اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

دلم یه در کوچیک می‌خواد رو به یه حیاط بزرگ...

یک- سلام به رفقای خوبم. امیدوارم حال‌تون خوش باشه.

دو- مدتیه که به خاطر احوالات درونی، تماشای فیلم‌های جدی و تلخ رو برای خودم ممنوع کردم، اما نمی‌شد از «برادران لیلا» گذشت و خوشحالم که اون رو دیدیم. طبیعیه که فیلم در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی بسیار پربحث شده باشه. شاید چنین اثری از نظر سینمایی چندان فوق‌العاده نباشه، اما برای ما که تو این کشور زندگی می‌کنیم، تصویرگر بخشی از رنج‌های ملته و ارزش‌های خاص خودش رو داره. لحظه به لحظه فیلم مملو از نمادگذاری و طعنه و کنایه‌های ریز و درشته. گاهی پیام به طور بسیار صریح منتقل می‌شه؛ مثل جایی که اسماعیل جورابلو به تقلید از اون جمله جنجالی مجری شبکه افق می‌گه: «هر کی دوست نداره جمع کنه از این خونه بره»، گاهی هم پیام در لفافه ضخیم‌تری ارایه می‌شه. گمون نمی‌کنم نیازی به توضیح در مورد شخصیت اسماعیل جورابلو و توهم مبتذل و خانمان‌براندازش در مورد تبدیل شدن به «بزرگ خاندان» باشه، قارداشعلی هم شاید عربستان باشه، اما از همه جالب‌تر شخصیت علیرضا با بازی نوید محمدزاده‌ست. اون شاید نمادی از اصلاح‌طلب‌ها باشه؛ چنان که لیلا هم حداقل دو بار بهش یادآوری می‌کنه: «می‌ری هشت سال یه بار میای.» علیرضا تنها بچه‌ایه که روی پدر تا حدی نفوذ داره، اما ترس و هراس اون و تمایل ناخودآگاهش به حفظ وضع موجود باعث می‌شه در نهایت هم از سمت پدر طرد بشه و هم مقبولیتش از طرف سایر بچه‌ها رو از دست بده. پاساژ، شاید نمادی از خاک ایران باشه که حتی با توالتش هم می‌شه کسب درآمد کرد، اما خیالبافی و قدرت‌طلبی کور پدر خانواده این فرصت رو از بین می‌بره. انتخاب عدد «چهل» در مورد تعداد سکه‌ها هم لابد معناداره! فیلم، دقیق و درست ساخته شده و احتمالا به همین دلیله که تماشای اون برای برخی نفع‌برندگان از وضع فعلی، دردناکه.

سه- شاید برادران لیلا گاهی شعاری به نظر برسه، اما گفتم که اینجا اصلا بحث‌مون سینما نیست. دیالوگ‌های زیادی از فیم وایرال شده، اما شخصا چند جا رو بیشتر دوست دارم. جایی که لیلا بیرون تالار عروسی دردمندانه به سینه‌ش می‌کوبه و در دفاع از ندادن سکه‌ها می‌گه: «داداش‌های من بیکارند» انگار فریاد مظلومیت یه ملته. بمیرم برای بیکاری همه بچه‌های این سرزمین که تو حسرت یه زندگی حداقلی و با آبرو می‌سوزند. جای دیگه‌ای هم هست که علیرضا می‌گه: «سکه‌ها رو بده مغازه رو بخریم. اینجوری مشکل شغل ما حل می‌شه و اگه مشکل شغل ما حل بشه، همه مشکلات ما حل می‌شه. اینطوریه که تو تبدیل می‌شی به بزرگ این خانواده.» دوست داری بزرگ واقعی خانواده خودت باشی یا در توهم بزرگی یه خاندان متقلب فاسد به سر ببری؟ انتخاب اسماعیل جورابلو تلخ بود و این تلخی در کام تمام بچه‌هاش نشست.

چهار- مصادف شدن نوروز با ماه رمضون، کمی دست و بال ما رو برای تهران‌گردی بست و بیش از یکی، دو نوبت نتونستیم تو شهر چرخ بزنیم. روز آخر تعطیلات رفتیم گذر سرچشمه و از دو بنای بسیار زیبای عمارت کاظمی و خانه دبیرالملک دیدن کردیم. حتی قدم زدن تو این محله هم حال و هوای خودش رو داشت؛ جایی که از قیصر تا پدرسالار فیلمبرداری شدن و تو باورت نمی‌شه تو یه کوچه باریک، ناگهان دری به سوی یه حیاط درندشت باز می‌شه. الهی که تو کوچه باریک این روزهای ما هم یه در کوچیک رو به یه عمارت رویایی و سحرآمیز باز بشه. آمین!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 19:55  توسط رسول بهروش  |