بیرون بیندازد، باز هم شاهد برخی از این عکس العمل های مبالغه آمیزی که امروز از پرسپولیسی ها می بینیم، نبودیم. دوستان کمی خویشتن دارتر باشید لطفا!

2- محمد نوری و برخی دیگر از بازیکنان و حتی اعضای کادر فنی پرسپولیس، پیروزی اساطیری و تاریخی(!) این تیم بر ذوب آهن را به آن چهار درصدی تقدیم کرده اند که در نظرسنجی سایت باشگاه، رای به شکست قرمزها نداده بودند و به زعم این آقایان، «هواداران واقعی» پرسپولیس محسوب می شوند. به این ترتیب درمی یابیم «هوادار واقعی» از دیدگاه این دوستان کسی است که ماست سفید را ببیند، اما از جان و دل به سیاهی آن رای بدهد! شگفت انگیز است، اما رفقا گمان می برند آنان که به رغم میل باطنی شان رای به شکست تیم محبوب شان داده اند، خیانتکارانی جفاپیشه هستند که استحقاق هدیه گرفتن سه امتیاز میدان اصفهان را ندارند. این چه نگرشی است که حالا و اندکی پس از یک پیروزی لیگی بر برخی از اعضای باشگاه پرسپولیس حاکم شده؟ آیا بهتر نیست این اساتید به جای بستن بهتان بی تعصبی به برخی از هواداران تیم شان و یا حتی زیر سوال بردن اصالت و صداقت نظرسنجی صورت گرفته، کمی به این بیندیشند که چگونه با عملکرد غیر قابل دفاع شان بذر یاس و ناامیدی را در اردوگاه میلیونی طرفداران شان پاشیدند؟ آیا حقیقتا اینقدر دشوار است پذیرفتن پیشگویی عمومی در مورد شکستی دیگر، از طرف مردانی که در طول کمتر از یک فصل فوتبالی، تا به حال 10 بار طعم تلخ باخت را چشیده اند و آن را به دیگران نیز چشانده اند؟ راستی راز این همه «طلبکاری» اعضای تیمی که قرار بود قهرمان شود، اما از میانه های فصل از کورس فتح جام بیرون انداخته شد چیست و چطور آنها خودشان را از زمین و زمان بستانکار می دانند؟!

3- امتیاز استفاده از اندیشه و تفکر، یا حتی شیفتگی و تعصب در انحصار هیچکس نیست. بازیکنان و مربیان پرسپولیس که این روزها بی محابا هواداران شان را به بی وفایی متهم می کنند، باید بدانند بسیاری از آنها از این لحاظ در مکتب همین مردم باید شاگردی کنند. همین هوادران بی ادعا هستند که بدون هیچ چشمداشتی همیشه پشت تیم شان می ایستند و به خاطرش «زجر» می کشند. برای آنها مفاهیم پرزرق و برقی مثل چک باشگاه، پیش پرداخت، حقوق میلیونی ماهیانه، پاداش، شهرت، مصاحبه و عکس روی جلد اساسا موضوعیت ندارد. آنها فقط هستند، تا قیمت عشق و علاقه شان را بپردازند؛ عشقی که البته خیلی وقت ها بیش از حد تحمل «یکطرفه» به نظر می رسد. با تمام اینها اما، اگر عده ای از این هواداران حاضر می شوند شکست تیم شان را پیش بینی کنند و اندوهی مضاعف ببرند، حتما نقصانی در پرسپولیس شان دیده اند که از طریق هرچه قطورتر کردن استوانه شکست در این نظرخواهی، سودای اعتراض بابت آن را به مسوولان باشگاه در سر می پرورانند. حکایت منفی دادن سرخدوست ها به سرخپوش ها، بی کم و کاست حکایت لیلی است که از سر میل و علاقه اش به مجنون کاسه او را شکست. پرسپولیسی ها اگر هنوز تا پای جان تیم شان را دوست نداشتند، رنج همین اعلام نظر انتحاری و از سر عصیان را هم به خودشان هموار نمی کردند و خیلی شیک و بی تفاوت از کنار آنچه در باشگاه می گذرد می گذشتند.

4- هنوز خیلی بدهکارید رفقا، خیلی بیشتر از خیلی. خیال نکنید با همین سه امتیاز ناقابل، صورتحساب سنگین تان را پرداخته اید و دیگر دینی به آن 96 درصد شاکی یا حتی همان چهار درصد راضی ندارید. بیهوده غره شدن و جشن گرفتن برای بردی که محض رضای خدا هنوز به اندازه یک پله هم جای تان را در جدول بالاتر نبرده، چندان عاقلانه نیست. شما بدهکارید؛ حداقل به اندازه باخت در دو داربی پشت سر هم، به اندازه پنج شکست تحقیرآمیز متوالی، به اندازه در خانه چهار گل خوردن از یک مربی تازه کار و به اندازه درد گلوی پرسپولیسی ها، وقتی مهاجم الاتحاد داشت با شیوه معروف «خلاص» عربها، شادی گل سوم تیمش را جشن می گرفت. قبول کنید هنوز برای طعنه زدن و شاخ و شانه کشیدن زود است، خیلی زود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:13  توسط رسول بهروش  | 

افتخاري که باعث خوشحالي نيست...

1- گزارش شده است که مراسم اهداي جايزه محبوب ترين بازيکن سال جهان، اواخر ارديبهشت ماه سال جاري در اسپانيا برگزار مي شود و ظاهراً فرهاد مجيدي که چندي پيش در يک نظرسنجي اينترنتي و در رقابتي تنگاتنگ با کريم باقري(!) اين عنوان را به دست آورد، جايزه اش را از دست مسؤولان کميته آمار و ارقام جهاني فوتبال دريافت خواهد کرد. خب اين خبري است که حتي مي تواند در وجود خود مجيدي هم احساسات ضد و نقيضي را به وجود بیاورد؛ از يک سو دريافت يک نشان بين المللي با رده بندي جهاني باعث غرور و شادماني است و از سوي ديگر، برگزيده شدن يکي مثل مجيدي با عنوان کذايي «محبوب ترين بازيکن دنيا»، بيشتر به يک طنز مهيج شباهت دارد که حتي مي تواند سوژه فانتزي مناسبي براي ژورناليست هاي غربي و مخاطبان شان باشد! اگر لازم است براي اين اتفاق به کاپيتان موفق و آماده استقلال تبريک بگوييم، خب حتماً اين کار را مي کنيم، اما تنها از اين جهت که او در کشورمان چنين هواخواهان پيگير و متعصبي دارد. در غير اين صورت يقيناً خود مجيدي هم اعتراف مي کند که اگر قرار باشد چنين رنکينگي از محبوب ترين بازيکنان جهان به صورت واقعي و بدون «سؤ استفاده از رايانه» شکل بگيرد، نام او - که حتي براي درصد قابل توجهي از مردمان آسيا نيز ناشناخته است- بين صد نفر اول هم به چشم نخواهد خورد!

2- اين از آن دست مسايلي نيست که باعث غرور و افتخار ملي ايرانيان شود. حضور احتمالي مجيدي در اويدوي اسپانيا، بر خلاف شرکت امين متوسل زاده در مراسم اهداي نشان جوانمردترين ورزشکار سال جهان، يا حضور علي دايي در مهمترين برنامه هاي فيفا به عنوان عضو کميته جوانان اين فدراسيون جهاني، چندان مايه مباهات نيست و شوري را در دل فوتبالدوستان ايراني نمي آفريند. در واقع وقتي براي يک نفر پاداشي در نظر گرفته مي شود که نه استحقاق آن را دارد و نه متوجه زحمات و فعاليتهاي او است، نمي توان براي آن جشن گرفت و پايکوبي هاي آن چناني راه انداخت. فرهاد مجيدي اين روزها از نظر فني در شرايط مناسب و احترام برانگيزي به سر مي برد. تلفيق تجربه و شادابي جسمي، از نوع بازي او محصولي ساخته که به جرأت مي توان ادعا کرد مشابه آن را حتي در سال هاي جواني و اوج مجيدي نيز نديده بوديم. بالاترين درجه از ستايش ها سزاوار بازيکني است که حالا در سي و چند سالگي يکي از معدود ستاره هاي فوتبالفارسي به شمار مي رود؛ يکي از آنها که هنوز شور به ورزشگاه رفتن را در دل نوجوانان و جوانان زنده مي کنند و متأسفانه فعلاً تعدادشان به شماره انگشتان يک دست هم نمي رسد. با اين وجود، کاپيتان استقلالي ها بايد بپذيرد عنوان پر طمطراق و دروغيني که امروز به او اختصاص يافته، بيشتر از آنچه محصول توانايي هاي منحصر به فرد وي باشد، حاصل مرارت هاي برخي از سينه چاک ترين هوادارانش پاي رايانه است که با توجه به وضعيت ملال آور و اسفبار سرعت اينترنت در ايران، به وضوح نشانه تعلق خاطر عمیق دوستدارانش به او محسوب مي شود. اين متأسفانه تنها نتيجه مثبتي است که مي توان از اين اتفاق گرفت!

3- طي سالهاي نه چندان طولاني برگزاري نظرسنجي اينترنتي براي تعيين محبوب ترين بازيکن سال جهان، معمولاً فوتباليست هايي از کشورهاي جهان سوم با حمايت هواداران اينترنت بازشان در کورس تصاحب اين عنوان بوده اند. سال گذشته يک بازيکن هندوراسي اين جايزه را برد و تا به حال از ايراني ها به جز زماني که با کليک هاي پرشمارشان نيکبخت واحدي را تا پله هفتم اين جدول بالا بردند، اثر چنداني وجود نداشته است. امسال اما، ورق برگشت و کاپيتانهاي دو تيم پرسپوليس و استقلال - که به شکلي طعنه آميز اين روزها از کمبود تماشاگر نيز رنج مي برند! - توانستند عناوین اول و دوم رنکينگ محبوب ترين بازيکنان سال 2010 دنيا را به دست بياورند. به نظر مي رسد چنين تحول عظيمي(!) يک زنگ خطر قابل توجه براي فوتبالدوستان ما باشد که حالا نظرات و عقايدشان را با شدت بيشتري به تعصب و سليقه آلوده مي کنند. مدتهاست اصالت و صداقت نظرسنجي هاي گسترده اي که مثلاً در برنامه نود يا ساير موقعيت ها انجام مي گيرد، به دليل گرايش محض شرکت کنندگان در آنها به علايق رنگي شان زير سؤال مي رود و کارآمدي نتايج آنها مورد تشکيک قرار مي گيرد. با اين تفاسير، حالا اصلاً خبر خوشي نيست که اين رويکرد فوتبالدوستان ايراني جنبه بين المللي نيز پيدا کرده و آنها توانسته اند عنوان اينترنتي محبوب ترين بازيکن دنيا را در رقابت با کشورهاي درجه چندم جهان به کف بياورند. کاش کمي بيشتر براي نظرمان احترام قائل بوديم و کاش در محافل جهاني ما را با عنوان غير از سؤ استفاده از کامپیوتر به ياد مي آوردند.

4- هفته گذشته ليونل مسي آرژانتيني به يکي از شبکه هاي فراگير اجتماعي در اينترنت پيوست و ظرف چند ساعت بعد از افتتاح صفحه شخصي اش، رکورد خيره کننده جذب 7 ميليون هوادار را به نام خودش ثبت کرد. بااين حال جاي او در اسپانيا خالي است و فرهاد مجيدي با کمک چند هزار کليک دوستدارانش عنواني را خواهد ربود که چندان باعث اشتياق و شعف نيست. کاش از اين دوران رخوت زده و کساد و از اين عنوانهاي قلابي و کنايه آميز، به همان روزهايي برگرديم که افتخارات مان عناویني از جنس بهترين بازيکن آسيا، بهترين گلزن ملي جهان و نماينده داشتن در فينال قهرمانان اروپا بود و نام ايران را به اين بهانه ها بر سر زبانها مي انداختيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:0  توسط رسول بهروش  | 

چندتا چیز سر دلم مونده که همینجوری و بدون اینکه ترتیب و قراری بجویم، همینجا می ریزمشون روی دایره.

یک- مسی تو بازی امشب با آلمریا چهارکارته ست و هر آن ممکنه پنج اخطاره بشه و بازی با رئال رو از دست بده. این، از اون دست استرس هاییه که تا لحظه آخر بازی ادامه داره و حسابی آدم رو اذیت می کنه.

دو- بازی با شاختاردونسک هنوز تموم نشده. دو بازی قبلی این تیم با رم رو دیدم. مجموعه به شدت قابل احترام و در عین حال خطرناکیه. امیدوارم بازیکنان بارسا سناریوی بازی برگشت یک چهارم نهایی کوپا دل ری با رئال بتیس رو از یاد نبرده باشن؛ همون مسابقه ای رو که به اتکای برد پنج بر صفر بازی رفت، مغرورانه وارد زمین شدند و به سرعت سه گل خوردند تا بازی شکل عجیبی به خودش بگیره. اون شب اگه گل تماشایی و کم نظیر مسی نبود، شاید حالا تو ورزشگاه مستایا رقیب دیگه ای انتظار مادرید رو می کشید! مطمئنا همین قصه می تونه به شکل تلخ تری توی اکراین تکرار بشه، بنابراین امیدوارم ستاره های بهترین تیم تاریخ حواس شون رو کاملا جمع کنن.

سه- نمی تونم دنی آلوز رو ستایش نکنم. این بازیکن خارق العاده، درست از اون دست ستاره هاییه که چرایی منسوخ شدن دفاع مثلثی و شکل گیری دفاع خطی توی دنیای فوتبال رو توجیه می کنه و نشون میده که یه مدافع کناری ایده آل، چه سهم بزرگی می تونه توی موفقیت های یه تیم داشته باشه. معتقدم یکی از بزرگترین مشکلات فنی فوتبال ما اینه که نمی تونیم دفاع کنارهای خوب و متخصص واسه دفاع خطی مدرن تربیت کنیم. بنابراین غالبا از همون نیروهای صرفا مدافع استفاده می کنیم و در نتیجه انگار که همیشه تیم های چهاردفاعه مون از نمونه های دفاع مثلثی، یه نفر کمتر دارن!

چهار- اگه همه چیز درست پیش بره و بارسا و رئال به نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا برسن، همه فوتبالدوستای دنیا می تونن 20 روز افسانه ای رو لمس کنن. چقدر رویاییه تماشای هر چهار روز یه ال داربی... تازه فکرش رو بکنین با تموم شدن این فصل فوتبال اروپا و به سر اومدن تعطیلات کسل کننده تابستونی، بازگشایی فصل بعد، بلافاصله با دو الکلاسیکوی جدید توی سوپرجام اسپانیا همراهه؛ با ستاره های جدید و هیجان متفاوت!

پنج- متاسفانه شخصا تجربه خوبی از الکلاسیکوی اروپایی ندارم. آخرین تقابل بارسا و رئال توی چمپیونز لیگ به زمانی برمی گرده که من سال آخر دبیرستان بود. اگه اشتباه نکنم بازی رفت رو دو-هیچ توی خونه باختیم و اون پیروزی که با گل های مک منمن و رائول(تا اونجایی که یادم میاد) به دست اومد، باعث شد رکورد چندین سال شکست ناپذیری بارسا مقابل رئال توی نیوکمپ به پایان برسه. یادمه که بعد از اون بازی بسیار ضعیف، شب تلخی رو گذروندم و این تلخی تا مساوی توی بازی برگشت و حذف، ادامه پیدا کرد. شرایط الان اما، با وضعیت اون تیم آشفته 10 سال قبل قابل مقایسه نیست و امیدوارم ایام به کام بلوگرانا بشه.

شش- بارسلونای این فصل، توی مسابقات هر سه جام فکر می کنم در مجموع حدود 25 گل خورده باشه که از این تعداد، حداقل 15 تاش روی ضربات ایستگاهی بوده. هنوز بزرگترین نقطه ضعف دفاعی «لی لی پوتی های افسانه ای» همینه که امیدوارم با کمتر خطا کردن توی زمین خودی، به حداقل برسه.

هفت- الان کارلوس پویول دقیقا زده تو مایه های مجتبی جباری و محرم نویدکیا. یعنی یه طوری مصدوم شده که نه معلوم هست چشه و نه معلوم هست کی می رسه! از بازی برگشت با آرسنال، هی همینطوری میگن امروز فردا میاد، اما خبری نیست که نیست.

هشت- این اتهام دوپینگ هم که رئالی ها به سرکردگی و ابتکار محمدرضا نصیری خودمون به بارسا وارد کردند، جواب نداد. چهارمین دور از نمونه گیری های سرزده و وسیع یوفا توی این فصل، خوشبختانه به نتیجه نرسید تا کارنامه این تیم جذاب به چنین لکه ای آلوده نشه.

نه- پرسپولیس با بنیادکار مساوی کرد، بازیکناش نفری 150 دلار پاداش(!) گرفتند. واقعا این چه وضعیه؟ 150 دلار رو جلوی گربه بذاری قهر می کنه.

ده- انتشار هفته نامه تماشاگر با قطع بزرگتر نسبت به گذشته و صفحات جدید توی سال نو هم از سرگرفته شد. تماشاگر، فعلا از معدود نشریات ورزشیه که می شه خوندنش رو به دیگران توصیه کرد. به قول معروف «از کیوسک ها بخواهید»!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:11  توسط رسول بهروش  | 

چرا فقط به قول «پرتغالی» تان وفادارید آقای سعیدلو؟

1- نهایی شدن حضور کارلوس کرش پرتغالی در ایران، گذشته از ابعاد تکنیکی و فنی اش باعث شد تا شاهد برخی ژست های مدیریتی فاتحانه نیز در کشورمان باشیم. برخی ها حضور همزمان کرش و ولاسکو در تهران را نشانه موفقیت دیپلماسی ورزش ایران تلقی کردند و کوشیدند تا از سفره این رخدادها، سهمی در خور توجه برای دنیای سیاست به غنیمت ببرند و عده ای دیگر نیز داستان مجاب شدن کرش برای نشستن روی نیمکت ایران را به قدرت جادویی «لابی» خودشان نسبت دادند تا همزمان با چندین و چند سمت فوتبالی و غیرفوتبالی شان، بتوانند فعلا پست سرپرستی تیم ملی را نیز در اختیار بگیرند! به هر حال از قدیم معروف بوده که شکست یتیم است، اما پیروزی هزاران پدر و مادر دارد. همانطور که تا دیروز هیچکس در ماجرای عدم همکاری مربیان نامدار دنیا با فدراسیون فوتبال کشورمان خودش را مقصر نمی دانست و هیچ مشکلی را گردن نمی گرفت، امروز هم عجیب نیست که کوچک و بزرگ به دنبال سهم خواهی از ورود کارلوس کرش به ایران باشند و بکوشند تا بخش بزرگتری از این افتخار تاریخی را به نام خودشان سند بزنند. در این میانه اما، گریزی از این اعتراف تلخ نمی یابیم که سخنان هیچکس به اندازه دکتر علی سعیدلو ما را شگفت زده نکرد: «برای ما جنبه های پهلوانی ورزش، مثل وفادار ماندن به قول و قرارها بیشترین اهمیت را دارد. به همین خاطر چون به مردم قول داده بودیم یک مربی بزرگ خارجی بیاوریم، کرش را آوردیم و هزینه اش را هم هر چقدر باشد می پردازیم!» و به این سان، عقد قرارداد با سرمربی پرتغالی، مترادف با پایبندی سران ورزش ایران به مرام پهلوانی تلقی شد؛ مبارک باشد!

2- بدون آنکه بخواهیم بپرسیم چرا پول مربی خارجی تیم ملی فوتبال را باید رییس سازمان ورزش بدهد و باز بدون آنکه بخواهیم بفهمیم چرا باید قرارداد چنین کاراکتری در دفتر معاون رییس دولت امضا شود، از علی سعیدلو سپاسگذاری می کنیم که به قول و قرارهای مدیریتی اش این اندازه وفادار است و برای مان مربی اسم و رسم دار اروپایی آورد. با این وجود دوست داریم از نفر اول ورزش ایران بپرسیم آیا عمل به هر وعده و وعیدی، التزام به خوی «پهلوانی» محسوب می شود یا فقط این عملیاتی کردن قول و قرارهای چشم رنگی و خوش تیپ خارجی است که جنبه جوانمردانه پیدا می کند و روح انسان را صیقل می دهد؟! پرسش اساسی این است که آیا ایشان بقیه وعده های شان از زمان حضور در سازمان تربیت بدنی را که هنوز معطل و بلاتکلیف مانده اند به یاد دارند و آیا اجرای این دسته از مطالبات خاک خورده و غبار گرفته مردم را هم پهلوانانه می دانند یا خیر؟ بعید است مسوولی چنین واقف و حساس به اهمیت عمل کردن به قول و قرارها، با آن همه معاون و مشاور باهوش و زبده وعده های خودش را از یاد برده باشد، اما از باب احتیاط بد نیست ما هم به چند نمونه مختصر از قول های فراموش شده اشاره کنیم تا شاید ریاست سازمان با کلید زدن مراحل اجرایی آنها، بیش از گذشته ارادتش را به ابعاد پهلوانی ورزش نشان بدهد!

3- از خصوصی سازی پرسپولیس و استقلال چه خبر آقای سعیدلوی عزیز؟ مگر از ابتدای تشکیل دولت دهم، یکی از جذاب ترین شعارهای ورزشی شما و همکاران تان واگذاری سرخابی های تهرانی به خود مردم نبود؟ مگر مدعی نبودید که حداکثر تا پایان سال 89، تکلیف این پروژه یکسره خواهد شد؟ پس چه شد عمل به این وعده های دلبرانه آقای رییس؟ در این مورد چه توضیحی برای مردم ملول از مدیریت دولتی این دو تیم دارید قربان؟ اصلا آیا مقدماتی ترین قدم ها را برای تحقق این قول مهم برداشته اید؟ خصوصی سازی پیشکش آقای سعیدلوی گرامی؛ چه خبر از معرفی هیات مدیره پرسپولیس و استقلال؟ این یکی که نه به بورس و فرابورس مربوط می شود و نه دخلی به سهام و سرمایه و سود و زیان دارد، فقط انتخاب و اعلام چند تا اسم پرطمطراق است که شامل عده ای دکتر و مهندس و وکیل چند شغله و گرفتار می شود که مثل همیشه فقط در جلسات هیات مدیره حاضر می شوند و میوه نوش جان می کنند. اینها را چرا به رغم آن همه قول و قرارهای تان معرفی نمی کنید تا دست کم این هواداران بخت برگشته بدانند با چه کسانی به عنوان مدیران باشگاه های محبوب شان طرف هستند؟ آقای رییس؛ هیچ می دانید فدراسیون فوتبال مدتهاست به خاطر این بدقولی شما، به «دروغ» اسامی هیات مدیره های سابق سرخابی ها را برای کنفدراسیون فوتبال آسیا می فرستد تا مشکل قانونی پیش نیاید و هیچ می دانید «راست نگفتن»، اصلا کار پهلوانانه ای نیست؟! راستی از بازگشت قیمت بلیت استادیوم ها به همان نرخ سابق که بارها قولش را دادید چه خبر آقای سعیدلو؟ امیدواریم در جریان باشید که به رغم انبوه وعده های سازمان در این مورد، در نهایت فدراسیون فوتبال بهای بلیت ها را به شکل سابق بازنگرداند و تنها با درصدی کاهش، سر و ته فرمان شما را هم آورد. آیا تازگی ها چرایی خالی بودن سکوهای ورزشگاه ها کنجکاوی تان را تحریک نکرده است؟!

4- می بیند آقای سعیدلوی عزیز؛ برای اعلام وفاداری به مرام و مسلک پهلوانی در ورزش، راه های نزدیک تری هم وجود دارد و می شود با عمل کردن به خیلی از این قبیل قول ها، هم جوانمرد ماند و هم گام های اساسی برای اعتلای ورزش کشور برداشت. با این وجود سر در نمی آوریم چرا برای دستیابی به این هدف، بعضی ها راه شان را تا پرتغال دور می کنند و میلیاردها تومان خرج استخدام آدمی می کنند که اصولا جذبش به وظایف سازمانی آنها مربوط نمی شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:41  توسط رسول بهروش  | 

كارلوس؛ كارمند فدراسيون يا مربي دولتي؟

يك- سرانجام بعد از ماه‌ها بلاتكليفي و سردرگمي، كارلوس كرش قرارداد رسمي طولاني مدتش را با فدراسيون فوتبال كشورمان امضا كرد و هدايت تيم ملي بزرگسالان ايران را برعهده گرفت. در درجه اول خوشحاليم از اينكه بعد از سال‌ها آزمون و خطا با مربيان گوناگون ايراني، كليد نيمكت تيم ملي يك‌بار ديگر به يك كادر فني خارجي سپرده شد تا اميد به آينده در دل هواداران فوتبال ايراني زنده شود. عقد قرارداد با كرش و شركا، به‌ويژه از دو منظر باعث شادماني و شعف بيشتر است؛ اول اينكه بعد از انصراف ابتدايي اين مربي پرتغالي، عنقريب بود تصميم‌سازان فوتبالفارسي در دام برگزيدن يك گزينه ايراني ديگر بغلتند و با تمام وجود «برگشت به عقب» كنند و دوم آنكه كارلوس كرش با آن رزومه غني و پربارش به نسل مربيان بزرگ و نامدار دنيا تعلق مي‌گيرد كه با تبحر به اثبات رسيده‌اش در زمينه كار با جوانان و تربيت استعدادهاي جديد، مي‌تواند مرهمي بر اين زخم اساسي فوتبال ايران تلقي شود. همه اينها يعني اينكه فدراسيون مملو از ناكامي علي كفاشيان حالا در آخرين ماه‌هاي عمرش دست به خدمتي ارزنده به فوتبال كشورمان زده است كه در جاي خودش قابل ستايش و قدرداني به حساب مي‌آيد. از روشن شدن تكليف تيم ملي بزرگسالان به اين شكل ايده‌آل و اميدبخش خوشنوديم، اما اين خرسندي به هيچ‌وجه نبايد باعث شود نگراني‌ها و ابهامات ريز و درشتي را كه در پروسه عقد قرارداد با كارلوس كرش و دستيارانش به چشم مي‌خورد ناديده بگيريم و آنها را در خور طرح سوال از مديران فدراسيون ندانيم.

دو-  يك نگراني بزرگ در مورد جذب قطعي كارلوس كرش و امضاي قرارداد رسمي با او، به داستان انصراف ناگهاني اين مربي از قبول هدايت تيم ملي كشورمان در بهمن‌ماه گذشته مربوط مي‌شود. اگر در ميدان عمل به اين اصل اعتقاد داشته باشيم كه «دانستن حق مردم است» پس بايد به آنان بگوييم چرا كرش آن روز با بهانه كردن مشكلات خانوادگي‌اش قيد كار در ايران را زد و چطور حالا قراردادي سه سال و نيمه را با فدراسيون منعقد مي‌كند؟ آيا موانع و مسايل خانوادگي او به طرزي معجزه‌آسا مرتفع شده است، يا امتيازي ويژه و شايد غيرمنطقي از طرف مقابل گرفته تا مجاب به كار و زندگي در تهران شود؟ نگراني‌ها در مورد قرارداد كرش كم نيست. اصولا ما ايراني‌ها در بد قرارداد بستن تخصص داريم و در دسترس‌ترين مصاديق اين ادعا هم برانكو و قطبي هستند كه در حال حاضر هر دو از مديران فوتبال ايران طلبكارند و سوداي شكايت به مراجع حقوقي بين‌المللي را در سر دارند. حالا اين دغدغه‌ها در مورد كرش هم وجود دارد؛ به ويژه از اين جهت كه علي كفاشيان تا همين 48 ساعت پيش از دو بند بحث‌برانگيز سخن مي‌گفت كه محل مناقشه با مربي پرتغالي بود. آيا ملاحظات حقوقي و عقلاني در اين قرارداد مهم و گران‌قيمت بين‌المللي لحاظ شده است؟ اين ترديد ساده‌اي نيست.

سه- پروژه عقد قرارداد با كرش اما، يك چالش بزرگ و اساسي ديگر را هم در دل خودش مي‌بيند؛ آنجا كه به نظر مي‌رسد خشت اول همكاري با اين مربي «كج» بنا نهاده شده است. چرا هيچكدام از عناصر دخيل در نشاندن سرمربي سابق پرتغال روي نيمكت تيم ملي ايران از خودشان نپرسيدند كه چطور و با كدام منطق بايد قرارداد نهايي با او در دفتر رييس سازمان ورزش كشور منعقد شود؟ آيا وظيفه سازماني جذب مربي براي تيم ملي كه اساسا برعهده فدراسيون فوتبال است، ارتباطي به معاون رييس دولت پيدا مي‌كند كه اصل قرارداد بايد نزد علي سعيدلو به امضا برسد؟ اوضاع وقتي جالب‌تر مي‌شود كه علي كفاشيان ظفرمندانه ادعا مي‌كند تمام بهاي استخدام كارلوس كرش توسط سازمان تربيت‌بدني پرداخت شده و اين انتقال هزينه‌اي براي فدراسيون فوتبال نداشته است! حقيقتا چطور و چگونه تشكيلات مديريتي فوتبال ايران به همين سادگي و در اوج انفعال، ابتكار عمل را در جذب كرش به سازمان تربيت‌بدني سپرده است؟ آقاي كفاشيان امروز دقيقا همان روزي است كه شما به ميل و اراده خودتان آن«ليوان» معروف تصميم‌ گيري را به بزر‌گ‌ترها وا مي‌گذاريد، مبادا فردا گله‌اي از اين بابت داشته باشيد. طبيعي است وقتي قرارداد سرمربي تيم ملي شما در دفتر رييس سازمان امضا مي‌شود و پولش را هم خود ايشان مي‌پردازد، اختيار كرش و شركا هم دست آقاي دكتر سعيدلو باشد و مثلا در يك بازي«ايران- عربستان» احتمالي ديگر در آينده، تصميم‌ نهايي در مورد اين مربي را بدون اينكه روح‌تان خبردار شود، در سازمان ورزش اتخاذ و صرفا به شما«ابلاغ» كنند!

چهار- دستيار سابق الكس فرگوسن و سرمربي اسبق رئال‌مادريد، حتما مرد باهوشي است و به احتمال فراوان از همين حالا دريافته است در ايران بيشتر از آنچه كارمند فدراسيون باشد، يك«مربي دولتي» خواهد بود كه نبض حياتش روي نيمكت تيم ملي، جايي غير از مراجع تخصصي مديريت فوتبال تنظيم مي‌شود. روزگاري محمد دادكان كه سمبل استقلال و كارآمدي اداره فوتبال در افكار عمومي محسوب مي‌شود، برانكو ايوانكوويچ را با نظارت مهندس مهرعليزاده- رييس وقت سازمان تربيت‌بدني- به ايران بازگرداند و به همين مناسبت، مدت‌ها عملكرد خودش را زير سوال ديد. حالا واي به احوال مردي كه نماد وابستگي اداري در فوتبال به شمار مي‌آيد و مربي تيم ملي‌اش را علنا دولتي‌ها روي نيمكت مي‌نشانند!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 21:43  توسط رسول بهروش  | 

اشتباه محاسباتی کاشانی در تکرار تاریخ...

1- «حتی اگر خود دایی هم استعفا بدهد، من آن را نخواهم پذیرفت.» این واکنش سریع حبیب کاشانی به شایعات منتشر شده در مورد احتمال جدایی علی دایی از پرسپولیس، بعد از شکست در داربی70 بود که نشان داد سرپرست موقت سرخپوشان کماکان از کادر فنی منتخبش در این تیم حمایت می کند و فعلا تحت هیچ شرایطی خیال ندارد شهریار را از نیمکت سرخ ها جدا کند. آنچه در عصر دهمین روز از دهه نود خورشیدی گذشت، اتفاقی بسیار تلخ برای پرسپولیسی ها بود که عناوینی تازه از رکوردشکنی های معکوس دایی را در کارنامه این مربی جوان به ثبت رساند؛ دورقمی شدن تعداد شکست های پرسپولیس در لیگ دهم، تحمیل دو شکست پیاپی به یک تیم در داربی پس از 20 سال و رقم خوردن اولین شکست فروردینی سرخپوشان در تاریخچه شهرآوردها، تازه ترین حدنصاب های سیاهی بودند که شهریار آنها را برای خودش و تیمش به جا گذاشت. با تمام اینها اما، حبیب کاشانی کماکان به وی وفادار مانده است و اتفاقا پرسش مهم این است که «چرا»؟

2- شاید لازم باشد برای پی بردن به فلسفه پشتیبانی امروز کاشانی از دایی، فلاش بکی به اتفاقات سه فصل قبل بزنیم و رویدادهای لیگ هفتم را بار دیگر در نظر بیاوریم. آن روزها و به ویژه پس از شکست سنگین پرسپولیس در مقابل استقلال اهواز، کاشانی از سوی حجم قابل توجهی از رسانه ها و نیز بخش مهمی از افکار عمومی برای کنار گذاشتن افشین قطبی تحت فشار قرار گرفته بود. با این حال مدیرعامل وقت قرمزها پای مربی مورد علاقه اش ایستاد و اتفاقا پرسپولیس با همان کادر فنی، در آخرین لحظات لیگ به یک قهرمانی باشکوه و شیرین دست پیدا کرد. حاج حبیب بعدها بابت آن پایداری، به شدت مورد ستایش قرار گرفت و حتی مجید جلالی هم که آن شکست خردکننده را با تیم اهوازی به پرسپولیس تحمیل کرده بود، به خاطر این رفتار مدیریتی لب به تمجید از کاشانی گشود. حالا به احتمال فراوان، فیل حاجی دوباره یاد روزهای دراماتیک لیگ هفتم را کرده و او قصد دارد این بار با نگه داشتن علی دایی به هر قیمتی، سهم بیشتری از موفقیت های احتمالی آتی بردارد تا کاراکتر خودش را به عنوان مدیری دوراندیش که بستری باثبات را برای مربیانش فراهم می آورد، در جامعه فوتبال ایران تثبیت کند. با این اوصاف به نظر می رسد در محاسبات کاشانی، یک خطای بزرگ وجود دارد که وی عمدا یا سهوا به آن توجه نمی کند؛ اینکه هم شرایط امسال پرسپولیس با اوضاع سال 87 متفاوت است و هم وضع دایی با موقعیت آن روز قطبی فرق می کند.

3- پرسپولیس لیگ هفتم از نظر نیروی انسانی تیمی خوب به شمار می آمد که با نقش آفرینی غیر قابل کتمان حمید استیلی بسته شده بود. گرد هم آمدن عناصر با تجربه و تعیین کننده ای مثل حسن رودباریان، محمد نصرتی، فرزاد آشوبی، پژمان نوری، نیکبخت واحدی، عباس آقایی، حسین کعبی، کریم باقری آماده و محسن خلیلی ششدانگ باعث شده بود سرخپوشان عملا از لحاظ «نفر» احساس کمبود نکنند. به علاوه اینکه پرسپولیس آن روزگار، در مسیر قهرمانی تنها یک رقیب سرسخت به نام سپاهان را پیش روی خودش می دید که این تیم هم گرفتار حواشی عجیب حادثه رخ داده برای سرباز احمدی شد و از ناحیه کسر امتیاز و به ویژه سه ماه محرومیت از برگزاری مسابقات خانگی، به شدت تحت فشار قرار گرفت تا در آخرین لحظات جام را به قرمزها ببازد. حکایت امسال اما، به کلی با ماجراهای لیگ هفتم تفاوت دارد. این پرسپولیس تیمی به شدت کم مهره است که سرمربی اش پس از هر بازی، با طعنه و کنایه از اینکه نمی تواند شخصا لخت شود و به زمین برود اظهار تاسف می کند. آنها نه تنها با انبوهی از شکست دیگر قهرمان لیگ نمی شوند، بلکه در حضور سپاهان، ذوب آهن، استقلال، تراکتورسازی، فولاد و مس، باید پله سوم و کسب جواز مسابقات آسیایی را نیز به فراموشی بسپارند. در جام حذفی، تیم دایی سد محکمی مثل سپاهان را فراروی خودش می بیند و با توجه به از دست دادن پنج امتیاز در همان دو بازی ابتدایی لیگ قهرمانان، بهتر است پرسولیسی ها به صعود از گروه آسیایی شان نیز چندان دل خوش نکنند. آیا این شرایط، کوچکترین شباهتی با اوضاع سه سال قیل دارد که کاشانی می حواهد اینجا هم همان تصمیم را بگیرد؟!

4- امیدواریم کاشانی از یاد نبرده باشد که مدیریت هوشیار، اتخاذ تصمیم متناسب با شرایط است. شاید بهتر باشد سرپرست سرخپوشان قبول کند این دایی برایش آن قطبی نمی شود و با تغییر اوضاع فنی، جوی تازه را بر تیمش حاکم کند. در غیر این صورت ادامه این شرایط هم به پرسپولیس ضربه می زند که هوادارانش روز به روز غمگین تر و سرخورده تر می شوند و هم به خود دایی آسیب می رساند که کارنامه مربیگری اش، هر لحظه رو به تیرگی بیشتری می گذارد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 22:41  توسط رسول بهروش  | 

گاف های نوروزی یک آقای گزارشگر...

در روزی که داربی تهران اگر نه خیلی جذاب و فنی، که دست کم پرحادثه و دیدنی از کار درآمد، مجموعه پوشش دهنده تلویزیونی این مسابقه روز چندان موفقی را سپری نکردند. گذشته از اینکه معلوم شد کماکان به تصویر کشیدن حاشیه هایی مثل عبور بازیکنان از تونل و بقیه نکات جانبی بازی از ارزش چندانی در مقایسه با درآمد ناشی از پخش آگهی های تجاری برای تلویزیون ثروتمند دولتی ایران برخوردار نیست، دوربین های ضبط مسابقه هم در چند نوبت از اتفاقات بازی عقب افتادند تا مشخص شود «مهارت» مثل اسپایدرکم خریدنی نیست! اما نکته رسانه ای عجیب داربی 70 اشتباهات پرشمار و دور از انتظار عادل فردوسی پور بود؛ گزارشگری که اعتقاد داشت فرهاد مجیدی کمی بیش از حد با اعتماد به نفس کار می کند، اما انگار خود او نیز حداقل در این مسابقه با همین مشکل روبرو بود! معمولا رسم بر این است که عملکرد بقیه گزارشگران فوتبال با انتقاد مواجه شود و عادل فردوسی پور در این حوزه، از مزیت قالب موفقی که از او در ذهن مخاطبان ساخته شده بهره ببرد، اما باید پذیرفت حتی بهترین گزارشگر ایران –که کاراکتر منتقدش در نود را به شدت به شخصیت گزارشگرش ترجیح می دهم- هم گاهی دچار اشتباه می شود؛ مثل چهارشنبه ای که بیشتر متلک هایش برعکس همیشه، از پیش برنامه ریزی شده و نه چندان دلچسب به نظر می رسید و البته همچنان مصر بود بی تفاوت به همه استانداردهای گزارشگری، دائما خودش به جای داور تصمیم بگیرد.

-«خود آرش برهانی هم دقیقا نمی دونه تو چه پستی داره بازی می کنه!»؛ جدی ترین حمله عادل به مهاجم گریزپایی که هوشمندانه به سید صالحی ترجیح داده شده بود تا با سرکشی به حفره های پرشمار ساختار دفاعی پرسپولیس، به تیم دایی ضربه بزند. چنین هجوم تمسخرآلودی به بازیکنی که دست بر قضا چند دقیقه بعد تک گل سه امتیازی یک داربی مهم را به ثمر می رساند، یک شکست تمام عیار برای هر گزارشگری محسوب می شود!

-«به نظر من این بازی باز هم گل خواهد داشت.»؛ پیش بینی فردوسی پور در اوایل نیمه دوم بازی که البته محقق نشد. عادل در جریان آخرین داربی میلان نیز حدس مشابهی زده بود که آنجا هم پیشگویی اش به واقعیت تبدیل نشد.

-«به نظر می رسه پرسپولیس به زودی دومین تعویضش رو هم انجام خواهد داد»؛ این جملات زمانی ادا می شدند که دایی هنوز دست به هیج تعویضی در ترکیب تیمش نزده بود!

-«آبی پوشان ورزشگاه سر از پا نمی شناسند.»؛ اشاره به هواداران استقلال بعد از گل برهانی، در حالی که معمولا از چنین لفظی برای خطاب قرار دادن تماشاگران یک تیم استفاده نمی شود.

-«چهره فرهاد مجیدی کمی منشوری شده»؛ تفاوت چندانی در چهره سنتی این سالهای مهاجم استقلال قابل تشخیص نبود. اصرار عادل برای کالبد شکافی قیافه بازیکنان با اظهار نظر غیر ضروری اش در مورد امیرآبادی ادامه پیدا کرد.

-«آهان! من فکر کردم تصاویر قطع شده، نگو تصاویر خودمون بود که داشتیم می دیدیم.»؛ بی تردید اگر جواد خیابانی مرتکب این اشتباه می شد، رسانه ها تا مدتها دست از سرش برنمی داشتند و حتی احتمال داشت بلوتوث این ماجرا هم متشر و تکثیر شود(!) اما عادل که بعد از چند ثانیه سکوت، با این جملات عجیب به استقبال تصاویر هوایی ورزشگاه آزادی رفت،  احتمالا قسر درخواهد رفت.

-«من فکر می کنم تا ده دقیقه دیگه هاشمیان به جای نوروزی به زمین بیاد.»؛ یک پیش بینی اشتباه دیگر. هاشمیان حدود 20 دقیقه بعد به جای نوری به زمین آمد.

-«امیرآبادی کاندیدای اخراج در این دقایق از بازیه.»؛ این یکی هم محقق نشد.

-«جالبه که ترکی سوت نمی زنه، میخواد یه یک-یک دیگه دربیاره از این بازی.»؛ این اتهام عجیب و سنگین در حالی یک دقیقه بعد از اتمام اوقات تلف شده مسابقه به داور بازی وارد می شد که خود فردوسی پور چند ثانیه قبل متذکر شده بود با توجه به مصدومیت محمدی، احتمالا یکی، دو دقیقه به زمان های تلف شده اضافه خواهد شد و داور هم دقیقا داشت همین کار را می کرد!

بی ربط: فارغ از ناتوانی های فنی واضح دایی و ضعف های از روز روشن تر تیمش، به نظر من پرسپولیس در این داربی سرنوشت ساز، قربانی اراده کمیته داوران برای اعاده حیثیت محسن ترکی شد. فدراسیون خیلی علاقه داشت همچنان کورکورانه ثابت کند در غائله جام ملتهای آسیا، اشکال از داور بین المللی اول ایران نبوده است و به همین خاطر قضاوت داربی را به ترکی ناآماده سپرد، اما در جریان مسابقه مشحص شد حق با کنفدراسیون فوتبال آسیا بوده که هم ترکی را به تهران بازگرداند و هم مجوز قضاوت آسیایی بعدی او را باطل کرد. ترکی از پس تنها صحنه دشوار داربی 70 برنیامد تا پرسپولیس مثل بازی رفت، بهای سنگینی بابت اشتباهات داوری بپردازد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 0:57  توسط رسول بهروش  | 

زیبایی را می توان شکنجه داد، اما نمی توان کشت!

یک- شمارش معکوس برای آغاز یک داربی دیگر شروع شده است و این بار این هفتادمین شهرآورد تهران است که باید پایتخت خاکستری ایران را افسون کند. این روزها طبق عادت مالوف سالهای واپسین دهه گذشته، نفس های داربی تهران در حالی به جماعت فوتبالدوست کشورمان نزدیک و نزدیک تر می شود که این مرتبه هم بیشتر استقبال کنندگان از آن به جای گل، گلوله در دست دارند و عوض ستایش، شماتت این بازی را در دستور کار خودشان قرار داده اند. اتهامات داربی 70 اما، تفاوت زیادی با سیاهه تقصیرات اسلافش ندارد. دشنام دهندگان همچنان جذابیت رو به افول آن را دستمایه تیز کردن دندان خصم بر پیکر شهرآورد تهران قرار داده اند و مخالفان از هر چه کم ستاره تر شدن مصاف پرسپولیس و استقلال خرده می گیرند. حالا انگار داربی رفته رفته تبدیل به قرار ملاقات تکراری منتقدانی شده است که آمدنش را انتظار می کشند تا سیل ناسزاها را به سویش سرازیر کنند و در به هجو کشیدنش، از هم سبقت بگیرند. شما در مواجهه با مچ اندازی سنتی قرمز و آبی های رنگ باخته پایتخت چه می کنید؟ شکوه فرش قرمز یا نیش های زهرآگین زبان سرخ؛ اینکه داربی را به کدامش میهمان می کنید، در اختیار خودتان است، اما من ترجیح می دهم همچنان به افتخارش قیام کنم و به احترامش کلاه از سر بردارم.

دو- اگر فقط یک دلیل لازم باشد که وادارمان کند هنوز به شهرآورد تهران احترام بگذاریم، من آن را برای خودم پیدا کرده ام. برای من، داربی یک اتفاق قدیمی زیباست که در همه این سالهای سخت و در کمرکش حکمرانی سلیقه های «زیبایی ستیز» و جمال گریز، به هر جان کندنی بوده از ذات مهیج و باشکوه خودش حفاظت کرده و هنوز «تفاوت» جذابش را نگه داشته است. داربی شاید بتواند بهترین سمبل برای «تسلیم نشدن» باشد؛ به ویژه برای مردمانی که حالا بسیاری از دیگر ارزش هایشان را هم در محاق تهدید می بینند. این سالها، کم نبودند ذهنهای زشتی که عمدا و سهوا آفت به جان داربی انداختند تا در پروژه ننگین عادی سازی شان از همه اتفاقات زیبا و دوست داشتنی جامعه، این یکی را نیز آلوده به روزمرگی کنند؛ مدتها برایش پای میزهای رنگین شام، «عقد ضیافت» بستند تا صبح فردا، رقبایی که قرار بود  شور مبارزه شان مشتی را به شعف بیاورد، شبیه عروس و دامادهای به ماه عسل رفته شوند، سکوهای سیمانی استادیومش را به گروگان گرفتند تا لختی آزار دهنده صندلی ها شناسنامه عظمتش را مخدوش کند، گاهی به بهانه مناسبت های سیاسی و مذهبی به روزهای میانه هفته تبعیدش کردند و گاهی نیز نتیجه اش را قبل از سوت آغاز بازی، روی کاغذ نوشتند... زخم های ریز و درشت همه این شمشیرها را می شود خیلی راحت روی پیکر نحیف و رنجور شهرآورد تماشا کرد، اما داربی جان سخت ما هنوز زنده است و روی پاهای خودش ایستاده؛ حتی اگر پرسپولیس و استقلالش هیات مدیره و مدیرعامل هم نداشته باشند و به «گنجینه هایی در ویرانه» بمانند و حتی اگر موعد برگزاری آخرین مسابقه اش، به اسارت تعطیلاتی کشدار درآمده باشد تا از همان حساسیت آفرینی مختصر روزنامه های لاغر ورزشی نیز محروم شود.

سه- داربی برای من نماد تسخیرناپذیری یک ذات مقدس است، پدیده ای از تبار «بازجوید روزگار وصل خویش» که ثابت می کند زیبایی ها را می شود شکنجه داد، اما نمی شود کشت. بله؛ شهرآورد تهران حالا ستاره های معدودتری دارد و اشک های کمتری را از چشم دوآتشه ها قربانی می گیرد، اما حتی تندروترین معترضانش هم مجبورند اعتراف کنند همچنان «متفاوت» است، که اگر نبود، آنها نیز تمام سال را منتظرش نمی شدند تا نفرینش کنند. خوش آمدی جان سخت دوست داشتنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 2:8  توسط رسول بهروش  | 

زمستون 88 وقتی داشتیم آماده بستن ویژه نامه نوروزی همشهری برای عید 89 می شدیم، قرار شد با الگوبرداری از سالنامه یکی از روزنامه های معتبر اروپایی، یه مطلبی تهیه کنم در مورد سالواژه های کلیدی کشور توی یک سال گذشته. به نظرم ایده جالبی رسید و خروجی اون مطلب هم به رغم سلاخی شدن توی چند مرحله فیلتر سهمگین(!) چیز بدی از آب درنیومد که یه بخش مختصری از اون توی این لینک قابل دسترسیه. امسال هم از این ایده برای پرداختن فانتزی وار به حوزه فوتبال ایران توی ویژه نامه نوروزی تماشاگر استفاده کردیم که قسمت هایی از اون مطلب، از این قراره...

«چسب عشق»؛ افشین قطبی که استاد ستایش از همکارانش در زمان کار با آنهاست، این لقب را به اصغر حاجیلو داد که اخرین سرپرست تیم ملی ایران در زمان امپراتور بود.

«چلوکباب»؛ یک غذای سنتی ایرانی که در اولین و آخرین کنفرانس مطبوعاتی کارلوس کرش در ایران، به شهرتی جهانی دست یافت. در حالی که خبرنگاران تنها حق داشتند دو سوال از کرش بپرسند، یکی از آن ها یک سهمیه اش را به این شکل سوزاند: «آقای کرش، چلوکبابی که ظهر در بازار خوردید چطور بود؟!»

«تیم جمع کن»؛ این اصطلاح، سال 89 و برای اولین بار در فوتبال ایران متولد شد. موضوع هم به زمانی بر می گردد که از طرف فدراسیون فوتبال، هومن افاضلی به عنوان سرمربی موقت تیم ملی امید معرفی شد، اما بعد از اعتراض رسانه ها، معینی اعلام کرد او فقط یک «تیم جمع کن» خواهد بود!

«گالیور»؛ شخصیت محوری یکی از محبوب ترین کارتون های دوران کودکی ما بود که بخت او هم در فوتبال ایران باز شد. علی دایی بعد از توقف پرسپولیس مقابل راه آهن 10 نفره، به خبرنگاری که مدعی شده بود تیم او شانسی برای قهرمانی ندارد، گفت «گالیور»!

«اردوهای آنچنانی»؛ بعد از برپایی اردوهای پرسپولیس و استقلال در آنتالیا، بخش خبری 20:30 شبکه دوم، از محل برپایی این اردوها انتقاد کرد و به آن منطقه معروف توریستی، لقب «آنچنانی» داد. این اتفاق، با اعتراض شدید پرسپولیسی ها و استقلالی ها رو به رو شد که معتقد بودند در زمان برپایی اردو، هوای آن جا سرد بوده و این سرما، مجالی برای ماجراهای آنچنانی(!) باقی نمی گذاشته است. علی دایی هم به یکی از خبرگزاری های کشورمان گفت: «آقایان به دنبال این هستند که ما در اروپا هتلی بگیریم که مسجد داشته باشد. این امکان ندارد.»

«ابوظبی»؛ تبدیل به یک کلیدواژه مهم جغرافیایی در ادبیات فوتبال ایران شد. پس از آن که دیدارهای دوستانه تیم ملی با برزیل و روسیه، به جای تهران در این شهر اماراتی برگزار شد و حتی قرار بازی نوروزی با اسکاتلند را هم در همین شهر گذاشتند (که البته بعدا کنسل شد)، خیلی ها به دنبال یافتن پاسخ این پرسش رفتند که «چرا ابوظبی؟» ظاهرا عدم تمایل برخی از کشورها به اعزام تیم هایشان به ایران، در پروسه برگزاری مسابقات در ابوظبی تاثیرگذار بوده است.

«بازی به خودی»؛ این اصطلاح زمانی ابداع شد که تیم ملی نیجریه در آخرین ساعات، از حضور در مقابل ایران برای انجام یک بازی دوستانه انصراف داد. این تصمیم غیرفوتبالی، در حالی که حتی نکونام و شجاعی هم به ایران بازگشته بودند، باعث شد ملی پوشان ما در زمین شماره دو آزادی، دو گروه شوند و با هم بازی ملی(!) انجام بدهند!

«جام ماکارونی»؛ پس از آن که مسابقات غرب آسیا، با اسپانسرینگ یک شرکت ماکارونی برگزار شد، این اصطلاح نیز مدت ها در رسانه های ورزشی بازتاب داشت و به کار گرفته شد. جواد خیابانی به عنوان گزارشگر اصلی این تورنمنت، خودش را موظف می دانست هر چند دقیقه یک بار اسم این اسپانسر را به زبان بیارد که این داستان هم برای او حواشی زیادی درست کرد.

«تظاهر به روزه خواری»؛ یکی از بزرگ ترین جنجال های ورزشی سال 89 زمانی کلید خورد که علی کریمی به دلیل آنچه «تظاهر به روزه خواری» خوانده شده بود. از سوی سردار آجورلو از استیل آذین اخراج شد. گرچه هدایتی بعدها وساطت کرد و جادوگر را برگرداند، اما ابتدا آجورلو از استیل رفت و بعد خود کریمی راهی بوندس لیگا شد.

«توت فرنگی»؛ افشین قطبی 48 ساعت بعد از ناکامی ایران در جام ملت های آسیا به ژاپن رفت و به سرعت وعده داد فوتبال شیزوکا (استان شیمیزواسپالس) را هم مثل توت فرنگی هایش مشهور می کند. بیچاره ژاپنی ها!

«جیره خوار»؛ لقبی بود که علی دایی بعد از پس گرفتن استعفایش از باشگاه پرسپولیس به بوقچی ها داد و گفت: «با شعار چهار تا جیره خوار، میدان را خالی نمی کنم.» جیره خوارها بعدا زیر چشم دایی بادمجان هم کاشتند!

«کلت»؛ این نوع از سلاح گرم، پس از آن در ایران جنبه فوتبالی پیدا کرد که مهدی پاشازاده فاش کرد در لیگ دو، بعضی ها برای تهدید و ارعاب داور از آن سود می برند!

«بیست»؛ این واژه کاملاً فوتبالی نیست، اما خب ارزشش را دارد. ماجرا به علاقه منحصر به فرد رئیس سازمان تربیت بدنی به عدد 20 بر می گردد. او یک سال پس از آغاز کارش در این مجموعه اعلام کرد به خودش نمره 20 می دهد و بعدتر در مسابقات گوانگژو، دریافت 20 طلا برای کاروان ایران را پیش بینی و به شدت از آن حمایت کرد. سعیدلو اما، اواسط پاییز 89 با کسب تنها 20 رای، کرسی نایب رئیسی AFC را به حریفی از نپال(!) واگذار کرد و با توجه به انصراف ناگهانی کفاشیان، ایران در این ساختار، بی نماینده شد!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت 0:7  توسط رسول بهروش  | 

توی جامعه شناسی ارتباطات جمعی، یه اصطلاحی وجود داره با عنوان «دروازه بان های خبری» که تاکید می کنه توی دنیا هیچ رسانه بی طرفی وجود نداره و هر رسانه ای توی انتخاب اخباری که میخواد پوشش بده، ملاک های خاص خودش رو داره. من بعضی مواقع با دیدن اخبار گزینش شده تلویزیون خودمون، حس می کنم «عقاب آسیا» توی گل وایستاده و مو لای درز گلریش نمی ره!

یک- حدود دو سال پیش، وقتی کلی تعریف و تمجید از فیلم «درباره الی» شنیدم، منتظر نشستم تا در اولین فرصت و به محض اکران، این اثر اصغر فرهادی را تماشا کنم. الی فیلم خوبی بود، اما به نظرم سزاوار اون همه ستایش نرسید و همون روزها در مورد این موضوع نوشتم. راستش اون انتظار واسه تماشای یه فیلم کم نظیر و به یادموندنی تا آخرین روزهای سال 89 پابرجا باقی موند تا اینکه «جدایی نادر از سیمین» سیرابم کرد. تو سالی که سینمای ایران به اندازه خودش فیلم «خوب» داشت و آثار درخور تاملی مثل هیچ و کیفر تولید شد، این کار فرهادی از همه بهتر بود و به نظرم خود کارگردان آگاهانه نواقص الی رو تکمیل کرد تا یه فیلم ایده آل شکل بگیره. «جدایی نادر از سیمین»، شباهت های زیادی به «درباره الی» داره؛ اونجا تردیدهایی در مورد اسم کامل شخصیت «الی» وجود داشت و اینجا کارگردان، تیزهوشانه مخاطبش رو در مورد اینکه آیا واقعا اسم پیمان معادی توی فیلم «نادر» هست یا نه، معلق باقی گذاشته. خط سیر قصه دو تا فیلم هم خیلی شبیه همه. قرینه صحنه تقاضای صابر ابر از گلشیفته فراهانی برای افشای واقعیت توی الی، سکانس قرآن خواستن معادی برای شهادت در مورد حقیقت توی جدایی نادر از سیمینه و به همین ترتیب گره پایانی فیلم اول در مورد شناسایی جنازه الی، مقارن شده با گره آخر فیلم دوم  درباره تعیین تکلیف دختر خانواده بعد از وقوع طلاق. در مجموع به نظرم جدایی نادر از سیمین، شکل کاملا متکامل تر درباره الیه و حالا میشه ادعا کرد اون همه تمجید دو سال گذشته، حروم نشده! هرچند که هنوز هم اگه در مورد بهترین فیلم این کارگردان خوشفکر از من بپرسن، به «شهر زیبا» رای می دم؛ همون کاری که قبل از شروع سلسله تلاش های مستمر فرهادی برای نقد طبقه متوسط توی چهارشنبه سوری و دایره زنگی و کنعان و الی و این اثر آخرش، ساخته شد و حقیقتا خارق العاده ست.

دو- باز هم برنده واقعی فرا رسیدن بهار، مخابرات بود؛ همون جایی که زحمت جابجایی روزانه میلیونها پیامک گرانبها رو با کلی تاخیر و تلفات تقبل کرده و این روزها براش به از صد ساله. چند وقت پیش ظهر یه روز دوشنبه یه مسیج از یه دوست قدیمی برام رسید با این محتوای عجیب که «نظرت چیه؟» بعدا که ته و توی قضیه رو درآوردیم، معلوم شد این بنده خدا پیامک مورد نظر رو شنبه شب و بین دو نیمه بازی بارسا فرستاده و منتظر بوده جوابش رو قبل از شروع نیمه دوم بگیره. خلاصه اینکه خدا به فریاد اس ام اس هایی که این روزها می فرستیم برسه!

سه- نمی دونم چه حکمتیه که صداوسیمای ما یا با دولتها دوسته، یا با ملتها و به ندرت پیش میاد که در مورد یه کشور، هم با مردمش رفاقت کنه و هم با حکامش! مثلا دوستان با دولت انگلیس مساله دارن، بعد تب می کنن واسه مردمش و تا خون از دماغ یه دانشجوی معترض راه میفته، هزار ساعت ویژه برنامه پرسوز و گداز درست می کنن. از اونور با دولتمردای چینی حال می کنن، واسه همین کلا بی خیال کشت و کشتار دو سال پیش مردم به دست اونا میشن. حالا حکایت سوریه و بحرینه. آقا به خدا هم جون آدمای کشته شده تو منامه باارزشه، هم خون جماعت سوری رنگ و رو داره. حالا واسه بحرینی ها میزگرد راه میندازین و تظاهرات ردیف می کنید، حداقل دو خط خبر اتفاقات سوریه رو هم روی آنتن ببرید. باور کنید راه دوری نمی ره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 0:42  توسط رسول بهروش  | 

زندگی ما بدون تو، چیز زیادی کم دارد...

یک دهه از آخرین روزهای در کنارت بودن گذشت و در تمام روزهای این سالها، سرم دور از نوازش های سخاوتمندانه دستانت، روی دوشم سنگینی می کرد. به گمانم آن روزهای تلخ پاییزی، به ما دروغ گفتند که تو مرده ای؛ این ما بودیم که دور از تو «مرگ» را در زندگی آزمودیم و چه آزمایش دردناکی بود. شاید اگر فرهنگ پدرسالارانه دیرینه این سرزمین، چنین حضور سهمگینی در عرصه به غنیمت گرفتن واژه ها نداشت، سرانجام روزی این غلط تاریخی نیز اصلاح می شد که «آدمی از پدر یتیم می شود.» ما بی تو و بی محبت اساطیری ات همه چیزمان را باختیم؛ این کلمات ریاکار سراپا فریب پیشکش!

شاید نوشتن از فراق، قرابتی با این ثانیه های «حول حالنا» نداشته باشد، اما دلم می خواهد دلتنگی ام را همینجا فریاد بزنم و شور و شیرینی این لحظاتم را یکسره به تو تقدیم کنم؛ تویی که با عامیانه ترین زبان ممکن به کودکت آموختی انسانها آزاد به دنیا آمده اند و دست ستبر هیچ خصمی حق ندارد این هدیه ایزدی را در زندگانی شان از آنان دریغ کند،  که «رنگ» آدمها «ننگ» آدمها نیست، چنانکه فقر آنان، نباید فخرشان باشد. تویی که یادم دادی عقیده افراد مثل «اسم» آنهاست؛ وقتی کسی را به خاطر تفاوت نامش مواخذه نمی کنند، چرا باید بابت تغایر اعتقادش به محاکمه بنشانند؟ تویی که «مهربان» بودی و این گنج ارزانی نبود در این زمانه سنگدل.

دعا بخوان مادرم؛ مثل همه صبح های امتحانات مدرسه ام، مثل همه آن عصرهای نمناکی که به امید شادمانی اش، دستها را برای موفقیت تیم محبوب فرزندت رو به آسمان بلند می کردی و مثل همه دقایق این بیشتر از ده سال که خودت را نمی دیدم، اما زمزمه نیایشت را می شنیدم. دعا بخوان مادرم؛ برای سالی که می آید و صبحی که ای کاش بیاید. مبادا فریب شناسنامه هایمان را بخوری؛ هنوز کودکانی تنگ حوصله و کوچک دلیم که امروز از همیشه به تو محتاج تریم؛ دعا بخوان مادرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 3:50  توسط رسول بهروش  |