|
اینها تراوشات ذهن یک بهروش است
|
یک رزومه، یک حسرت و یک دنیا ناله
یک- درود بر دوستان خوبم. امیدوارم سلامت و کار درست باشید.
دو- آقای مهدی شایسته اصل به عنوان مدیرعامل جدید مترو تهران منصوب شدند. مطالعه سوابق ایشون که به شدت متناسب با پست جدیدشون بود حسابی متاثرم کرد. گفتم یه بخشیش رو اینجا بیارم: «مشاور و مدیرکل دفتر حوزه ریاست مجلس شورای اسلامی، مدیرکل برنامهریزی و نظارت حوزه ریاست سازمان صداوسیما، معاون طرح و برنامه و بودجه سازمان پژوهش و نوآوری دفاعی، سرپرست معاونت طرح و برنامه موسسه اعتباری ثامن الائمه(ع)، دبیر نخستین جشنواره شهید مدرس ـ گفتمانسازی مجلس تراز انقلاب اسلامی، موسس و رئیس مرکز نوآوری و خانه خلاق قوه مقننه، مشاور و مدیرکل حوزه ریاست شورایعالی انقلاب فرهنگی، مجری طرح یکپارچهسازی و مانیتورینگ شرکت ملی صنایع پتروشیمی ایران، نایبرئیس هیئت مدیره شرکت پیشران کسبوکار شریف، دبیر کارگروه تدوین رهنمودهای مقام معظم رهبری ـ منشور فرهنگی و علمی انقلاب اسلامی، رئیس حوزه بسیج دانشجویی بقیةالله دانشگاه آزاد تهران شمال...» امیدوارم استاد لااقل یک بار تو عمرشون مترو سوار شده باشند! خیلی از ما اصلا نمیدونیم چنین مراکزی وجود دارند، چه برسه به این که چقدر بودجه دارند و این پولها چطور صرف میشن..
سه- جوکر رو دارم میبینم و دوست دارم. باحاله. فقط هر کی حذف میشه ناراحت میشم. کاش همه تا آخرش میموندن! بیژن بنفشهخواه رو خیلی دوست دارم. مشکل کار اینه که هر کی بامزهتره و بیشتر تو اثر نقش مثبت میذاره، پتانسیل بیشتری برای حذف شدن داره. مثلا تو همین قسمت اول یه نفر هست که انگار تو شبکههای اجتماعی خیلی مشهوره و من نمیشناسمش. کلا هیچ چیز بامزهای توش نمیبینم، اما بعیده راحت حذف بشه. مقاومت در برابر خندیدن هم کار سختیه. شخصا در این مورد صفر صفرم. تو مدرسه حداقل بیست، سی بار به خاطر خندیدن از کلاس اخراج شدم. تو سربازی هم دو بار سر صبحگاه مشترک بازداشت شدم، چون نمیتونستم حرفهای بامزهای که رفقا از پشت میگفتند رو بشنوم و نخندم. شما فکر کنید جناب سرهنگ داشتن باصلابت نطق میکردند، بعد یه بچه سرتق از پشت خیلی آروم یه جملهای میگفت که اگه پونزده بار ببرمش زیر رادیکال، باز نمیشه اینجا نوشت!
چهار- ناله، ناله، ناله... این خلاصه فوتبال ایرانه. به عنوان کسی که هر روز ساعات زیادی رو در معرض اخبار این حوزه پشت سر میذارم و تازه علاقه زیادی هم به شغلم دارم، دیگه حالم داره به هم میخوره از این همه شکایت و غر زدن. بابا گندش رو در آوردید با اون فوتبال زشت و زارتون. یه جوری میگن فعلا فقط بیست درصد قراردادمون را گرفتیم که انگار مثلا فصل تموم شده و اینها گرسنه موندند. همون بیست درصد رو شاید یه کارگر تا آخر عمرش نتونه در بیاره. همون کارگر الان سه ماه، سه ماه حقوقش عقب میافته و از ترس بیکاری نمیتونه اعتراض کنه. به معنی واقعی کلمه دوست داشتم زیپ دهن زیبای همه این آقایون کشیده میشد.
پنج- مسابقه هندبال زنان ایران و نروژ رو دیدم. بازی عجیبی بود. چیزی که توجهم رو جلب کرد، جنگندگی و اشتیاق بازیکنان ایرانی بود. خیلی عالی بود که بدون توجه به قدرت حریف و فاصله زیاد نتیجه، اون قدر مصرانه تلاش میکردند. بعد هم انتخاب دروازهبان ایران به عنوان بهترین بازیکن زمین صحنههای جذابی به وجود آورد. فاطمه خلیلی چند تا توپ خوب گرفت و بازی قبلی با رومانی هم عالی بود. صحنه تقدیم جایزه به این خانم و احساساتی شدنش و کف زدن حضار بینظیر بود. این وسط باید تبریک گفت به مسوولان برگزاری بازی به خاطر ذهن زیبایی که دارند. زندگی گاهی اونقدرها هم سخت نیست و بیهزینه میشه لحظات باشکوه خلق کرد. خیلی خوب بود این صحنه. یادمه تو بازی برگشت ایران و کامبوج هم وقتی شش، هفت تا جلو بودیم، بازیکن اونها رفت پشت دیوار دفاعی دراز کشید. اونجا هم خیلی لذت بردم از این همه تلاش و تعهد. اگر اون بازیکن اونجا نمیخوابید و ضربه ایرانیها گل هم میشد، این یه گل تو نتیجه کلی اصلا به چشم نمیاومد. با این حال تو ورزش «تلاش» از «نتیجه» مهمتره. اون قاب رو مثل تنها تماشاگر کامبوج و نود دقیقه تشویق تیمش تو ورزشگاه آزادی خیلی دوست داشتم. به نظرم اینها جنبههای قشنگ انسان بودنه.
شش- و منوچهر نوذری نازنین که این روزها سالمرگش بود. نسل ما در ضعف شدید امکانات، چه کیفی میکرد از تماشای هفتگی استاد وسط استودیوی «مسابقه هفته» یا شنیدن صداش تو برنامه رادویی «صبح جمعه با شما». منوچهر نوذری با اون چهره دوستداشتنی و صدای گرم، یک سرمایه بزرگ رسانهای بود که شاید به اندازه نیمی از ظرفیتش هم مورد استفاده قرار نگرفت. تصور کنید همین امروز نوذری رو تو چهلوپنج سالگی داشتیم... داستان زندانی شدن ایشون و مشقتی که تو سالهای آخر عمرشون تحمل کردند واقعا تلخ و دردناکه. خداوند مراقب همه آدمها باشه. روحشون خیلی خیلی شاد.
هفت- دم شما گرم. مخلص.
![]()