ليونل مسي؛ فوق ستارهاي شبيه هيچكس!
برای ستاره محبوبم ...
1 - لوييس ليونل آندراس مسي؛ اين نام جديدترين فاتح جايزه بزرگ مرد سال فوتبال دنياست. نابغه كوچك اندام روزاريوي آرژانتين كه روزگاري در فقر و تنگدستي شديد دست و پا ميزد، كمتر از يك هفته پيش در كاخ مجلل مقر فيفا در زوريخ بالاترين افتخار فدراسيون جهاني فوتبال را به دست آورد تا به كمترين حقش دست پيدا كند. امسال ديگر هيچ دوربيني نميتوانست «افسانه لئو» را به دست فراموشي بسپارد و سراغ از ظاهر شيك كريستيانو رونالدو يا صورت زيباي كاكا بگيرد. قهرمانيهاي ششگانه مسي با بارسا كه بلوگرانا را به تاريخ فوتبال جهان پيوند داد براي سردمداران فيفا هيچ راهي باقي نگذاشته بود، مگر آنكه سر تعظيم فرود بياورند مقابل تواناييهاي پسر شگفتانگيزي كه هر لحظه بايد منتظر جادويي تازه از او بود. آقاي گل ليگ قهرمانان اروپا، آقاي گل جام حذفي اسپانيا، دومين گلزن برتر لاليگاي گذشته و موثرترين بازيكن آماری ليگ اسپانيا در فصل 9-2008، همان فوق ستاره اساطيري و بيمانندي است كه وقتي پپ گوارديولا در پايان 90 دقيقه مصاف با استوديانتس در فينال جامجهاني باشگاهها از او خواست تا با قلبش براي بارسا گل بزند، تنها 20 دقيقه بعد خواسته مربي جوانش را برآورده كرد و مقابل ميليونها چشم بهت زده درست با «قلب» تپندهاش براي آبيواناريها گلزني كرد تا تنها عنوان تسخير نشده تاريخ كاتالانها نيز از رهگذر نبوغ پسر آرژانتيني، راهي موزههاي لاماسيا شود! آري، اين ليونل مسي است؛ متفاوتترين ستاره تاريخ...
2 - زماني كه دبير تحريريه مجله معتبر فرانس فوتبال به طور سر زده به منزل مسي در كاتالونيا رفت تا به رسم معمول به شكل ناگهاني ستاره منتخب را در جريان فتح توپ طلاي اروپا قرار بدهد، آنچه بيش از هر چيز ديگري وي را شگفتزده كرده بود ديوارهاي خانه لئو بود؛ ديوارهايي كه روي آنها تنها دو عكس از بهترين ستاره فوتبال جهان به چشم ميخورد و همين موضوع در كنار سادگي عجيب محل سكونت مسي، مسوولان فرانس فوتبال را به ترديد انداخته بود كه آيا آدرس را درست آمدهاند...! اما نه، آنها نشاني را به خوبي يافته بودند با اين حال اين شخصيت منحصر به فرد ليونل است كه به اين سادگيها كشف نميشود؛ پسري به شدت خجالتي كه وقتي بارسا را قهرمان ليگ ميكند، حتي به اين راحتيها حاضر نميشود پشت ميكروفن برود و چند كلمهاي براي مردم سخن بگويد، هر چند كه عاقبت فريادهاي ديوانهكننده «لئو لئو» از جانب يكصدهزار كاتالاني، او را مجاب به خودنمايي در جشن بارسا ميكند! اين پسر، انگار در خونش ژن «خارقالعادگي» دارد؛ كه اگر نداشت هنگام فتح جايزه ويژه فيفا آن را به همبازيانش تقديم نميكرد و دست كم با سود بردن از اندكي خودخواهي، مثل كريس رونالدو خودش را اولين و دومين و سومين بازيكن برتر جهان ميخواند! لئو مسي، اعجوبه حيرتانگيزي است كه از همان روز اول به همه دنيا نشان داد براي خلق آيندهاي «متفاوت» گام به مستطيل سبز گذاشته است. بله، از روزي سخن ميگويم كه در سه دقيقه پاياني بازي با آلباسته به زمين آمد و در شرايطي كه با گل دقيقه 90 خود ميتوانست نامش را به عنوان جوانترين گلزن تاريخ لاليگا به ثبت برساند، پس از اشتباه داور در مردود اعلام كردن آن گل حتي يك نيم نگاه هم به او نينداخت تا كمتر از يك دقيقه بعد، گل سالم ديگري را به ثمر برساند و نخستين ركورد خود را در سرزمين ماتادورها بزند! آيا كسي ميداند مسي، گل خارقالعادهاش به ختافه در جام حذفي سه فصل پيش را چند بار تماشا كرده؟ پاسخ اين است؛ فقط دو بار!
3 - از زمان شروع درخشش لوييس ليونل آندراس مسي در آسمان فوتبال جهان خيليها به دنبال آن بودند كه حدس بزنند اين نوجوان، پا در جاي پاي كدام اسطوره خواهد گذاشت. امروز اما، در شرايطي كه نابغه روزاريو بيستودومين زمستان عمرش را تجربه ميكند به نظر ميرسد مسيري كه او براي پيمودن انتخاب كرده، تا حدود زيادي منحصر به فرد و بكر است؛ راهي كه شايد حتي پيشتر ديگو مارادوناي كبير هم گام در آن نگذاشته بود! اگر مسي دو سال پيش دو گل استثنايي به ختافه و اسپانيول زد تا دو گل تاريخي انفرادي و «دست خدا»ي مارادونا به انگليس را بازسازي كند، پس اين ضربه تازه او با سينه شبيهسازي كدام گل اساطيري بود؟ نه؛ شايد بهتر باشد از اين به بعد به جاي «مارادوناي دوم» اين اعجوبه را «ليونل مسي اول» بخوانيم...!
پاتو رمين «بذار»!
يه مشت درد دل...
دو- اونقدر تعريف از سريال شمس العماره شنيده بودم كه فكر مي كردم شاهكار صنعت تلويزيون تو 200 سال اخيره! تنها تماشاي 15 دقيقه از اين سريال كه داشت از شبكه جهاني جام جم پخش مي شد، به دليل فاصله اي كه بين دو نيمه فوتبال هست و شما مجبوري براي فرار از تماشاي آگهي كانال رو عوض كني، به وضوح دستگيرم كرد كه اثر تاره جناب مقدم، يه كپي سخيف و طوطي واره از سريال استثنايي دايي جان ناپلئون. آقايون حتي هنر اعمال يه ريزه تغيير تو شخصيت كاراكترها رو هم نداشتن. فقط با چند دقيقه تماشا مي شد بفهمي كي به كيه و كي داره اداي كيو درمياره...
سه- گفتم «كپي»، ياد فيلم احمقانه «آقاي هفت رنگ» افتادم كه تقليد مزخرفيه از فيلم «سازش». محصولات در حال اكران سينماي ايران كه بيشترشون هم طنز هستند، مي تونه مايه دلگرمي هر قصاب و بقال و كوپن فروشي باشه كه بياد استعدادهاي شكوفا نشدش رو تو هنر هفتم خرج كنه و فيلم بسازه!
چهار- دلنوازان، رستگاران، صاحبدلان، خسته دلان و ... ظاهرا تو تلويزيون انحصاري ايران، حتي هنر ساده نامگذاري هم خفه شده. اي «مرده دلان» لعنتي!
پنج- «پاتو زمين نذار» استاد قادري رو به لطف يكي از دوستان تو خونه نگاه كردم. فيلم، قصه يه مرد مقتدره كه چون به بچش مي گه بيا فوتبال نگاه كنيم و پسرش قبول نمي كنه، با دو تا توله و يه نوه، مي ره خانم بيوه اي (شيلا خداداد) رو ميگيره كه از بعد از جدايي از شوهرش، دربه در دنبال سايه مي گرده و قبل از ايرج خان هم 30 تا سايه ديگه عوض كرده بود! قادري كه خودش قهرمان فيلم هاي خودشه، بعد از نابود كردن يه باند خطرناك مافيايي تو فيلم «آكواريوم»، اون هم يك تنه، تو اين اثرش هم با پاي شكسته دخل دو تا گردن كلفت رو مياره...! آقاي قادري عزيز، شما بي زحمت پاتو زمين «بذار». مرديم از بس فيلم فضايي تخيلي از شما ديدم به خدا!
آرتيست سينما، منجي فرهنگ فوتبال!
چه چیزایی می شنوه آدم تو این فوتبال لاکردار...!
1 - فوتبال ايران در حوزه «متن» چنان به ضعف
شديد مبتلا شده که نبايد تعجب کنيم وقتي مي بينيم بيش از دو سوم اخبار
توليدي روزانه آن را «حاشيه»هاي ريز و درشت تشکيل مي دهند. طي يک هفته
اخير، در ميان انبوه همين خبرهاي زرد و کم مايه، خبر عجيبي منتشر شد که
لحظاتي انديشيدن در محتواي آن، مي تواند به شدت مايه حسرت و افسوس باشد:
«پژمان بازغي، ستاره سينما به عنوان مشاور فرهنگي باشگاه پرسپوليس تهران
منصوب شد.» از اصل خبر جالت تر اما، واکنشي است که خود اين بازيگر به شغل
جديدش نشان مي دهد: «آمده ام فرهنگ فوتبال را درست کنم. متأسفانه برخي از
بازيکنان ما پيراهن صورتي مي پوشند و تل مي زنند که اين کارها صحيح
نيست...! » تأسف بار است. نه؟
2 - اين باشگاه فرهنگي- ورزشي پرسپوليس که مبادرت به استخدام پژمان
خان بازغي کرده، البته ربطي به آن تيم فوتبال چهل و چند ساله معروف پايتخت
ندارد که اسم اصلي اش «پيروزي» است و «پرسپوليس» را برايش داخل پرانتز مي
گذارند تا اداي ديني باشد به فرياد کهنه ميليونها هوادارش در طول تاريخ. اين پرسپوليس، همان باشگاه متعلق به جناب وفايي است که سالهاست مدعي
شده طي يک نقل و انتقال قانوني مالک باشگاه است و پرسپوليس اصلي، همين تيم
او است. باشگاه آقاي وفايي، البته در رشته هاي غير از فوتبال در حال
فعاليت است و مديرش کم کم سعي مي کند حوزه جولان دادن مجموعه اش را افزايش
بدهد. اين مقدمات را براي آن چيديم تا به اين نتيجه روشن تر از روز برسيم
که استخدام ستاره چشم زاغ سينماي ايران که دست بر قضا خودش هم يک
پرسپوليسي دو آتشه است، بيشتر از آنچه تلاشي براي ارتقاي فرهنگي مجموعه
مزبور باشد- چنانچه در حکم اين بازيگر آمده-، کوششي است براي تبليغ
باشگاهي که سخت تلاش مي کند به همه بقبولاند پرسپوليس اورجينال است و 20 ،
30 ميليون هوادار دارد ! با اين حساب، يک انتساب نمايشي و فرماليته در تيمي که تقريباً ديده
نمي شود، نبايد حساسيت چنداني را تحريک کند، اما نيشتر به درد ما، از آنجا
مي خورد که يکي مثل پژمان بازغي، غصه فرهنگ فوتبال مملکت را مي خورد و
خودش را در قامت منجي آن تصور مي کند. آيا اين ديوار، اينقدر کوتاه شده
است؟
3 - دوست داريم براي بازيگر دوست داشتني سريالهاي گمگشته و مرد دو هزار چهره و فيلم هاي سينمايي دوئل، کافه ستاره و سربازهاي جمعه، از «فرهنگ سينما» حرف بزنيم، اما راستش خجالت مي کشيم! متخصص هنر هفتم نيستيم، مخاطب حرفه اي اش هم؛ اما طبل حواشي عجيب و غريبي دنياي پرده نقره اي طي ساليان اخير چنان پر سر و صدا از کار درآمده که گاهي عرق شرم را بر پيشاني تماشاچيان آماتور هم نشانده است! از پژمان نازنين- که جوان برازنده اي هم هست- مي پرسيم پيراهن صورتي فوتباليست ها زننده تر است يا... بگذريم بهتر است؛ مثل هميشه که گذاشتن و گذشتن تنها راه پيش رو است و کار ديگري نمي شود کرد!
4 - غفلت از حوزه تخصصي و سرک کشيدن در عرصه اي بيگانه اما، تمام مشکلات مربوط به مشاور محترم فرهنگي جديد باشگاه پرسپوليس نيست. مهمتر از اينکه بازغي سينما را گذاشته و فوتبال را برداشته تا فرهنگش را اصلاح کند(! )، سؤ تفاهمي است که خيلي از آقايان با مقوله «فرهنگ» دارند. ادبيات امروز اين ستاره سينما متأسفانه هواخواهان بي شمار ديگري هم در بين متوليان خود فوتبال دارد؛ مرداني که گمان مي برند مدل موي فلاني مايه شرم است و اخلاق را منهدم مي کند! مدعيان امروز فرهنگ، شوربختانه دچار مغالطه اي زيانبار شده اند که در اثر آن، رفتار و کردار خودشان بزرگترين ضربه را به اصل فرهنگ و اخلاق مي زند. آنان گمان مي کنند «صحيح» هر آن چيزي است که مي پندارند و هر رفتاري بر خلاف تفکرات و تصورات شان، «غلط» است! آقايان- که عمدتاُ در حوزه فرهنگ چنان سطحي نگر و فرم گرا هستند که غير از سخيف ترين ظواهر، به چيز ديگري فکر نمي کنند- مطلقا در بند لايه هاي اوليه رفتار آدمها مثل آرايش مو يا پوشاک آنها هستند و حتي براي لحظه اي به اين نمي انديشند که ممکن است معناي واقعي پديده ژرفي مثل «فرهنگ»، خيلي وسيع تر از اين داستانهاي مضحک باشد. آقايان که متأسفانه کاري ترين لطمات را به فرهنگ مي زنند، البته اين روزها يک شريک سينمايي هم پيدا کرده اند!
5 - در داستان جالب توجه مداخله پژمان بازغي براي اصلاح فرهنگ
فوتبال البته، گناه هيچ کس به اندازه خود فوتبالي ها سنگين نيست؛ کساني که
چنان به هم تاختند و چنان در تاختن به يکديگر از هم پيشي گرفتند که حالا
سينماگرها در قامت نجات دهنده به ميانجيگري شان آمده اند.
پــروين، دايــي و يك سوءتفاهم اسطورهكش
تبارشناسي اسطوره هاي فوتبالفارسي هم مثل خيلي از بحث هاي جامعه شناحتي جهان سوم جالبه.
2 - امثال علي دايي و علي پروين، جزو نادره گوهرهاي فوتبال ايران هستند كه جامعه براي پرورش آنها متحمل هزينههاي عاطفي و اجتماعي زيادي شده است. اگرچه اين آدمها نيز براي رسيدن به جايگاهي كه به آن دست يافتهاند، رنج و مشقت زيادي تحمل كردهاند و به فرياد فوتبال رسيدهاند، اما ترديدي وجود ندارد كه در پروسه به شهرت رسيدن آنها، نقش اساسي را جامعه بازي كرده است. پروين را ساكنان جهنمي جايگاههاي 34 و 36 آزادي به «سلطان» بلامنازع فوتبال ايران تبديل كردند، چنانكه شاهين اقبال، از همينسو بر شانههاي احمدرضا عابدزاده بوسه زد تا سنگربان جنوبي فوتبال كشور، تبديل به «عقاب آسيا» شود. حتي در مورد علي دايي هم كه به نظر ميرسد كمتر مشمول مهر مردم شده، همين حكم صادق است؛ مگر ميشود جهنمي را كه توده براي محمد مايليكهن در اواسط دهه 70، به خاطر قلم گرفتن اسم دايي در جمع مليپوشان درست كردند، به همين راحتيها از ياد برد؟! اين اسطورهها «حق» جامعه هستند و مردم حق دارند كه با نفس گرم آنها به زندگيشان ادامه بدهند، اما آنچه باعث ميشود در برهه كنوني، نعمتهايي مثل دايي و پروين از ملت دريغ شوند، سوءتفاهمي است كه براي خود اين ستارهها به وجود آمده؛ اشتباهي كه باعث ميشود دوستان، به سرعت رنجيده خاطر شوند و دست به «خود تبعيدي» بزنند.
3 - علي دايي چرا از فوتبال و از مردم قهر كرده؟ پاسخ روشني براي اين پرسش وجود ندارد، اما اگر خود «شهريار» يا نزديكان و مدافعانش بخواهند اين اتفاق را توجيه كنند، احتمالا به هو شدنهاي او در پايان بازي با عربستان اشاره خواهند كرد. اين دقيقا همان سوءتفاهمي است كه در موردش حرف زديم. اسطورهها عزيزند و در اين مورد شكي وجود ندارد، اما مشكل درست از جايي شروع ميشود كه آنها به اعتبار فرا زمينيشان، براي جنگ «روي زمين» تكيه ميكنند. بازي روي زمين «قواعد» خاص خودش را دارد كه به هيچ وجه نميتوان ناديدهشان گرفت. وقتي تيمي ميبازد و بدتر از آن، «بد» بازي ميكند و ميبازد، انگشت اتهام مستقيما روي شقيقه سرمربي است. در اين شرايط، از هواداري كه مالش را و جانش را و عاطفهاش را خرج موفقيت تيمش ميكند، نميتوان لب فرو بستن، آرام گرفتن و تحمل ادامه وضع موجود را انتظار كشيد. شايد اگر همان روز منحوس شكست مقابل عربستان، سراغ تكتك آن يكصد هزار نفري كه عليه سرمربي تيمملي شعار ميدادند ميرفتيم، اكثر نزديك به اتفاق آنها خود علي دايي را به عنوان يكي از بزرگترين محصولات تاريخ فوتبال ايران معرفي ميكردند و با احترام از پرسوناژ اساطيرياش حرف ميزدند، اما «قاعده بازي»، حكم ميكند كه مربي تيم بازنده - هر كس كه باشد و هر جايگاهي كه داشته باشد - مورد ملامت قرار بگيرد. آيا اين، چيزي است كه بتواند به قهر و دلخوري بينجامد؟!
4 - رونالد كومان همين يكي، دو هفته پيش از سرمربيگري تيم آلكمار هلند بركنار شد. احتمالا هيچكدام از هلنديها زمان صادر كردن حكم اخراج او، از ياد نبرده بودند كه دارند يكي از استثنائات تاريخ فوتبال كشورشان را به سمت درهاي خروجي بدرقه ميكنند، اما زبان فوتبال، كاملا واضح، شفاف و بينالمللي است و به استناد آن، كادرفني زمين خورده بايد جايش را به ديگران بدهد. آيا بابت اين اخراج، بازيكن طلايي دو دهه پيش لالههاي نارنجي، بايد از مردمش قهر كند؟ مشكل دايي، پروين، حجازي و خيليهاي ديگر اين است كه با «كاراكتر اسطورهاي» خود وارد مجادلات مادي و زميني ميشوند؛ چنين است كه به علي دايي برميخورد وقتي به او ميگويند «مقصر اولين باخت خانگي تاريخ ايران به عربستان تو بودي»، يا علي پروين نميتواند بپذيرد كه در مقطعي، پرسپوليس او «مصيبتبار» بازي ميكرده؛ چنان كه احمدرضا عابدزاده شاكي ميشود، هنگامي كه هواداران بابت گلهاي مفتي كه عليرضا حقيقي، يكي پس از ديگري از رقبا دريافت ميكند، از او گله ميكنند...!
5 - سوءتفاهمي كاملا غيرمنطقي، اسطورهها و نازپروردههاي محبوب ملت را از آنها دور كرده، ايكاش پروين، دايي و ديگران به اين فوتبال برگردند و البته به ياد داشته باشند كه زندگي روي زمين، قوانين خاص خودش را دارد؛ قاعدههايي كه گاهي ممكن است سخت ناجوانمردانه به نظر برسد!
زير ابروي ستاره، قنداق قطبي و فوتبال عصرجاهليت!
يادداشت امروزم در گل ...
1 -دعواهاي اين فوتبال، به شکل تهوعآوري در حال برگشت به عقب هستند. انگار ما - همه ما- از سير مسير صعودي نااميد شدهايم و با شتاب هر چه تمامتر داريم به گذشته برميگرديم. مناقشاتي که امروز، بعد از سالها و يا شايد حتي دههها سکوت و انزوا، دوباره احيا شدهاند، مشتي جدل خجالتآور بيهوده است که حتي انديشيدن به آنها هم ميتواند عرق شرم بر پيشاني هر عاقله مرد خردگرايي بنشاند. در روزگار اتم، در عصري که مدرنيته هم «سنتي» شده است و در عهدي که همه علم بشر را ميشود در يک لوح فشرده 10 گرمي جا داد، چه کسي ميتواند باور کند ما، اينجا، در ايران درگير چک و چانه زدن بابت اين هستيم که موقع عوض کردن کهنه افشين قطبي، ناصر ابراهيمي هدايت کدام تيم فوتبال را برعهده داشته است؟!
2 -ناصر ابراهيمي- مربي سالهاي دور پرسپوليس و تيم ملي و بازيکن سالهاي دورتر استقلال تهران- در اظهارنظري شگفتانگيز، لابد صرفا به اين دليل که از سکوت و بايکوت خبرياش خارج شود،مدعي شده «زماني که قطبي در قنداق بود، من مربيگري ميکردم»! دستيار کهنهکار علي پروين که اواخر دوران حضورش در پرسپوليس،کارش آنقدر نخنما و غيرقابل تحمل شده بود که حتي سلطان کارگران و دوست قديمياش هم ديگر نتوانست او را تحمل کند و با اين بهانه که «قيافه ناصر واسه بچهها تکراري شده!» عذرش را خواست، لابد انتظار دارد با اين برهان که طول مربيگرياش از کل عمر قطبي بيشتر است، دوباره به کار فراخوانده شود و مورد عزت و احترام قرار بگيرد! اگر اصل را برآنچه ابراهيمي ميگويد استوار کنيم، لابد به دليل آنکه در زمان آغاز مربيگري وي، يکي مثل پپ گوارديولا حتي به دنيا هم نيامده بود،پس هدايت بارسا حق مسلم ناصرخان است و البته از او محقتر براي نشستن روي نيمکت مربيگري آبي و اناريها،دوستان پيرتري مثل حشمت مهاجراني و محمود ياوري هستند! برزيليهاي شيرين عقل را تماشا کنيد که زاگالو را رها کردهاند و تيم ملي را در اختيار دونگايي قرار دادهاند که ثلث سن او را هم ندارد!
3 - کشمکشهاي فوتبال ايران،به شکل مشمئزکنندهاي غبار کهنگي و «دمده» شدن به خودشان گرفتهاند. سرتاپاي آييننامه مضحکي که به اسم «منشور اخلاقي» در جريان اجرايي شدن است هم مشمول همين قاعده به شمار ميرود. اينکه موي بازيکن نبايد فلان طور باشد يا اينکه سبيل بازيکن نبايد فلان مدل باشد، دعواهاي دو دهه پيش است که تا امروز بايد زير خاک فراموشي، هفت کفن ميپوساند. احيا شدن اين قبيل مناقشات تاريخ مصرف گذشته، البته در جايي که «دکتر» مجتبي شريفي در کسوت عاليرتبهترين مرد هرم انضباطي و قضايي فوتبال ايران مدعي ميشود«مردم، فوتباليستي را که زير ابرو برميدارد دوست ندارند.» نبايد جاي تعجب چنداني داشته باشد. اينكه چطور به آقاي دكتر الهام شده مردم چه چيزي را دوست دارند و چه چيزي را دوست ندارند، البته يك بحث است و اينكه زير ابروهاي بازيكنان فوتبال، اصولا چه دخلي به كميته انضباطي و رييس خوش صحبت آن پيدا ميكند، بحثي مهمتر. راستي تا به حال به اين فكر كردهايد كه چرا در فوتبال ايران، تقريبا هيچ كس به كاري كه به او مربوط است اشتغال ندارد؟!
4 - ساختند رفت پي كارش. درست همان زماني كه ما اينجا داشتيم راجع به پلاك در خانه امير قلعهنويي در فلان محله جنوب شهر تهران، يا دوران استفاده افشين قطبي از پوشكهاي my baby يا اگزوز منشوري موتورسيكلت فوتباليستها حرف ميزديم ملتي مثل مردم قطر پشت به پشت هم دادند و استاديوم از پس استاديوم ساختند تا حالا زبانشان دومترونيم به سمت سران فيفا دراز باشد كه «آهاي! جامجهانيات را بردار بياور اينجا ما برايت برگزار كنيم...» دنيا دارد چهارنعل ميتازد و ما هنوز درگير اظهارنظرهاي آنچناني دوستاني هستيم كه از «بد حادثه» شدهاند مسوول و متولي اين فوتبال مادر مرده و عرايضشان طول جريدههاي ورزشي و غيرورزشي را پر ميكند. چه رايحه متعفني گرفته اين فوتبال باستاني. لابد بحث داغ بعدي، راجع به زنده به گور كردن فوتباليستهايي است كه به داور «چپ» نگاه ميكنند...!
به خاطر « عقاب » ، برو آقاي عابدزاده!
1 ) از وقتي خورشيد جواني ستاره بزرگ فوتبال ايران - احمدرضا عابدزاده- رو به غروب گذاشت و هواخواهان سينه چاکش دريافتند که آرام آرام بايد با مطمئن ترين سنگربان تاريخ فوتبال ايران وداع کنند، خيلي ها دل بستند به اين اميد که شايد عقاب بلامنازع آسمان آسيا، شاهيني ديگر را تحويل قفس هاي توري ورزشگاه هاي فوتبال بدهد. خيلي از مردم، گمان مي کردند احمدرضاي دوست داشتني آنها، حتماً مي تواند درصدي از توانايي هاي بي شمارش را به شاگردان مستعدش انتقال بدهد تا چه بسا در نسل نوي فوتبال ايران نيز شاهد درخشيدن «عابدزاده» اي ديگر باشيم، اما...
2 ) ديگو آرماندو مارادونا بايد مربي بزرگي مي شد، نه؟! قهرمان اساطيري فوتبال آرژانتين و فاتح مقتدر جام جهاني 86 که هنوز رگه هاي درشتي از محبت به او را مي شود فرسنگ ها دورتر از زادگاهش، در ناپل ايتاليا نيز جستجو کرد، خيلي از مؤلفه هاي ظاهري تبديل شدن به يک مربي موفق را داشت. او سالها در لباس تيمهاي مختلف باشگاهي و نيز پيراهن راه راه «آلبي سلسته» در نقش يک ليدر واقعي خوش درخشيده بود و خيلي از همبازيانش فرمانبردار محض او بودند. غير از اين، ديگوي پرخاشگر، محبوبيتي توصيف ناپذير داشت و به تنهايي مي توانست حمايت عمومي را براي هر تيم فوتبالي بيمه کند. با تمام اين امتيازها اما، عاقبت کار مارادونا در دنياي مربيگري چه بود؟ همين حالا اگر از پسر بچه هاي آرژانتيني که تا يک سال پيش به پشتوانه هر آنچه از پدران خود شنيده بودند يا در آرشيو فيلمهاي ورزشي ديده بودند، مارادونا را ديوانه وار ستايش مي کردند بپرسي، ال ديگوي بزرگ را موجودي ضعيف، ناتوان، لجباز، شکستني و از همه بدتر «دست يافتني» توصيف خواهند کرد... مي داني که براي يک اسطوره، «زميني شدن»، ناقوس چندش آور مرگ است و همين اتفاق، همين حالا براي ديگو آرماندو مارادونا افتاده است!
3 ) سخن کاملاً ساده است. هر بازيکن بزرگ و ستاره درخشاني نمي تواند يک مربي بزرگ و يک معلم کارآمد باشد. احمدرضا عابدزاده ستاره استثنايي تاريخ فوتبال ماست که تا ابد درخشش در دروازه تيم ملي و تيمهاي باشگاهي اش از خاطره ها محو نخواهد شد؛ اما همين آقاي سوپراستار، اين روزها در پرسپوليس مصداق تمام عيار يک «مربي بد» است که اگر نبود شناسنامه روشن و ستودني سالهاي بازيگري اش، تا به حال ده بار اخراج شده بود! شايد تلخ باشد، اما حقيقت دارد که آينه تمام قد همه هنرهاي آقاي عقاب در تدريس فن دروازه باني، همين عليرضا خان حقيقي است که طي دو فصل اخير در پرسپوليس، نه تنها حتي يک گام به پيش نگذاشته، که به تنهايي بر باددهنده دهها امتياز حياتي سرخها در کوران رقابتهاي گوناگون بوده است؛ مردي که ايستادنش در دروازه هر تيمي، مهاجمان حريف را سر ذوق مي آورد و موجب روييدن گلهاي تماشايي و تاريخي مي شود! حقيقي که انتظار مي رفت تحت تعاليم عقاب آسيا، به دروازه بان قابل اعتمادي تبديل شود، چيزي بيشتر از «کاريکاتور عابدزاده» از کار در نيامده؛ کسي که سعي مي کند با روپايي زدن هايش در درون دروازه، تداعي کننده روحيه بي مثال استادش باشد يا با «دايو» بستن براي توپهايي که 5 متر دورتر از تير دروازه به اوت رفته اند، روحيه بالايش را به رخ ديگران بکشد، اما در عمل نه چيز چنداني در چنته دارد و نه دست كم يک مسابقه را مي تواند بدون مرتکب شدن حداقل يک اشتباه فاحش و عجيب و غريب از سر بگذراند. آيا اين بود آن محصولي که عاشقان عقاب، سالها براي به ثمر نشستن آن چشم انتظار بودند؟!
4 ) اينکه تعليمات عابدزاده به عليرضا حقيقي، حتي اين قدر هم مثمرثمر واقع نشده که اين دروازه بان جوان بعد از 30 بار گل خوردن از فواصل 30 متر به بالا، راهکاري پيش پا افتاده براي جلوگيري از اتفاقات مشابه بيابد، البته يک طرف آفتهاي حضور عابدزاده در کادر فني باشگاه پرسپوليس است و از آن مهمتر، بخش ديگري است که شامل حواشي فراوان اين مربي دروازه بانها مي شود؛ سخن از عابدزاده اي است که يک روز با خوردبين درگير مي شود و روزي ديگر در مورد فوتبال اهواز حکم مي دهد که بايد «درش را گل بگيرند»! آيا فردي با اين همه حاشيه ريز و درشت که اساساً حضورش در پرسپوليس با ناديده گرفتن حال مزاجي فعلي او، ترفندي نه چندان تميز از سوي داريوش مصطفوي براي کسب مشروعيت در بين هواداران بود، واقعاً مي تواند به پرسپوليس که بيش از هر زمان ديگري محتاج آرامش است کمک کند؟ جدا بعيد است.
5 ) برو آقاي عابدزاده، به خاطر «عقاب» برو! اجازه نده جوانان نسل فردا، تو را با مقياس «عليرضا حقيقي» بسنجند و به ياد بياورند که در دوران مربيگري تو، پرسپوليس روزهاي سياهي را سپري مي کرد. برو تا همان کاراکتر تکرار ناپذير فوتبال ايران باقي بماني؛ اسطوره اي که همچنان دست نيافتني است. با ادامه اين روند، بد جوري زميني و زمينگير مي شوي آقاي عقاب!
طلاق، طلا نیست!
طلاق از آن چيزهايي است که بعضي ها مي دهند و بعضي هاي ديگر مي گيرند، اما هر دو طرف به يک سرنوشت دچار مي شوند! کلاً چيز عجيبي است اين طلاق. مردم موقع ازدواج به طلاق فکر نمي کنند، موقع طلاق هم به ازدواج فکر نمي کنند، اما بعضاً بي درنگ پس از ازدواج طلاق مي گيرند و بلافاصله بعد از طلاق ازدواج مي کنند! به هر حال گويا اين داستان «دو بار از يک سوراخ گزيده شدن»، در مورد برخي از دوستان بدجوري صدق مي کند.
لباس عروس و کفن
قديمها مي گفتند «بايد با لباس سفيد به خانه بخت رفت و با کفن سفيد هم از آن بيرون آمد.» اما اين اواخر که علم پيشرفت کرده، بعضي از عروس خانمها با لباس سفيد به خانه بخت مي روند و بلافاصله با همان لباس سفيد عروسي بيرون آمده، به دادگاه مي روند تا مهريه شان را به اجرا بگذارند که در نوع خودش تحول جالب توجهي است! به هر حال مهريه اي که قبلاً نه کسي آن را مي داد و نه کسي آن را مي گرفت، اين روزها بشدت دادني و گرفتني شده و به هيچ وجه شوخي بردار هم نيست. از همين رو به آقايان توصيه مي کنيم ترجيحاً سراغ دختر خانمهاي قديمي و پا به سن گذاشته بروند تا اگر جوگير شدند و خواستند به اندازه سال تولد طرف، سکه مهرش کنند، هزينه کمتري متحمل شوند. مثلاً خانم هايي با سالهاي تولد حدود 1301 ، 1251 ، يا حتي 1120 هجري شمسي مي توانند گزينه هاي خوبي باشند. حالا اگر کسي دختري با تاريخ تولد سه رقمي مثل سال 950 يا 820 خورشيدي و همين حول و حوش پيدا کرد که ديگر خيلي برد کرده است!
مرگ، مانع از طلاق
به ميمنت و مبارکي با خبر شديم به تازگي در کشور سومالي، يک آقا پسر 112 ساله، يک دختر 12 ساله را به عقد و ازدواج دايم خودش درآورده است! براي اين دو گل نوشکفته عزيز که اعلام کرده اند اين يک قرن فاصله سني چيز مهمي نيست و اصل بر تفاهم است، آرزوي خوشبختي مي کنيم و اميدواريم به پاي هم پير و پيرتر شوند. فکرش را بکنيد خانواده عروس خانم، موقع تحقيقات در مورد آقا داماد، متحمل چه رنج و مشقتي شده اند؛ احتمالاً آنها براي آگاهي از کم و کيف شخصيت اين خواستگار محترم، به اسناد تاريخي منطقه، اعم از کتب خطي و روزنامه هاي دست نويس مراجعه کرده اند. البته ما شنيديم که يکي از همسايه ها ادعا کرده اين آقا در جنگ جهاني اول از سربازي فرار کرده و اهل سيگار هم بوده که همين مسأله خانواده عروس را سر دو راهي گذاشته بود. به هر جهت اين وصلت سر گرفته و احتمالاً اين زوج برازنده، تا لحظه آخر زندگي کنار هم خواهند بود و کارشان به دادگاه خانواده و اين جور حرفها هم نخواهد کشيد، چون تنها «مرگ» مانع از طلاق آنها مي شود. البته منظورمان مرگ عروس است، چون آقا داماد اگر قصد مردن داشت، در اين 112 سال اين کار را مي کرد!
طلاق، طلا نيست!
امان از دست اين خانمهاي چشم و هم چشم باز! خانم محترم! طلاق، طلا نيست که چون شمسي خانم از آقا مسعود گرفته، شما هم بند کرده اي به شوهر بخت برگشته ات و از او طلاق مي خواهي! بعضي از اين خانمهاي محترم که فکر مي کنند هيچ رقمه نبايد جلو در و همسايه کم بياورند، چشم شان طلاق گرفتن خانم واحد بغلي را هم برنمي دارد و فکر مي کنند طلاق هم کلاس دارد. نه بابا، اين طوري ها هم نيست، نکنيد، نسازيد، نگيريد. خوبيت ندارد به خدا!
طلاق به خاطر قرمه سبزي
چندي پيش، در خبرها داشتيم که يک زوج خوشبخت به خاطر کيفيت بد قرمه سبزيهاي خانم، از هم جدا شده اند! به همين وسيله از آقايان محترم دعوت به عمل مي آيد کمي دقت عمل به خرج داده و تفاوت لباس سفيد عروس خانم را با لباس سفيد سرآشپزها تشخيص بدهند. خب مي رفتي رستوران پدرجان، چرا سر از محضر عقد و ازدواج درآوردي؟
افسوس كه ليونل مسي، منشور اخلاقي را نمي شناخت!
جانوري است اين كامران نجف زاده براي خودش. يك ميكروفون داده اند دستش، وسط 800 تا خبرنگار پريده جلوي آقا ليونل مسي رو گرفته، ازش راجع به «فوتبال ايران» مي پرسه! لابد انتظار داشته آقا مسي بهش جواب بده: «خيلي عاليه. فقط به نيكي جون بگيد دست از رژيم برداره، كشت خودشو، يه مشت گوشت و استخون مونده ارش. در ضمن به اكبر ميثاقيان هم سلام برسونيد. راستي فيروز كريمي جك جديد نگفته؟!» اين بابا نجف زاده فكر كرده اونجا هم ايتجاست كه همه بنا به دلايلي(!) جواب سوالاشو مثل بلبل بدن...!
1 ) کامران نجف زاده، خبرنگار معروفي است که تقريباً تمام شهرتش را مديون عالم سياست است. نويسنده سابق يکي از روزنامه هاي مهم سراسري کشور، بعدها با صراحتش در يک بخش خبري متفاوت شبانه در تلويزيون به يک ستاره رسانه اي بدل شد و مثل هر«استار» ديگري، دو جبهه پرشمار از موافقان و مخالفان خود را مقابل چشمانش ديد. در روزهاي پرالتهاب پس از انتخابات، نجف زاده بيش از گذشته به چشم آمد و البته در اوج اختلاف نظرهايي که پيرامونش پديد آمده بود، به عنوان خبرنگار اعزامي صدا و سيما به فرانسه رفت تا تحولات خبري را از پاريس پي بگيرد. گزارش ارسالي چندي پيش کامران خان از پاي برج ايفل در مورد «بازي جوانمردانه»، اتفاقاً کلي سر و صدا هم به پا کرد؛ چه اينکه گذشته از تاريخ انقضاي آن تصاوير کذايي مربوط به مسابقه آژاکس که متعلق به چهارسال پيش بود (! )، اساساً نفس تصاوير مخابره شده به تهران نيز محل اشکال بود؛ چه اينكه فيلم موردنظر محصول يک جستجوي اينترنتي در «يوتيوب» بود که يافتن آن، اصولاً نيازي به اعزام خبرنگار تا فرانسه نداشت! با اين همه، اخيراً نجف زاده گزارش فوتبالي ديگري نيز براي پخش در تلويزيون ايران تهيه کرد که آن نيز حاوي نکات جالبي بود. چه چيزي مهيج تر از اينکه آقاي گزارشگر، سراغ ليونل مسي برود و از او در مورد «فوتبال ايران» بپرسد؟!
2 ) مرد سال فوتبال اروپا که براي تحويل گرفتن توپ طلاي خود راهي پاريس شده بود، در مواجهه با خبرنگار جواني که با زبان انگليسي، از او راجع به «فوتبال ايران» مي پرسيد، فقط ترجيح داد به مسيرش ادامه بدهد و خودش را به نشنيدن بزند! در مورد اينکه لوييس ليونل آندراس مسي هنگام روبهرو شدن با اين پرسش در چه فکري بوده، چيزي نمي دانيم، اما در مورد نجفزاده،دستکم اين مساله به طور مسلم روشن است که وي هنگام طرح اين سوال عجيب، داستان گزارش چند سال قبل خود را از ياد برده بود؛ همان برنامهاي که وي در آن، ميکروفون به دست جلوي شهروندان آمريکايي را مي گرفت و از آنها در مورد«ايران» مي پرسيد، اما در پاسخ، فقط چند نفر از سوالشوندگان به زحمت مي توانستند تشخص بدهند که موضوع مورد بحث، احتمالا نام يک «کشور» است! بله؛ واقعت تلخ است، اما به استناد همان چيزي که از رسانه ملي جمهوري اسلامي پخش شد، متاسفانه نام «ميهن» ما در خارج از مرزها، چندان شناخته شده نيست و حالا در اين شرايط دل خوش نجف زاده را سياحت کنيد که در گفتگو با بزرگترين ستاره فوتبال جهان، سراغ از «فوتبال ايران» مي گيرد و البته پاسخي در خور شأن را انتظار مي کشد!
3 ) کدام فوتبال آقاي خبرنگار؟ کدام فوتبال؟ شوربختانه، فوتبال ايران ديري است که به محاق زوال فرو رفته است. فوتبال را همه جاي دنيا با ستاره ها مي شناسند. به جلد مارکا نگاه کنيد، آس و ال موند و اکيپ و کيکر هم همين طور؛ آنجا چه مي بينيد؟ يکي تصوير مسي را در قاب کرده، ديگري به کريستيانو رونالدو فخر مي فروشد، آن يکي پز تيري آنري را مي دهد و آن آخري از فيليپ لام و لوکاتوني حرف مي زند. فوتبال يعني همين، يعني ستاره و آن نوري که از درخشيدن آن منتشر مي شود. ما ايراني ها اما داريم چه کار مي کنيم؟ جلد روزنامه هاي متعدد ورزشي مان، گوياي همه چيز هست. يکي کفاشيان را «فول پيج» کار کرده و ديگري فيروز کريمي را به چارميخ تصوير کشيده است. آن يکي ها هم هر کدام با تصاوير عزيز محمدي و دکتر شريفي و حداكثر اکبر ميثاقيان جلدهايشان را بسته اند. متأسفيم؛ اما در برهوت ستاره، ستاره هاي فعلي فوتبال ما دوستان کت و شلواري قد و نيم قدي هستند که به جاي سر سوزن هنرنمايي فني، با حرفهايشان «استار» مي شوند. ما هنوز وقتي مي خواهيم يک ستاره را از دل اين فوتبال بيرون بکشيم، چنگ مي زنيم به علي کريمي کهنه کاري که همين چند روز پيش، 31 شمع روي کيک تولدش را فوت کرد تا نشان بدهد دارد به آخر کار مي رسد! ليونل مسي، از فوتبالي که در آن عکس حجه الاسلام عليپور، پنج برابر بازيکنان مشهورترين تيمهاي فوتبال مملکت روي جلد مي رود، چه بايد بداند؟ فوتبالي چنين «تهي»، کجاي ذهن فاتح توپ طلاي اروپا را مي تواند اشغال کند؟!
4 ) سالها پيش، خيلي از جاهاي دنيا فوتبال ما را با يکي مثل «علي دايي» مي شناختند، اما درست همان روزهايي که لئو داشت اوج مي گرفت، شهريار ما هم نفس هاي آخرش را مي زد و هزار افسوس که بعد از «دايي»، هيچ کدام از خواهرزاده هاي اين فوتبال، تاجي به سرمان نزدند تا حالا، مسي طلايي، دست کم در مواجهه با اسم «فوتبال ايران» يک لبخند پيشکش کند. نه آقاي خبرنگار! اين فوتبال، مدتهاست که «نماز ميت» لازم شده است...!
قرعه ام را چه كسي دزديد؟
مسابقات جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي قرعه كشي شد، اما اسم «ايران» از هيچ گلداني بيرون نيامد...
1 ) سرانجام در غروب دلگير جمعه اي که گذشت، مسؤولان و دست اندرکاران فيفا قرعه کشي مرحله نهايي جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي را انجام دادند تا تيمهاي راه يافته به رقابتهاي عاليرتبه ژوهانسبورگ، رقيبان خود را در پيکارهاي بهار آينده بشناسند. مراسم لوکس و پر تشريفات به انجام رسيده براي گروهبندي تيمهاي جهان، اگرچه زير نور پرژکتورهاي متعدد و در حضور ستاره هاي گران بهاي هاليوودي، جذابيتهاي فوق العاده اي پيدا کرده بود، اما براي مردم ايران زمين- سرزميني فرسنگها دورتر از محل انجام قرعه کشي- چيزي بيشتر از يک نمايش اسفناک و آزاردهنده نبود؛ چه اينكه نام کشورمان، در هيچ يک از گلدانها وجود نداشت و انگار در ميان آن همه قهقهه و شور و نشاط، کسي به فکر غم ميليونها آدم اين خاک نبود؛ راستي قرعه مرا چه کسي دزديد؟
2 ) ماه ها از ناکامي ايران در راه صعود به مرحله نهايي جام جهاني 2010 گذشته است. ما کم کم داشتيم آن خاطره تلخ را فراموش مي کرديم که اين قرعه کشي لعنتي، داغ دلمان را تازه کرد. چگونه در حضور کره جنوبي و حتي شمالي، همين استراليايي که چند روز پيش سالگرد غلبه بر آن را جشن گرفتيم و يا حتي همين زلاندنويي که تيم دوم برانکو هم به راحتي نوشيدن يک ليوان آب از سر راهش بر مي داشت، نام «ايران» را روي هيچ کدام از گوي ها ننوشتند؟ آيا بار گران اين جام جهاني، فقط ما بوديم؟ آيا همه سهم بچه هايي که روي ذره ذره خاک اين «گربه نشسته»، به فوتبال عشق مي ورزند و با آن زندگي مي کنند، از بزرگترين جشنواره فوتبالي جهان، فقط تماشاي چهره قاب گرفته ستاره هاي خارجي از جعبه جادويي است؟ راستي بذر اين مصيبت را چه كسي كاشت؟ چه كسي داشت؟ و البته چه كسي برداشت؟!
3 ) نمي دانم سراغ قرعه گم شده مان را از چه کسي بايد بگيريم؛ از «علي دايي» که تا آخرين نفسش که به آخرين نفس هاي تيم ملي گره خورد، دست از آن غرور چرکين لعنتي بر نداشت تا همه زور اين ملت براي دستيابي به «هدف» يک کاسه شود، يا از محمد مايلي کهن که در روزهاي اورژانسي اين فوتبال، به جاي زدايش بحران، به زايش آن روي آورد تا اولين سرمربي اخراج شده تاريخ، بدون برگزاري حتي يک جلسه تمرين باشد؟! سراغ چه کسي بايد رفت؟ افشين قطبي که مي گفت کره اي ها از او مي ترسند(! ) و با همين «انديشه» کار صعودمان به جام جهاني تمام است، يا محمدعلي آبادي، که حالا بي توجه به همه سنگهاي بنايي که کج گذاشت و ديوارهاي خرابي که تا ثريا امتدادشان داد، جايي در حوالي کابينه دهم به مقامات ارشد اجرايي کشور «مشاوره» مي دهد؟! سراغ اين قرعه گم شده و آن گوي به تاريخ پيوسته و اين گلدان هاي خشکيده را از چه کسي بايد گرفت؟ راستي شما فهميديد الجزاير در کدام گروه افتاد؟ هندوراس چطور...؟!
4 ) «مقصر» را گم کرده ايم، «تقصير» اما، روشن است؛ عدم راهيابي به مرحله نهايي جام جهاني. اي کاش از چند ماه ديگر که بازيهاي رشک برانگيز ژوهانسبورگ شروع مي شود، مسؤولان و متوليان اين ورزش - خاصه فوتبال- نيز هنگام تماشاي تلويزيوني اين رقابتها، سراغي از نام ايران در آفريقاي جنوبي بگيرند و ذره اي اندوه، در اقليم وجودشان راه بدهند. اي کاش همه دغدغه آقايان سياستگذار و تصميم ساز در فوتبال کشور، دعوا و لابي بر سر يافتن چند قطعه بليت هواپيما و مقداري حق مأموريت به پاسداشت رنج سفر به آفريقا براي تماشاي جام جهاني (! ) نباشد و لحظه اي به اين فکر فرو بروند که مصيب خانه نشين شدن ايران، هنگام برگزاري اين بازيها، از کدام ناحيه وارد آمد. اي کاش اين رقابتها، آيينه عبرت يک مشت «نامدير» باشد، اي کاش...!
قطبي بيكفايت، پشت سنگر سياست!
این هم مطلبی در مورد «فرمایش فرمایی» های جدید استاد افشین قطبی... همچنین عید بزرگ فوتبال، انتخاب ابر ستاره بی تکرار تاریخ فوتبال جهان، حضرت «لیونل مسی» به عنوان فاتح توپ طلای اروپا رو هم به همه عاشفان این رشته ورزشی تبریک میگم. انصافا که این، کمترین حق لئو بود...

